لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
كار ماشين جنگ ويراني است
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
آخرين نوشته ها
يک‌شنبه - ۲۱ مهر ۱۳۹۲

کلاس اول دبيرستان بوديم، وارد دبيرستاني شده بوديم که تازه نمونه مردمي شده بود. سال بالايي‌هاي مدرسه در آن يک سال اول، از آن بچه‌هايي بودند که هر يک سال را دوبار درجا زده بودند و يک سروگردن از ما بزرگ‌تر بودند. مهر به آخر نرسيده بوديم که با او آشنا شدم، به واسطه‌ي يکي از دوستان هم‌کلاسي. شروين را مي‌گويم. او کلاس تجربي بود، من رياضي. رفاقت‌مان آن‌قدر گُل کرد که وقتي بچه‌ها در زنگ تفريح سر اين‌که کدام‌شان توپ بسکتبال را بيندازد توي سبد با هم دعوا مي‌کردند، ما دور حياط مدرسه مي‌چرخيديم و مخ هم را مي‌زديم. يک سال؟ نه به ماه هم نکشيد که شديم رفيق گرمابه و گلستان. اصلاً رفاقت بايد اين‌طور باشد، رفاقت مگر يک کتري آب است که بگذاري روي اجاق گاق تا به نقطه‌ي جوش برسد؟ رفاقت، اساسش کتره‌اي‌تر از اين حرف‌هاست. داشتم مي‌گفتم، آن روزها کاپ فوتبال در مدرسه برگزار مي‌شد و ما هم تيم داده بوديم البته بدون شروين. او از فوتبال متنفر بود و عاشق بسکتبال و الحق که بسکتباليست خوبي هم بود، همان‌طور که شمشيرباز خوبي هم بود و پايش به تيم ملي هم رسيد. کلاً همه چيز اين رفيق ما خوب بود. دست روي هر کاري مي‌گذاشت اگر راه نداشت که درجه يک شد، به کمتر از درجه دو رضايت نمي‌داد. به قول امروزي‌ها پرفکشنيست بود، براي همين هم وقتي افتاد توي جاده خاکي، باز هم با همان سرعت و قدرت رفت جلو. دوتاي‌مان سيگار مي‌کشيديم نيمه‌پنهاني. يعني نمي‌رفتيم توي پستو، به خيابان‌هاي خلوت هم رضايت مي‌داديم، فقط مراقب بوديم از فاميل و آشنا کسي ما را نبيند. نوجواني بود و جاهلي، جواني و جهالت بيشتر. شروين خيلي کمتر از من سيگار مي‌کشيد. من شايد آت موقع روزي هفت هشت نخ مي‌کشيدم، شروين فوقِ فوقش چهار نخ. الان که ديگر نمي‌کشد، اما من هنوز مي‌کشم، کمِ کمش روزي ۱۰ نخ. دوستي من و شروين، دوستي نزديک‌مان يک‌سال ادامه داشت، اما خيلي بيش از يک‌سال بود. در آن يک سال به اندازه ده سال رفاقت کرديم. بعدش کم کم راه‌مان از هم جدا شد. او رفت سمتِ مواد مخدر، از ترياک شروع شد و به هرويين و تزريق و خون‌بازي ختم شد. آها، يادم رفت بگويم، او گيتاريست خيلي خوبي بود؛ يک پارچه استعداد. از جمله استعدادهايش پيدا کردن بهترين زمان ممکن براي جيم شدن از مدرسه بود. بعد از آن هر شش ماهي يک‌سالي يک‌بار مي‌ديدمش و سلام و احوال‌پرسي و «چه خبر، چيکارها مي‌کني» و از اين‌جور حرف‌ها. چشم من داشت ضعيف مي‌شد اما فوقِ فوقش ۲۵ صدم در سال؛ اين شروين بود که به شدت داشت عوض مي‌شد. از آن رفيق قد بلند خوش‌تيپ و سرشار از زندگي چارچوبي مانده بود که انگار دست روي شانه‌هاي يک آدم نامرئي مي‌گذاشت تا نيفتد. چهار سال پيش بود که او را نديدم، يک آگهي روي ديوار ديدم که از فرط مضحک بودن جلب نظر مي‌کرد. شروين از علاقمندان به گيتار دعوت کرده بود که بيايند از او نواختن ياد بگيرند، و در ازايش پول بدهند تا او برود مواد بکشد. اين آخري را ننوشته بود، اما من که مي شناختمش و هر کسي که مي‌ديد طرف گيتاريست است و پول ندارد دو برگ آگهي فتوکپي کند و آگهي‌هايش دست‌نويس است، مي‌فهميد که پاي مواد در ميان است. نفسم بند آمد، اين همان شروين بود؟ ليچار بار روزگار و زندگي کردم، بالاخره بايد کاري مي‌کردم و اين تنها کاري بود که از دستم برمي‌آمد. دو هفته بعد بود که دوباره روي همان ديوار اسمش را ديدم، اين‌بار آگهي ترحيم‌اش را؛ خودکشي کرده بود. خيلي جا نخوردم. سيگاري روشن کردم و چشم از عکسش برداشتم و راهم را گرفتم و رفتم. از آن روز به بعد من همچنان سيگار مي‌کشم، اما شروين ديگر سيگار نمي‌کشد.

* اين يادداشت در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۳۲۸۳۶ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=499
دوشنبه - ۱۵ مهر ۱۳۹۲

نگاهِ آدم عوض مي‌شود

سيدفرزام حسيني
مجتبا پورمحسن، روزنامه‌نگار، نويسنده، شاعر و مترجم، متولد ۱۳۵۸ در شهر رشت است. از دهه ۷۰ تاکنون، حضور پررنگي در حوزه ادبيات و ژورناليسم مطبوعات کشور داشته است. گفت‌وگو و يادداشت‌هاي زيادي را از اين روزنامه‌نگار تاکنون در مطبوعات خوانده‌ايم. اين‌بار به بهانه چاپ مجموعه شعر «روز انگشت» (نشر زاوش) که چهارمين مجموعه شعر وي پس از «من مي‌خواهد خودش را تصادف کند خانم پرستار»، «هفت‌ها» و «تانگوي تک نفره» است، با وي به گفت‌وگو نشستيم و گپ‌وگفت‌مان هم بالا گرفت و به اصطلاح چالش برانگيخت، اين مساله هم از اينجا ناشي مي‌شود که خود پورمحسن روزنامه‌نگار است و به قول معروف يکي از تخصص‌هايش گفت‌وگوي چالشي است، لاجرم اين گفت‌وگو هم همين مسير را طي کرد. سواي مجموعه اشعار مذکور، پورمحسن تاکنون دو رُمان «بهار ۶۳» و «آلبوم خانوادگي» را نيز منتشر کرده است که اولي برگزيده شد و جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعاتي را در سال ۱۳۸۹ از آن خود کرد. مشروح گفت‌وگو را با هم مي‌خوانيم.
«روز انگشت» چهارمين مجموعه شعر شماست. اين مجموعه از نظر تاريخي چه دوره‌اي از کارهاي شما را در بر مي‌گيرد؟
متاسفانه اين‌جا ما تعيين نمي‌کنيم که شعر‌هاي کتاب‌مان چه دوره‌اي را در بر مي‌گيرد. چون وقتي که من شعرهاي يک دوره‌اي را انتخاب مي‌کنم و مي‌دهم براي چاپ و مجوز نمي‌گيرد، مجبورم شعرهاي ديگري جايگزين کنم و به يک‌باره مي‌بيني يک شعري از سال‌هاي گذشته‌تر هم تويش گذاشته‌ام. ولي اغلب شعرهاي اين مجموعه در بازه زماني سال ۸۹ تا اوايل ۹۱ نوشته شده است.

در اين مجموعه به نسبتِ مجموعه شعرهاي قبلي‌تان تغييرات محسوسي اتفاق اُفتاده، زبانِ کار‌ها ساده‌تر شده، خودتان اين تغيير را چه طور مي‌بينيد؟
مسلماً اين تغيير اتفاق افتاده است. به اين علت که کتاب اولم زماني منتشر شد که ۲۱ سال داشتم و حالا ۳۴ سال دارم. يعني يک سوم عمرم در اين سال‌ها گذشتهعکس از: حميد جاني‌پور است. بنابراين اين تغيير طبيعي است. به نظرم اگر تغيير نکنم مخاطب بايد يقه‌ام را بگيرد که تو چه‌طور در عرض سيزده سال تغيير نکرده‌اي؟! در مورد تغيير زباني هم اتفاقي که مي‌گوييد مشهود است.‌‌ همان‌طوري که انسان تغيير مي‌کند، زبانش هم عوض مي‌شود. از نظر من شعرهاي اين کتاب هم دشوارند، اما دشواري‌شان ظاهري نيست. ولي اين تغيير که مي‌گوييد اتفاق افتاده است. من پانزده سال است دارم ادبيات را به شکلي جدي دنبال مي‌کنم، اين تغييرات هم محصول يک جهان‌بيني است، يک‌شبه اتفاق نيفتاده است. کما اين‌که شما اين تغييرات را در کتاب‌هاي قبلي هم ديديد.

خب اين تغيير نياز به يک بستر دارد. با چه نتيجه‌گيري از نظر فکري به اين تغيير رسيديد؟
به عنوان يک منتقد مي‌توانم يک ارزيابي از خودم داشته باشم و ممکن است ارزيابي امروزم با ارزيابي ديروز يا فردايم تفاوت داشته باشد. اين‌که چه اتفاقي افتاد، من نمي‌توانم پانزده سال را در پاسخ به يک سوال خلاصه کنم. اما مي‌توانم عمده‌ترين دليل را اين‌طور بدانم که از ۷۷ تا ۹۲ من پانزده سال زندگي کردم. ملانصرالدين نيستم که بگويم حرف من يکي است چون بيست سال پيش هم همين حرف را مي‌زدم. من از چيزي عدول نکردم، آدم خودش را ويرايش مي‌کند که کارآيي‌اش بيشتر شود. اين تغيير عمده‌اي است که عرض کردم، اگر مقصودتان را ريز به من بگوييد من در مورد هر کدام مي‌توانم با شما صحبت کنم.

مثلاً اين را شنيده‌ام که مي‌گويند پورمحسن در کتاب اولش چون تحت تاثير شعر دهه هفتاد بوده، آن‌طور نوشته و حالا چون دوره ساده‌نويسي است، شعر‌هايش تغيير کرده‌اند...
خب چه بايد بکنم؟ مگر قرار بود در دهه هفتاد تحت تاثير دهه بيست مي‌نوشتم؟! قطعاً تحت تاثير دهه هفتاد بايد مي‌نوشتم. دهه هفتاد که فحش نيست، ما بخشي از دهه هفتاد بوديم که داشتيم شعر مي‌نوشتيم. همه آدم‌هايي که در آن دهه مي‌نوشتند طبيعتاً تحت تاثير‌‌ همان دهه بودند.

بحث اين‌جاست که خيلي از آن‌هايي که اصطلاحا دهه هفتادي بودند، مسيرشان را ادامه دادند و شکل نوشتاري‌شان را حفظ کردند.
من نمي‌توانم آن‌ها را در اين گفت‌و‌گو محاکمه کنم. يک روزي شايد ‌درباره‌شان نقد بنويسم اما اين‌جا نمي‌توانم بگويم که چرا آن‌ها حرف‌شان را ادامه دادند. در آن دهه ما تحت تاثير خودمان مي‌نوشتيم، دهه هفتاد که يک چيز بيروني نبود. اما قرار نيست من در دهه هشتاد و نود هم تحت تاثير دهه هفتاد بنويسم تا حقانيت خودم را ثابت کنم. اين حرف با عرض معذرت‌، خيلي احمقانه است. خب آدم نگاهش عوض مي‌شود، آن هم آدمي مثل من که لولاي سن‌اش در اين پانزده سال بوده. ديگران حتماً دلايلي دارند که شعر دهه هفتاد را دنبال کردند. ضمن اين‌که من فکر مي‌کنم مثلاً نمي‌شود در سال ۸۵ شعرِ دهه هفتاد را نوشت.

اما مي‌توان از مولفه‌هاي آن دهه استفاده کرد.
بله، ولي من دليلي براي اين کار نمي‌بينم. مخاطب من کساني نيستند که ادبيات را اين‌قدر متحجرانه ببينند. دهه‌ها يک ظرفي نيستند که آدم‌ها بنشيند توي‌شان و تا آخر درش بمانند. من فکر مي‌کنم که آدم بايد يک تفاوت‌هايي با گوسفند داشته باشد. نمي‌شود که بيست سال گفت حرفِ من‌‌ همان است.

برويم سراغِ متن کتاب. اتفاقاتي از نظر زباني در اين کتاب مي‌افتد. شعرهاي اين کتاب ساختار گزارشي دارند، ساختار گزارشي که در زبان هم ساده اجرا شده است. چه استفاده‌اي از اين زبان قرار بود صورت بگيرد؟
ساختار گزارش و متن استخباري گونه‌هايي از جمله‌اند. اين‌طور نيست که ما شعر را محروم از اين‌ها بکنيم و بعد بگوييم که داريم شعر محض مي‌نويسم. اما اين توضيح را بدهم که من لحن گزارشي را مصادره به مطلوب کردم.

چه‌طور؟
ساختار زبان گزارش را به زبانِ جهان خودم مصادره کردم. در واقع مضحکه‌اش کردم. من بعد از اين همه سال نوشتن، ديگر تفاوت روزنامه نگاري و شعر را مي‌دانم. در همه اين شعر‌ها، يک جور تعرض به ساختار زباني گزارش صورت مي‌گيرد. لحن گزارشي زماني ست که من گزارش‌گر صرف باشم.

بحث اينجاست که خب شما ساختار گزارش را مصادره کرديد، اما شعريت در کجاي متنِ شما اتفاق مي‌افتد؟!
من با قاطعيت مي‌گويم که شاعرم. بعد از اين همه سال مي‌دانم شعريت يعني چه، در اين فرآيندي که براي شما توضيح دادم، ساختار گزارش را مصادره مي‌کنم، بهش حمله مي‌برم، منهدمش مي‌کنم و چيز جدي رويش بنا مي‌کنم. گزارش‌گونگي هم نوعي از زبان است. اگر به شکل صرف اخباري ازش استفاده مي‌کردم آن وقت مي‌شد گفت که حالت مصرفي دارد.

از اين نظر مشخص است که جملات قصار در شعر شما وجود ندارد.
دقيقاً مي‌خواهم بگويم شعر من در انهدام ساختار زبانِ گزارشي اتفاق مي‌افتد. اگر بپرسيد وقتي زبان را منهدم مي‌کنيد، چيزي جايگزين‌اش مي‌گذاريد؟ من مي‌گويم که من مهندس نيستم، شاعرم. وظيفه من انهدام ساختمان زباني است. بعداً مردم ازش استفاده مي‌کنند. در شعر زباني ساخته نمي‌شود فقط منهدم مي‌شود.

بعضي از گزاره‌ها اخباري مي‌ماند و شعر گزارش صرف مي‌شود.
مي‌شود يک مثال بزنيد؟

مثلا شعرِ «نترس»: ‌»نترس/ نه گربه عطسه زده/ نه شاه عليه مصدق کودتا کرده/ اتفاق بزرگ‌تري افتاده/ برگرد و نگاه کن/ پنج سال است که/ برف ردپاي کفش‌هاي تو را/ در کنار رد پاي کفش‌هاي من/ پر کرده است/ و اين خودش کم اتفاقي نيست.»
در مورد اين شعر اتفاقا من به ساختار زبان اخباري حمله کرده‌ام. در ساختار اخباري خبر از يک گزاره مهم به مخاطب مي‌دهيد.

اينجا هم همين خبردهي صورت مي‌گيرد.
چيزي که من اين‌جا گزارش داده‌ام و به شعر تبديل کرده‌ام چيزي است که در ساختمان اخباري ارزش خبري ندارد. اين‌که برف رد پاي تو را پر کرده است اين در هيچ سطحي هيچ‌گونه ارزش خبري ندارد.

مي‌خواهيد بگوييد از گزاره‌هاي مهمي مثلِ سقوط مصدق به جزيي رسيديد که در واقع خبرِ شخصي خودتان است؟
بله، من گفتم هيچ‌کدام از آن اتفاقات مهم صورت نگرفته است و در واقع گزاره اخباري را زير سوال بردم. برف رد پاي تو را گم کرده است ارزش خبري ندارد، اما من بهش ارزش مي‌دهم. چون جهانِ من، جهان آن رد پاهاست. نمي‌خواهم توضيح بدهم. مي‌تواند مقبول واقع نشود، اما نگاه من به اين شکل بوده است. من جهان را خيلي از جهان عمومي به فردي تبديل کرده‌ام، در واقع جهان را اين‌طور ديده‌ام. فکر مي‌کنم جهان چيزي جز ديد يک فرد نيست. اين کتاب حمله‌اي به مفهوم عمومي کردن تعاريف و آدم‌ها و همه چيز است.

هدف از اين فردي کردن چه بوده؟
من پيامبر نيستم، ايدئولوگ هم نيستم. من جهان را اين‌گونه مي‌بينم و اين‌طور هم مي‌نويسم.

در واقع از الگوي شعرِ مدرن...
من هيچ الگويي به کسي نمي‌دهم. من درباره شعر خودم حرف مي‌زنم. اين نگاه، نگاه کلي به جهان است، فقط شعر نيست. من مي‌گويم اين بخش از مدرنيسم که به نام ارزش‌گذاري براي فرديت، ما را در خودش بلعيد و همه ما را به برادر بزرگ‌هاي جورج اورول تبديل کرد، به نظرم اين‌ها فرديت انسان را مخدوش کرده است. انسان بايد - بايدِ شخصي من است- برگردد به عصر خودش. بخشي از حيوانيت جزو ذات ماست. ما حيوانيت را بد مي‌دانيم و بشريت را چيز برتري فرض مي‌کنيم. اما حالا به جايي رسيده‌ايم که فکر مي‌کنم بازگشت به بدويت ترجيح بيشتري دارد. نه اين‌که واقعاً منظورم اين باشد که بايد حيوان شويم، دارم مي‌گويم اين انسان مدرن، به جايي نرسيده است.

اين مسئله فرديت که در شعر شما مطرح است، در داستان‌هاي شما هم مي‌بينيم. درست است؟
بله بله، براي همين گفتم که اين جهان‌بيني شخصي من است. شعرِ من برآمده از من است و بنابراين در رُمان هم همين‌طور هستم.

مسئله ديگري که در شعر شما مانند داستان‌‌هاي‌تان هست، کوتاه‌نويسي است. انگار که از پُرنويسي و بلندنويسي دوري مي‌کنيد. چرا؟
من کلاً آدم پر حرفي هستم. جالب است که اين‌طور برداشت شده که در شعر و رمان کم‌گويي دارم. در اين قضيه اشکالي نمي‌بينم. اما دليلي که اين اتفاق در اين کتاب افتاده برمي‌گردد به اين قضيه که من در شعر‌هايم ريسک کردم و به ساختار زباني اخباري و گزارشي حمله کردم بنابراين خيلي حواسم بوده که در دام خبرنويسي نيفتم که شعرم يک گزارش بشود. اين شعر‌ها ضد‌ گزارش هستند. يکي از مسائلي که ازش براي اين هدف استفاده کردم همين کوتاه بودن شعرهاست که شعر به دراز کشيده نشود.

اين شکل از نوشتن ربطي به اقبال عمومي مخاطب امروز به شعر کوتاه ندارد؟
اصلاً، به هيچ‌وجه.

چون مخاطبِ شعر فارسي در سال‌هاي اخير عادت کرده که شعر کوتاه بخواند...
نه، ربطي به اين مسئله ندارد من اگر به اقبال عمومي فکر مي‌کردم رُمان آلبوم خانوادگي را سيصد صفحه مي‌نوشتم که بيايند و بخرند.

خب اتفاقاً همين کوتاه نوشتن رُمان هم در ادبياتِ امروز ما تبديل به يک عادت شده است.
من به اين‌که چه چيزي عادت شده، کاري ندارم. زماني که مي‌نوشتم اصلاً به اين مسئله فکر نمي‌کردم. در آلبوم خانوادگي خيلي حرف زده شده، اگرچه متن کوتاه است. در مورد اين‌که کوتاه‌نويسي مُد شده و اين حرف‌ها هم من نمي‌خواهم بگويم خيلي متفاوتم، اما آن نوع شعر کوتاه که مد نظر شماست، به نظر من شکلي از رسالت پيامبرگونگي و جملات قصارنويسي را با خودش دارد.

اين را که جمله قصار نمي‌نويسيد قبول دارم. شعر شما از اين مسئله مبرا است. تعيين تکليف نمي‌کنيد...
بنابراين کوتاهي شعر من به آن صورت نبوده است. برخلاف خيلي از دوستان که شما مي‌توانيد سانتي‌متر بگذاري و اندازه شعرشان را با سانت در نظر بگيري، من اين‌جا شعر ۱۵ سطري يا ۲۵ سطري هم دارم. زبانم با آن شعر‌ها تفاوت دارد.

نوعي از طنز در شعرهاي اين کتاب وجود دارد که من مي‌گويم طنز تلخ است، طنزي که سعي در به سُخره گرفتن و مسخره کردن دارد. چرا؟
اين طنز تلخ که مي‌گوييد درست است. اصلاً نگاه من اين‌طور است. من واقعيت مرسومي را که بر آن شده، به سخره مي‌گيرم.

چرا؟
جنگ‌هاي جهاني، يازده سپتامبر، جنگ ويتنام، حمله شوروي سابق به افغانستان، حمله آمريکا به عراق‌ و افغانستان و... همه اين‌ها محصول‌‌ همان واقعيتِ جمعي است که ازش صحبت مي‌کنيم. اين يک جنايت است که ما کودتا عليه دکتر مصدق را که واقعاً يک امر مذموم و بدي بود واجد ارزش مي‌دانيم و سال‌ها درباره ش حرف مي‌زنيم، اما نمي‌دانيم در خانه‌هاي خودمان و درون هر کدام از ما چه جنايت‌هايي شکل مي‌گيرد. ما اين‌ها را نمي‌بينيم.

به اين خاطر که آن موضوعات عمومي‌تر است...
مساله سر همين بحث عمومي است. يک‌جورهايي براي اين‌که خودمان را نبينيم، برمي‌گرديم پروژکتور‌هاي‌مان را روي يک اتفاق عمومي مي‌اندازيم. درباره به کودتا صحبت مي‌شود، اما به فرديت توجهي نمي‌شويد.

در واقع شما معتقديد که اشکال از فرديت است که منجر به آن اتفاقِ عمومي شده است؟
دقيقاً. نمي‌گويم آن‌ها اتفاقات کوچک و بي‌اهميتي هستند. من مي‌گويم اين نگاهي که مدرنيسم براي ما جا انداخته که فقط درباره آن اتفاقات صحبت مي‌کنيم، نتيجه‌ي خوشايندي نداشته. اين‌که يک نفر در اتاقي نشسته و رنج مي‌کشد‌، اين بخشي از واقعيت مهم زندگي است. اين طنز تلخ دقيقاً به سخره کشيدن اين واقعيت مرسوم است که اگرچه به ظاهر چهره انساني دارد و برايش چهره موجه‌اي ايجاد کرده‌اند ولي بزرگ‌ترين جنايت‌ها تحت پوشش همين چهره انساني صورت مي‌گيرد. بنابراين حتي جاهايي از کتاب که در خودآگاه نخواسته‌ام، ناخودآگاه تلخ مي‌بينم و سر و کله اين طنز پيدا مي‌شود.

خب تلخ مي‌بينيد اما چرا از طنز تلخ استفاده مي‌شود؟
شايد چون اين پارادوکس‌ها طنزآميز است. من طنز نمي‌نويسم، نگاهم اين‌طور هست. طنزِ تلخ يک سويه‌ي سرکشي دربرابر ان واقعيت نامطلوبِ مرسوم دارد که به نظرم تاثيرگذارتر است، چون نگاه از بالا ندارد.

در واقع براي تاثير بر ديگري که مي‌خواهد کتاب را بخواند از اين نگاه بهره مي‌گيريد؟
اين مسئله در ذات اين نگاه هست. من اين کار را نمي‌کنم، اين کار اتفاق مي‌افتاد. مخاطب هم بيشتر اثرش را مي‌بيند.

در واقع مي‌رسيم به اين‌که يک اثرِ خوب صرفاً نبايد قشنگ باشد بلکه بايد تاثير بگذارد، حتي اگر اين تاثيرگذاري آزاردهنده باشد، درست است؟
دقيقاً. اين هم برمي گردد به اينکه من پيامبر نيستم که بشارت دنيايي بهتر را بدهم، من حالم از واقعيت جهانِ بيرون به هم مي‌خورد. اگر اين طنز نبود جاهايي تنه به اين مي‌زد که دارم جمله قصار مي‌گويم، اين طنز کمک کرد که از زير اين نگاه فرار کنم.

فايل پي‌دي‌اف گفت و گو  در روزنامه بهار

تعداد مشاهده: ۳۹۳۲۲ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=498
دوشنبه - ۸ مهر ۱۳۹۲

گاهي آدم حيران مي‌ماند که چي مي‌خواهد: فراموشي يا يادآوري. مثلاً روزهاي اول مهر هر سال همه‌ي ما که سال‌هاست از مدرسه فاصله گرفته‌ايم، دچار نوستالژي مي‌شويم و دل‌مان براي بوي کيف و کتاب و دفتر چهل برگي و مداد خروس‌نشان و بعدها استدلر و خيلي چيزهاي ديگر تنگ مي‌شود. تقريباً همه‌ي ما ياد بوي چوبِ نيمکت‌هاي مدرسه مي‌افتيم که انگار لامصب به طور اختصاصي براي اين کار ساخته شده بودند... شايد آن روزها يکي از بزرگ‌ترين تصميمات زندگي‌مان اين بود که کتاب‌هاي‌مان را امسال پلاستيکي جلد کنيم يا کاغذي. اما خب يک چيزهايي هم هست که شک دارم بچه‌هاي اين نسل تجربه‌ کرده باشند. يکي از بزرگ‌ترين لذت‌هاي ماه مهر، دير رسيدن کتاب‌هاي درسي بود. مثلاً مي‌شد ۲۰ روز از مهر بگذرد و هنوز کتاب‌هاي علوم تجربي، تاريخ و ادبيات نيامده باشد. آي حال مي‌داد که کلاس‌هاي مربوط به اين درس‌ها تعطيل مي‌شد و زودتر مي‌رفتيم خانه يا توي حياط مدرسه دنبال توپ مي‌دويديم تا زنگ بعد؛ و تمام اين مدت ته دل‌مان مي‌گفتيم خدا بزرگ است، شايد هفته‌ي ديگر هم کتاب نيامد. ربطي به اين نداشت که درسخوان بوده باشي يا نه، تعطيل شدن کلاس‌ها تقريباً براي همه لذت‌بخش بود؛ يک لذت رهاشدگي در اين اتفاق بود که سالي چند بار فقط اتفاق مي‌افتاد. بماند که وقتي کتاب‌ها دير مي‌رسيدند معلم ها براي جبران فرصت از دست رفته، دور تند درس مي‌دادند. همچنان که معلم‌‌ تنها موجودي است که در ذهن چندده دانش‌آموز هر روز پايش مي‌شکند و ماشين زيرش مي‌گيرد و توي ترافيکي سنگين گير مي‌کند. کلاس چهارم که بوديم معلم‌مان زخم معده‌اش را عمل کرد و حدود يک ماه نتوانست بيايد سر کلاس، به جايش ناظم مي‌آمد و ناظم‌ها فقط بلدند در نقش ناظم، ناظم باشند، در نقش‌هاي ديگر حساب کار از دست‌شان در مي‌رود و کلاس مي‌شود کويت! شده بود. بعد از آن من سال‌ها آرزو مي‌کردم يکي از معلم‌هايم زخم معده بگيرد يا يک چيزي توي همين مايه‌ها، درد و مرضي که دوسه هفته و حداکثر تا يک ماه خانه‌نشين‌اش کند، بيشتر از اين فايده‌اي نداشت، چون معلم جايگزين مي‌کردند. هر سال آخرين روزهاي شهريور مي‌رفتم راسته کتابفروشان بازار رشت (همان‌جايي که قبلاً گفته بودم هرچيزي مي‌فروشند الا کتاب) تا عطر مدرسه و کيف و خودکار و مداد و چسب نواري براي جلد کردن کتاب‌ها و مدادرنگي و اين‌جور چيزها بپيچد در وجودم و غم از دست رفتن گذشته‌ي تکرارنشدني را تجربه کنم و بنالم از نوستالژي... اما انگار همين نوستالژي هم خودش يکي از سرمايه‌هاي بزرگِ آدم است که مثل خيلي چيزهاي ديگر قدرش را نمي‌داند (اين را گفتم چون قافيه به تنگ آمد، وگرنه آدم هيچ چيز ندارد که بيشتر قدرش را نگه دارد) و وقتي نيست، به وحشت مي‌افتد. امسال اين وضعيت را تجربه کردم. امروز هفتم مهر است و من تازه فهميده‌ام فصل مدرسه رسيده و حيرانم که چطور فراموش کرده بودم، بله فراموشي که هميشه آرزويش را مي‌کردم. در واقع از نبود حسِ نيست بودن يک چيز ترسيدم، آدمي موجود عجيبي است، به تمام چيزهاي رنج‌آورش احتياج دارد.

* اين يادداشت در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۴۰۶۲۱ - نظرات: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=497
سه‌شنبه - ۲ مهر ۱۳۹۲

از اين‌که تشنج کند مي‌ترسيد، از اين‌که اختيارش را از کف بدهد مي‌ترسيد، از اين‌که بميرد مي‌ترسيد، از اين‌که هشياري‌اش را از دست بدهد مي‌ترسيد، از اين‌که بفهمد که هشياري‌اش را از دست بدهد مي‌ترسيد. از بيهوشي قبل از عمل جراحي مي‌ترسيد اگرچه قهرمانِ عمل‌هاي جراحي بود و بيهوشي‌هاي سه چهار ساعته‌ي عميق. با اين حال حاضر بود هرچي دارد بدهد و لحظه‌ي شبه‌مرگ را تجربه نکند، لحظاتي که براي او دست‌کمي از مردن نداشت و او از مردن مي‌ترسيد، چون از هشياري احتمالي پس از مرگ مي‌ترسيد. از خاطره‌ها واهمه داشت، از يک‌سري خاطره‌ها که از کودکي در ذهنش لانه کرده بودند، و جالب اين‌جا بود که اکثر اين خاطره‌ها، رويارويي مستقيم او با واقعيت نبودند، روايتِ خاطراتي بودند که ديگران داشتند. شک دارم حتا چهره‌ي برادرش را هم تا زمان مرگ به ياد داشته باشد، اما يادش بود که برادرش کنار رودخانه پسيخان، دچار حمله‌ي صرع شده و کسي نبوده نجاتش بدهد و همان‌جا کنار رودخانه عمرش را داده به او. شايد فکر مي‌کرد نصف عمرش قرضي است و خداوند قادر و متعال هر لحظه ممکن است ناحق را حق کند و جان بستاند از او. ماجراي هشياري، مرگ و تشنج و او، داستاني نبود که به روزهاي آخر زندگي‌اش و آن چند تشنج موردي ربط پيدا کند. او سال‌ها زين پيشتر، هم‌نشين مرگ و ترس از مرگ شده بود و لحظه‌هاي مردن را به هزار روايت تجربه کرده بود. مثل يک دونده دوي ۱۰۰ متر که خودش را براي مسابقات المپيک آماده مي‌کند و هزار بار ۱۰۰ متر را در پيست دوميداني تمرين کند، حتا چند بار هم در ورزشگاه محل برگزاري مسابقات المپيک دويده باشد تا روز مسابقه همه جوره آماده باشد. اما مسابقه دوي ۱۰۰ متر المپيک، يک‌بار اتفاق مي‌افتد، فقط يک‌بار است که آن ۱۰۰ متر دويده مي‌شود. بقيه ۱۰۰ مترها فرق دارند با آن يکي و يکي‌هاي ديگر. او هم مي‌دانست هزاربار هم مرگ را تمرين کني، فقط تمرين‌اش کرده‌اي، نقش بازي کرده‌اي، نمرده‌اي. مُردن يک‌بار است. او هم اين را مي‌دانست که ترسش از مرگ نمي‌ريخت و روز به روز لبالب‌تر مي‌شد در کالبدش. با اين‌همه آن روز که داروي تشنج‌اش حساسيت پوستي داده بود و رهسپار تهران مي‌شد به همراه همه‌ي اعضاي خانواده تا درمان شود و به قول خودش دوشنبه روز برگردد، کاروان مرگ در چشمان‌اش منزل کرده بود، داشتم مي‌ديدم‌اش. ظاهرش خوب بود و کمتر نشاني از مرگ داشت، اما دکتر غددش گفته بود، اگر زنده ماند يک ماه ديگر بياوريدش ويزيت. اين هم حتماً يک مدل خبر مرگ دادن بود. مادر رفت در بيمارستانِ خاتم‌الانبيا بستري شد و رفت، به اغما رفت، سطح هشياري‌اش رسيد به پنج و بعد همان‌طور که منتظرش بودم، مرگ. پيش از اين‌که برود در عالم ناهشياري محض، همه‌ي اعضاي خانواده را ديده بود؛ و من که پشت در مانده بودم و راهم نداده بودند، دروغ را اين‌طور ساخته بودند، من پشت در نبودم، کسي هم جلوم را نگرفته بود، کپيده بودم توي همين رشت، از بس که داشتم تحمل مرگ‌اش را تمرين مي‌کردم. پنج ماه گذشته است و خواهرزاده‌ام که تا همين دو ماه پيش به هيچ صراطي مستقيم نبود، بالاخره پذيرفت که مادرجون، همان‌جا گوشه گورستان سليمانداراب رشت خوابيده است و ديگر نمي‌ترسد. قبلاً مي‌گفت هنوز در بيمارستان خاتم‌الانبيا است و به زودي برمي‌گردد. حالا پذيرفته که مادرجونش مُرده است، اما از عجايب است که هنوز فکر مي‌کند بايد رفت و مادر را از بيمارستان آورد؛ مادر جداي از خاطراتش الان دو خانه دارد براي او، يکي در گوشه‌ي گورستان و ديگري روي تخت بيمارستان. خواهرزاده‌ي پنج ساله من حالا از آخرين لحظاتِ مادرم خاطره دارد و من روايت ديگران از خاطرات‌شان را... مثل برادر مادرم که کنار رودخانه افتاد و کسي نبود که کمکش کند، هيچ‌وقت کسي نيست.

* اين يادداشت در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۸۷۳۶۳ - نظرات: ۱۹۶
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 196 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=496
يک‌شنبه - ۲۴ شهريور ۱۳۹۲

هشياري‌ را که از دست مي‌دهي، تمام اطرافيانت احتمالاً دخيل مي‌بندند که هر چه زودتر از اغما برگردي، از بي‌زماني، از تصاوير پراکنده برگردي به عالم هشياري، عالم آگاهي، عالم رنج... اگر هم عزيز «از دست رفته» شد، مي‌گوييم راحت شد، از چي؟ لابد از رنج هشياري... از رنجِ تماشاي رنجِ عزيزان و رنج‌هاي ريزو درشت. شايد شش ماه بعد هم در جريان يک دعواي خانوادگي يا سر يک معامله که طرفين براي «کاغذ پاره‌‌هاي بي‌ارزش که در گور به هيچکس وفا نکرده» سينه چاک مي‌کنند، آرزوي مرگِ آن ديگري را مي‌کنيم شايد؛ چرا؟ به جرم ناتويي، به جرم هشياري بيش از حد و مخرب (هوشياري مگر غيرمخرب هم هست؟ ناهشياري هم همين‌طور). خيلي ماخوذ به حيا باشيم، شايد به زبان نياوريم که «کاش مرده بود تا از دستش راحت مي‌شديم»؛ به زبان نياوريم در دل مي‌گوييم احتمالاً. مجبورم هي بگويم شايد، احتمالاً و لابد و از اين حرف‌ها که خواننده نازنين فکر نکند روي سخنم با اوست، احتمالاً آن‌هايي که من مي‌شناسم و البته خود من در زمره اين نااهلان هستيم. بگذريم و برسيم به يکي از اقوام‌ام که رابطه‌اش با مرگ بدجوري عجيب و غريب بوده است. او تا جاهايي رفته که شايد هر کدام از ما اگر رفته بوديم تا به حال ده دست کفن پپوسانده بوديم. از خدا که پنهان نيست، از شما هم پنهان نمي‌کنم که قهرمان اين قصه يکي از پپسرعموهايم است. همين هفته پيش بود که در خانه ابوي، يکي از اعضاي خانواده به جاي لعن و نفرين و با لحني متفرعن گفت فلاني اصلاً مرگ را از رو برده. اصل داستان را از آخر مي‌گويم. حدود پنج ماه پيش بود که مادرم عمرش را خيرات کرد بين بقيه و از دنيا رفت؛ خاکسپاري و يادبود و گريه و زاري و تسليت‌هاي مکرر که براي هيچکس مادر نمي‌شود. يکي از همين آداب، حضور در منزل متوفي و ابراز همدردي با بازماندگان است. پسرعموي بنده که به خاطر تشرف مادرشان به مکه، در مراسم خاکسپاري حضور داشتند، به خانه‌ي پدري ما آمدند. ضمن عرض تسليت و از اين‌جور چيزها، وقتي صحبت از مرگ پدر و مادر شد، و مادرش مرگ را حق دانست براي خودش و ديگران، پسرعموي نازنين به زبان گيلکي گفت «واي مامان اگر اتفاقي برايت بيفتد من خودم را مي‌کُشم». پدر که زبان تلخي دارد و مرگِ محبوبش تلخ‌ترش کرده بود، تشر زد: «همان‌طور که وقتي برادرم مُرد تو مي‌خواستي بروي جاش توي قبر بخوابي و خودت را بکشي، همان‌طوري مي‌خواي به جاي مادرت بميري؟» خنده‌ي تلخ حاضران يعني زندگي آن‌قدر شيرين است با همه رنج‌هايش که تعارف مرگ به همديگر، دست‌کمي از تعارف رشتي خودمان ندارد. حدود پنج ماه بعد در خانه پدرم بود که سر سفره ناهار اين صحنه ديگربار روايت شد تا يکي از اعضاي خانواده که از جنابِ پسرعمو دلِ پُري داشت، گفت فلاني دور از جان شما، جان آدميزاد ندارد. پسرعمو به روايتي در سال‌هاي جنگ که براي خدمت وظيفه رهسپار جنگ شده بود، ۴۰ روزي خانواده‌اش را از خود بي‌خبر گذاشته بود. در آن سال‌ها ۴۰ روز بي‌خبري و دريافت نکردن نامه از يک سرباز مي‌توانست به معناي احتمال بالاي مرگ‌ش باشد. شيون بود که مادرش از بي‌خبري مي‌کرد؛ گويا در آن ۴۰ روز پسرعمو در جزيزه مجنون يا يک همچنين جايي در محاصره دشمن قرار گرفته بود. براي من آن سال‌ها جنگ در آژير قرمز خلاصه مي‌شد، بنابراين اگر در روزشمار جنگ هشت ساله چنين روزهايي به طور دقيق وجود نداشت، بگذاريد به حساب اين‌که تعداد کلاغ‌ها در روايت‌هاي مکرر بالا پايين شده است. جانِ ماجرا اما صحت دارد. سال‌ها بعد، پسرعمو که همراه عموي مرحوم‌ام با کاميون‌شان کار مي‌کردند، وقت پنچرگيري و تعمير ماشين دچار حادثه شد و تا جايي که يادم هست، يکي از قطعات ماشين پريد و خورد به سر جناب پسرعمو. او که انگار به چله‌نشيتي پاي نرگ عادت کرده باشد، ۴۰ روز رفت به کما. اين را ديگر دقيق مي‌گويم. دکترها گفته بودند احتمال برگشتش خيلي کم است. آن‌ها احتمالاً از علم پزشکي به خوبي آگاهي داشتند، اما از رابطه‌ي خاص پسرعموي عزيز و مرگ بي‌خبر بودند. او از اغما درآمد، به عالم هشياري برگشت، به عالم رنج، به عالمي که آدم دلش مي‌خواهد به جاي پدرش بميرد، به جاي مادرش بميرد، اما نمي‌تواند و چقدر احساس مي‌کند آدم. پسرعموي من شايد بيش از هر کسي مي‌توانست و مي‌تواند آرزو کند که جاي کس ديگري بميرد، چون مرگ گويا با او شوخي دارد يا حريفش نيست. البته که تعارف آمد نيامد دارد.
* اين يادداشت در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۴۵۲۳۰ - نظرات: ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=495
ليست آخرين نوشته ها
- صيد قزل‌آلا در سلانسر
- پيکي با دست‌هاي آلوده
- پنج شعر از آرسني تارکوفسکي (پدر آندري تارکوفسکيِ فيلم‌ساز)
- ماکسيم محکوم بود به يادآوري
- زيبايي...
- نقدي بر کتاب «با چراغ و آينه»، نوشته‌ي محمدرضا شفيعي کدکني
- مجموعه شعر «روز انگشت» منتشر شد
- پوزيتيو‌ها و نگاتيوهاي روايي در «آلبوم خانوادگي»
- آلبوم خانوادگي
- جهان پيش از اين ها به پايان رسيده است
- ما مي‌لرزيم، آن‌ها هم مي‌لرزند اما...
- نگاهي به کتاب «چيزي تو کشو نيست»، مجموعه شعر و عکس جهان
- نامه‌ي اسکات فيتزجرالد به دخترش
- دو شعر از مريد برغوثي، شاعر فلسطيني
- درباره‌ي داستان‌نويسي علي چنگيزي با نگاهي به دو داستان از مجموعه‌ي «کاج‌هاي مورب»
- نگاهي به مجموعه شعر «هي! تو يک هجا بودي، من بيدارت کردم»، سروده‌ي منيره پرورش
- نامه استنلي کوبريک به اينگمار برگمن
- نگاهي به مجموعه شعر «سردخانه»، سروده‌ي علي کاکاوند
- فکر مي‌کرد همه با هم برادريم
- نگاهي به مجموعه داستان«طعم ولگردي پشت اين ديوار»، نوشته‌ي محمد عطارياني
- نامه‌اي به بيلي وايلدر
- پادشاه فصل‌ها
- نامه‌ي ريموند چندلر به آلفرد هيچکاک
- نگاهي به مجموعه شعر «چندرضايي»، سروده‌ي رضا حيراني
- ۲۰ سال انتظار و دو جايزه من‌بوکر
- حافظِ ما، ‌حافظِ ديگران
- يک «کلاه پهلوي» براي کودکان و نوجوانان
- سرگذشت شعر در ايران را کسي مي‌داند؟
- وقتي لحيم، بوي مهندسي مي‌داد، بوي اختراع مي‌داد
- تعطيلات تابستاني نسلي که بايد دکتر و مهندس مي‌شدند
- کشيده‌اي که توي گوش برادرم خواباندم
- تاملاتي درباره‌ي شعر امروز
- چوب حراج به خاطره‌ها در شبکه‌ي آي‌فيلم
- اسلاوي ژيژک يا مگر مي‌توان استالين را دوست داشت؟
- اين خانه جن دارد؟


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0



mojtabapourmohsen@gmail.com

روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۹۷۷۶۸۶۹ صفحه
مشاهده امروز: ۶۳۳۵ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۷ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: