لينکدوني
ليست لينکها

RSS 2.0



mojtabapourmohsen@gmail.com











My RSS Feed

آخرين نوشته ها
يک‌شنبه - ۱۵ دي ۱۳۸۷

ديشب خوابِ يک کلمه را ديدم، خواب کلمه‌ي «مبادا». توي خواب داشتم به اين کلمه فکر مي‌کردم. چقدر کلمه‌‌ي زيبايي است. وقتي مي‌گويي مبادا، يعني حداکثر تلاش براي اجتناب از به زبان آوردنِ چيز، زمان يا اتفاقي هولناک، ناخوشايند و نخواستني.

توي خواب داشتم فکر مي‌کردم که وقتي بيدار شدم، بيشتر درباره اين کلمه فکر کنم. اما در همان خواب، به خودم مي‌گفتم اين کلمه بي‌خودي نامش بد دررفته، کمتر کلمه‌اي مثل «مبادا»، مهربان و باشرم و حياست. اين مهم نيست که کلمه‌اي، با‌حيا به نظر برسد. اصلاً چه بهتر که کلمه، بي‌شرم‌تر باشد. اما «مبادا»، نهايت عاشقي است، حياي عاشقانه. عاشقي يک کلمه به اداکننده‌اش. عشقي سرشار از تناقض‌ بين منطق و احساس. کوشش براي رساندن بدترين حالت امکان به کسي که بهترين امکان را برايش آرزو دارد، اين کلمه‌ي «مبادا».

بر تو نباد. چي؟ آن‌چه کاش هرگز بر تو «باد» نشود، همان: مبادا.


تعداد مشاهده: ۳۵ - نظرات: ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=126
دوشنبه - ۹ دي ۱۳۸۷

 

مي‌ترسم. از زندگي در اين دنياي کثيف مي‌ترسم. از زندگي در دنيايي که رسانه‌هايش، براي کشتارجمعي، توجيه مي‌آفرينند، مي‌ترسم. اين چه جهاني است که دم از عقلانيت مي‌زند و در مقابل کشتار بيش از سيصد انسان سکوت مي‌کند؟ اين عقلانيت است يا نهايت بي‌عقلي؟

مي‌ترسم. از زندگي در جهاني که در آن واکنش بسياري از آدم‌هاي به اصطلاح روشنفکر در مقابل قتل عام سيصد نفر انسان، طرح سوال‌هاي احمقانه‌ي سياسي است، مي‌ترسم. وقتي مي‌شنوم که مي‌گويند اگر حماس آتش‌بس را نقض نمي‌کرد، اين‌همه آدم کشته نمي‌شد؛ تهوعم مي‌گيرد، دلم مي‌خواهد بگيرم يقه‌ي اين آدم‌ها را و فرياد بزنم سرشان که کشتار جمعي، ربطي به سياست ندارد، يک فاجعه انساني است.

خجالت مي‌کشم. خجالت مي‌کشم وقتي مي‌بينم چندهزار کيلومتر آن‌طرف‌تر، جايي که با هواپيما کم‌تر از سه ساعت با ما فاصله دارد، انسانيت دارد قتل عام مي‌شود. گور پدر هر دستگاه اخلاقي که مجوز چنين حيوانيتي را بدهد.

خجالت مي‌کشم از هنرمنداني که به دلايل سياسي، لال شده‌اند و چشمان‌شان را به روي فاجعه‌ي انساني غزه بسته‌اند. خجالت مي‌کشم از زندگي در زمانه‌اي که کشتار جمعي آدم‌‌ها اينقدر بي‌اهميت شده است.

خجالت مي‌کشم وقتي مي‌بينم اختلافات سياسي يا مخالفت با اين حکومت يا آن حکومت، انسان‌ها را آن‌قدر از سنگ کرده که واکنش به کشتار جمعي را به تعيين مقصر موکول مي‌کنند. اصلاً مقصر هرکسي باشد، آيا کشتار سيصد انسان در عرض دو روز - به هر انگيزه‌اي – فاجعه‌ي انساني نيست؟ آن‌وقت سکوت در مقابل اين جنايت در هزاره سوم، به بهانه‌هاي سياسي انساني است؟

مي‌ترسم. از زندگي در جهاني که حافظه‌ي کودکانش با اين وحشت‌ها (عکس از AFP)، پر مي‌شود، مي‌ترسم. خيلي مي‌ترسم.


تعداد مشاهده: ۲۹۰ - نظرات: ۹
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 9 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=125
شنبه - ۷ دي ۱۳۸۷

 

آخرين گفت و گوي هارولد پينتر که امروز در گاردين منتشر شد، نشان مي‌دهد که اين آدم، همه جوره براي مردن آماده بود. اين نوع زندگي ماجراجويانه، نصيب کمتر کسي مي‌شود.

آقاي پينتر در اين گفت و گو که در ماه اکتبر در خانه‌اش در لندن انجام شد، از علاقه‌ي بسيارش به ورزش کريکت گفته است.

اندي بُل، مصاحبه کننده، درباره‌ي حال و روز پينتر مي‌گويد که اين آقا در يکي از روزهاي اکتبر، در حالي‌که ناخوشي‌اش رو به بهبود نداشت، با حسي نوستالژيک خاطرات دوران کودکي‌اش را به ياد مي‌آورد، زماني که در هکني در شرق لندن به تماشاي مسابقات کريکت مي‌نشست.

پينتر در اين مصاحبه گفته: «کريکت، بزرگ‌ترين چيزي بود که خدا خلق کرد.» او کريکت را حتا بزرگ‌تر از س.ک.س دانسته و البته تاکيد کرده که س.ک.س هم چيز بدي نيست.

از حدود پنج سال پيش، به دلايلي کاملاً شخصي، به‌طور ويژه پيگير کارهاي اين آقاي هارولد پينتر بوده‌ام. وقتي پنج‌شنبه خبر مرگش را خواندم، با خودم فکر کردم که اين آقا يکي از بهترين مرگ‌هاي عالم را داشته. چيزي شبيه خودکشي ارنست همينگوي.

خلاصه اين‌که پينتر، تا دل‌تان بخواهد توي زندگي‌اش ماجراجويي داشته. جنگ جهاني را تجربه کرده اما سربازي (اجباري) نرفته. يک عالمه نمايشنامه‌ي فوق‌العاده نوشته (همان شاهکارش «بازگشت به‌ خانه» مي‌ارزد به يک قفسه کتاب)، در نمايش‌هاي خودش هم گاهي بازي کرده، يک بغل جايزه درست و حسابي برده، فحش‌هايش را به توني بلر و جورج بوش داده، تعدادي فيلم‌نامه خوب و تعدادي فيلمنامه متوسط نوشته، آن‌قدر هم آدم بزرگي شده که حتا به‌خاطر شعرهاي بسيار ضعيفش، جايزه‌ي شعر ديويد کوهن را به او داده‌اند.

پينتر، سه سال پيش جايزه‌ي نوبل ادبيات را برد و بعدش ديگر ننوشت و تا دلش خواست گير داد به يک مشت سياستمدار حال به هم زن.

بعدش هم آقا مريضي‌اش بالا گرفته، رفته نشسته توي خانه‌اش، کودکي‌اش را ياد آورده و سرخوشانه مخلوقات خداوند را طبقه‌بندي کرده و به اين نتيجه رسيده که کريکت، بهترين چيزي بوده که خدا خلق کرده، حتا از س.ک.س هم بهتر.

تازه پينتر بايد خيلي اهل حال بوده باشد که در سن ۷۸ سالگي هم تنها کريکت را بهتر از س.ک.س دانسته. کم نيستند هنرمندان و نويسندگاني که وقتي پا به سن مي‌گذارند و طبيعتاً قوه‌ي جنسي‌شان تحليل مي‌رود، جوري از س.ک.س حرف مي‌زنند که انگار بي‌موردترين چيز دنياست.

فکر مي‌کنيد چند تا از نويسندگان، شاعران و هنرمندان ما، اين امکان را داشته‌اند که به معناي واقعي کلمه «زندگي» کنند و سرخوشانه به انتظار مرگ بنشينند؟

مرتبط: ترجمه‌ي گفت وگوي پاريس ريويو با هارولد پينتر


تعداد مشاهده: ۷۸ - نظرات: ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=123
چهارشنبه - ۲۷ آذر ۱۳۸۷

من درباره‌ي انديشه‌ي اپيکور خوانده‌ام. رباعيات خيام را بسيار دوست مي‌دارم. اما نمي‌توانم بپذيرم که وقتي همه‌چيز پوچ است، مي‌توان زد به در باداباد. مشکل اين نيست که خيام مي‌گويد:

«در طـبع جـهان اگــر ‌وفـايي بودي/ نوبت بـه تو ‌خود‌ نيامدي‌ از دگـران»

راست مي‌گويد. نوبت همه ما مي‌ر‌‌سد، چون نوبت همه‌ي قبلي‌ها بدون استثنا رسيده. اما مشکل من از اين‌جاست:

«کار جهان نيستي است/ انگار که نيستي چو هستي خوش باش»

اين‌که بايد خوش بود حالا که پايان کار، نيستي و پوچي است، توصيه خوبي است؛ اما مشکل اين است که آيا مي‌توان خوش بود؟

وقتي از پوچي حرف مي‌زنيم، يعني هستي در ذهن لااقل وجود دارد. حالا که آن هستي تحقق‌نايافتني است، آيا مي‌توان خوش بود؟

چطور بايد از سرخوردگيِ ناشي از فهمِ پوچي کنار کشيد؟ ترسِ از مرگ چيزي است که اپيکور مي‌گويد بايد فراموشش کرد. به گفته‌ي او نبايد به مرگ فکر کرد. چون فکر به مرگ، با ماهيت لذت‌جويي انسان در تعارض است.

خيام و اپيکور هر کدام به زبان خودشان، ناهشياري را راه هم‌زيستي با پوچي مي‌دانند. بنابراين آن‌ها در واقع صورت مساله را پاک مي‌کنند. وقتي انسان به پوچي جهان پي مي‌برد، به عدم مي‌انديشد. عدم‌انديشي، قاعدتاً سرخوشانه نيست، در مقابلِ هرگونه سرخوشي است. چگونه مي‌توان باور به عدم داشت، آن‌گاه از مرگ نترسيد؟ يا کامل‌تر اگر بپرسم، چگونه وقتي عدم جهان براي انسان محرز مي‌شود، مي‌تواند خوش باشد؟
من اصلاً نمي‌توانم با اين حکم خيام و اپيکور کنار بيايم.

نسخه‌هاي اين هر دو،  بسيار شيک، اما ناکارآمد است. آن‌ها مي‌گويند وقتي حقيقت در عدم است، بايد خوش بود. بايد خوش بود، اما نمي‌توان خوش بود. انديشه‌اي که پس از جستجو در هستي، حکم به نيستي مي‌دهد، چگونه مي‌تواند خودش را منحل کند و ناهشياري را پي بگيرد؟ آيا ياس و مرگ‌هراسي، تنها نتيجه‌ي منطقي رسيدن به حقيقتِ پوچي نيست؟


تعداد مشاهده: ۱۸۴ - نظرات: ۹
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 9 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=122
دوشنبه - ۲۵ آذر ۱۳۸۷

سکوت
ترجمه: مجتبا پورمحسن

سکوت گفت:
حقيقت، نيازي به شيوايي کلام ندارد.
پس از مرگ سوارکار
اسب در راه خانه
همه چيز را مي‌گويد
بدون گفتن هيچ چيز

 

مريد برغوثي، شاعر فلسطيني، يکي از بهترين شاعران حال حاضر جهان عرب است. او نهم جولاي سال ۱۹۴۴ در روستاي ديرغسانه در نزديکي رام‌الله به دنيا آمد و در اواسط دهه شصت براي تحصيل در دانشگاه به قاهره رفت. در جريان جنگ شش روزه سال ۱۹۶۷، مريد داشت سال آخر تحصيلش را مي‌گذراند. متن انگليسي شعر «سکوت» و گفت وگويي با مريد برغوثي را مي‌توانيد در گاردين بخوانيد.


تعداد مشاهده: ۱۳۲ - نظرات: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=121
ليست آخرين نوشته ها
- خوددرگيري در خواب با Debt و Doubt
- روياهاي فاجعه‌آفرينِ نسل ما، به روايت وودي آلن
- براي نانوشته‌هايم
- جايزه‌اي براي مردي از قبيله‌ي جلال آل‌احمد
- راست مي‌گفت
- مرگِ نقد، لطفاً
- ۱۴۱ ارنست همينگوي
- خدا چه جوابي دارد به من بدهد؟
- زمانه، زمانه گرگ است
- اين چندمي است مهدي جان؟
- شعري از دانالد هال
- زمانه‌ي ما يا زمانه‌ي سعدي؟
- طاهره صفارزاده؛ حقش بيش از اين نبود
- بامبي، سوزناک‌ترين فيلم دنيا
- سانتي‌مانتاليسم
- از دفترچه خاطرات عاشقانه يک زوج خوشبخت
- عکس‌هاي ايران در مجله‌ي پاريس ريويو
- قهوه‌اي کردنِ خرده ‌جنايت‌هاي زناشوهري در شبکه چهار
- ترجمه‌ي شعري از محمود درويش
- آقايان جيراني و محمودي! شما را به عزيزترين‌تان قسم مي‌دهم...
- نقدِ عباس صفاري بر مجموعه‌ شعر «تانگوي تک‌نفره»
- «مثل لاک‌پشت تو خودم قايم شدم»
- طاعات و عبادات کدام خدا؟
- نوستالژي
- يک شوخي بي‌مزه
- حسادت
- پوچي-۴
- اکبر گنجي، داريوش محمدپور و منِ کم‌سواد
- لاييسيته در روزنامه‌ي مثلاً اصلاح‌طلبِ...
- از «حملت» ما تا «هملت» آن‌ها
- نامه- نقدي از حسين نوش‌آذر درباره‌ي «تانگوي تک‌نفره»
- شعري از لوييز جي‌لا‌يوسيکي، منتشر شده در نيويورکر
- چند خط درباره‌ي پرويز پرستويي و تظاهر
- شاهکار سانسور در تلويزيون: America يعني رسيديم!
- ترجمه سه شعر از ريموند کارور از کتابِ در دست انتشار
روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
مثلِ سکص نيمه‌کاره
دوشنبه - ۷ مرداد ۱۳۸۷

من تا به حال نمرده‌ام، بنابراين نمي‌توانم درباره‌اش قضاوت کنم. اما فکر نمي‌کنم اتفاقي بدتر از اين باشد که وقتي از همه جا بريدي و سيگار را گذاشته‌اي بر لب، نه فندک پيدا کني و نه کبريت. درست مثلِ سکص نيمه‌کاره. شايد هم بدتر
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۲۶۲۲۰۹ صفحه
مشاهده امروز: ۴۴۰ صفحه
بيشترين مشاهده:
پنج‌شنبه - ۱۸ مرداد ۱۳۸۶
تعداد: ۱۷۴۲ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
جمعه - ۲۰ مهر ۱۳۸۶
تعداد: ۶۷ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
خواب ديدم، خوابِ مبادا
از فاجعه غزه مي‌ترسم، خيلي مي‌ترسم
خوشا مردن به سبک هارولد پينتر
نيستي است؛ پرسش‌هايي از اپيکور و خيام
شعري از مريد برغوثي
جستجو

لينک دوستان

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
تبليغات
من مي‌خواهد خودم را تصادف کنم

مجموعه شعر «من مي‌خواهد خودم را تصادف کنم خانم پرستار»/ ۱۳۷۹/ انتشارات نامجوفرد
تانگوي تک‌نفره

مجموعه شعر «تانگوي تک‌نفره»/ ۱۳۸۷/ گروه انتشارات آزاد ايران
هفت‌ها

مجموعه شعر «هفت‌ها»/ ۱۳۸۵/ انتشارات هزاره سوم انديشه
ما و غرب

کتاب «ما و غرب» مجموعه گفت و گو با انديشمندان/ ۱۳۸۷/ راديوزمانه
مراجعه به: