لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
خالق تمام داستان‌هاي آمريکايي
خالق موسيقي ملي
ايمان به شک
دلقکِ محبوبِ چارلي چاپلين
شاعر بي‌قرار سوررئاليست
نويسنده‌ي جاسوس
راوي دشمن پشت دروازه‌ها
مولوي، مرشدي که مريد شد
شاعري که به اندازه کافي زندگي نکرد
صداي باران
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
آخرين نوشته ها
دوشنبه - ۱۶ بهمن ۱۳۹۱

شمالِ دهه ۶۰

پويا رفويي

 «آلبوم خانوادگي»، رمان تازه مجتبا پورمحسن، همان‌طور که از اسمش بر مي‌آيد مجموعه‌اي از عکس‌هايي است که نمي‌بينيم ولي مي‌خوانيمشان؛ عکس‌هايي خواندني. نويسنده به ازاي هر عکس، يک فصل اختصاص داده است و راوي با اين تمهيد، در ديالوگ با کسي که نمي‌شناسيمش، گذشته از معرفي آدم‌هاي عکس‌ها، به بازگويي اتفاقات، روحيات و روابط خانوادگي خود مي‌پردازد. قاب هر عکس، از چهار ضلع دهه ۶۰، زندگي در شهرستان، زندگي روزمره و موقعيت اقتصادي تشکيل مي‌شود. تک پسر خانواده –‌‌ همان کسي که آلبوم را دست گرفته و ورق مي‌زند - از مادر مبتلا به وسواس، تحولات شخصيتي و رفتاري دو خواهر خود، فخري و اکرم، پدر جوشکار، و مادربزرگ منشوري فراهم مي‌آورد که ضمن مرور خاطرات، گزارشي از زندگي روزمره و کودکانه آن نسل در دهه ۶۰ به دست مي‌دهد.
پوزيتيو عکس‌ها اگر بازنمايي شرايط زندگي خانوادگي در يکي از شهرهاي شمالي باشد، نگاتيو آن‌ها يکسره در کنتراست روابط نسبي و سببي خلاصه مي‌شود. اين برجسته‌سازي، که فقط مختص «آلبوم خانوادگي» نيست، حاکي از چرخشي ذهني و احتمالا واکنشي است به تحولات اقتصادي و سياسي طبقه متوسط. «آلبوم خانوادگي» قطعا با «آبشوران» علي اشرف درويشيان متفاوت است. هرچند در آن هم با موتيف‌هاي زندگي در شهرستان، موقعيت اقتصادي و زندگي خانوادگي مواجهيم. در عين حال، «آلبوم خانوادگي» فاصله زيادي با «در محاق» سهيلا بسکي دارد که به بهانه وارد کردن شماره‌هاي تلفن در دفترچه‌اي تازه به ازاي هر شماره شخصيت‌ها و روابط زيسته راوي از دهه اول انقلاب تا دولت اصلاحات بازگو مي‌شود. از اين بابت، کتاب پورمحسن جان مي‌دهد براي بررسي تطبيقي. اما در اينجا قصد اصلي تاکيد بر چرخشي ذهني است که کانون روايت را از رابطه‌هاي سببي به نوعي بازگشت دردمندانه و ناممکن به روابط نسبي سوق مي‌دهد.
 «ادوارد سعيد» در «جهان، متن، منتقد» يکي از بنيادهاي شکل‌گيري رمان مدرن را‌ گذار از روابط نسبي به سببي ذکر مي‌کند. رمان برخلاف حماسه و تراژدي ژانري است که شخصيت آن به هر قيمتي موفق به خروج از چنبره روابط نسبي مي‌شود و متعاقب آن براي تاسيس رابطه‌هاي تازه تلاش مي‌کند. موفقيت يا شکست در تحقق اين نيت، به‌زعم ادوارد سعيد، فرع بر قضيه است. در تقابل با نگره سعيد درباره رمان‌هاي مدرن، زيگمونت بومن با بررسي سريال‌هاي تلويزيوني دهه ۹۰ ميلادي تکمله‌اي متضاد بر اين مقوله اضافه مي‌کند. بومن بر اين نظر است که سوژه معاصر به‌رغم سوژه مدرن سعي در بازگشت به رابطه‌هاي نسبي دارد و حتي رابطه‌هاي سببي خود را با معيار‌ها و موازين روابط دوران کودکي خود مي‌سنجد. به تعبيري، پيوندهاي سببي اگر با چارچوبي مشابه زندگي نسبي منطبق نشوند، مطمئنا دردناک، دشوار و در خطر اضمحلال هستند.
مروري اجمالي بر آثار نويسندگان ايراني در دهه‌هاي ۶۰ و ۷۰ شمسي، مستقل از ارزش‌گذاري کيفي، اين چرخش ذهني را محسوس‌تر مي‌کند. «سمفوني مردگان»، «دل دلدادگي» و «خانه ادريسي‌ها» و «اسفار کاتبان» نمونه‌هايي از ترجيح رابطه‌هاي سببي‌اند. حال آنکه روايت‌پردازي «آلبوم خانوادگي» در عکس اين مسير حرکت مي‌کند. اساسا نوستالژي دهه ۶۰ در فاصله بين دو قطب اين دو نوع رابطه فعال مي‌شود. مي‌توان به طرح اين ادعا پرداخت که مخاطب هدف براي راوي «آلبوم خانوادگي» کسي است که متعلق به نسل پس از او، يعني دهه هفتادي‌هاست. در جاي‌جاي رمان، از بازگويي بمباران‌هاي هوايي و اقلام مصرفي و تفريحات متداول گرفته، تا برنامه‌هاي تلويزيوني، راوي به نحوي براي مخاطب فرضي خود اطلاع‌رساني مي‌کند که گويي او هيچ تجربه و آشنايي قبلي با چنين فضايي ندارد. اگر دايره چنين فرضيه‌اي را بزرگ‌تر کنيم، مي‌توان به اين نتيجه رسيد که «آلبوم خانوادگي» گزارشي از زندگي دهه شصتي‌ها براي دهه هفتادي‌هاست. به همين دليل، ژست‌ها و موقعيت‌هاي مندرج در عکس‌هاي آلبوم جز به شکل بهانه‌اي براي يادآوري زندگي در آن دوران ساختارمند نمي‌شود.
راوي «آلبوم خانوادگي» در بخشي که به يادآوري تب فيلم‌هاي هندي در اوايل دهه هفتاد مي‌پردازد، به مخاطب فرضي‌اش يادآوري مي‌کند که تماشاي «سنگام» نوستالژي دوران جواني والدينش هيچ لطفي نداشته و در ادامه به اين نتيجه مي‌رسد که چه بسا يادآوري خاطره‌هاي خود او نيز براي نسل‌هاي بعدي جذابيتي نداشته باشد: «گاهي فکر مي‌کنم آدم‌ها خيلي نمي‌توانند با خاطرات با حال نسل قبل از خودشان حال کنند. با وجود اين مطمئنم ما هم براي بچه‌هايمان خاطراتمان را تعريف مي‌کنيم. مي‌داني چرا؟ چون پدر و مادر‌ها از گذشته حرف نمي‌زنند که ما لذت ببريم. آن‌ها از به ياد آوردن روزهاي خوش و ناخوش گذشته کيف مي‌کنند، چون فکر مي‌کنند، حداقل براي لحظه‌اي فکر مي‌کنند، امکانش هست که گذشته تکرار بشود.» در واقع نويسنده محتواي خاطره را با متغير «نسل» مي‌سنجد و توامان به طور تلويحي ميل ناممکن براي بازگشت به گذشته يا چيزي مربوط با گذشته را بروز مي‌دهد. در جاي ديگري از رمان، راوي به تفاوت فيلم و عکس اشاره مي‌کند. لب کلام او اين است که عکس‌ها به لحظه و فيلم به مدت ارجاع مي‌يابد. در عين حال در عکس خلاف فيلم اولويت با غياب است. اما با همه اين اوصاف هيچ يک از اين خصايص در نحوه روايت «آلبوم خانوادگي» مدنظر قرار نمي‌گيرد.
تني چند از جامعه‌شناسان ادبيات در سال‌هاي اخير با تاکيد بر تقدم دوستي بر روابط خانوادگي اين پديده را با مدرن شدن طبقات متوسط ايران هم ارز دانسته‌اند. و درست با تضاد با تمرکز جامعه‌شناسانه بر مفهوم دوستي، چرخش ذهني نويسندگان براي بازتوليد نوستالژي دهه ۶۰ و حسرت رجعت به روابط نسبي از يک پديده دو تحليل متفاوت مطرح مي‌شود. يکي «دوستي» را يکي از شوون مدرن شدن و شهري شدن در نظر مي‌گيرد و ديگري نااميد از توسعه روابط نسبي صرفا به بازسازي و پس و پيش کردن محتواهاي حافظه اکتفا مي‌کند. علاوه بر اين، در سطح کالاي فرهنگي تدريجا با پديده روبه‌رو هستيم که شايد «صنعت دهه ۶۰» عنوان مناسبي براي آن باشد. عکس‌ها، اشياي مصرفي، طرز لباس پوشيدن، برنامه‌هاي تلويزيوني و حتي کتاب‌هاي درسي و محدوديت‌هاي قانوني و اخلاقي آن دوران با اتکا به امکان نشر و پخش، به کالاهايي مبدل مي‌شوند که مصرف کمي آن‌ها بيش از هر چيز دشواري خلق تجربه‌هاي تازه را منتفي مي‌کند.
با کمي صراحت بيشتر، ادبيات به طور عام با داستان به نحوي خاص‌تر، عبارت از نفي حداکثري محتواي حافظه است. نويسنده در لحظه نوشتن به سمت چيزي خيز برمي‌دارد که از قضا در حافظه‌اش نمي‌گنجد. نوشتن که در برخورد اوليه، ثبت امور سپري شده به نظر مي‌رسد؛ در فرآيند ادبيات وضعيتي را رقم مي‌زند که در هيچ فضاي ديگري امکان مواجهه با آن مي‌سر نيست. به تعبير ويريليو، حافظه در عرصه زيبايي‌شناسي چيزي به جز تابعي از سرعت فراموشي نيست. آنچه به بازنمايي در مي‌آيد، در طراز ديگري امر بازنمايي‌ناپذير، فاجعه يا شوک بيرون از خاطره را جبران مي‌کند. بر اين منوال، حافظه جايگزيني برساخته براي فراموشان، نيستان و غايباني است که در مبادله‌اي نامريي حذف مي‌شوند تا مگر با پرگويي و جزءنگاري‌هاي هيستريک اصل ماجرا، که در حقيقت‌‌ همان حذف ماجرا يا دامن زدن به خلائي روايي است، با دقت و مهارتي مثال‌زدني بسته‌بندي شود.

* منتشر شده در روزنامه شرق

تعداد مشاهده: ۱۰۵۱ - نظرات: ۵
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 5 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=487
دوشنبه - ۴ دي ۱۳۹۱

پير شدم تا «آلبوم خانوادگي»‌ام منتشر شد




تعداد مشاهده: ۱۸۶۷ - نظرات: ۱۵
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 15 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=486
پنج‌شنبه - ۳۰ آذر ۱۳۹۱

آيا جهان ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ به پايان مي‌رسد؟ يا آن‌طور که اين روزها دوروبري‌هاي‌مان از ما مي‌پرسند، شب چله امسال جهان تمام مي‌شود؟ نه، تمام نمي‌شود. چون تمام شده است. باور کنيد نه دارم شعر مي‌گويم نه کسي را سر کار گذاشته‌ام. جهان به پايان رسيده، کي؟ خيلي وقت است، آخرين بار همين روز شنبه که يک آدم - دقيقاً يک آدم دو سر و دو گوش و دوپا- به روي دانش‌آموزان يک مدرسه در ايالت کنتيکت آمريکا اسلحه کشيد‌ و ۲۰ دانش‌آموز و هفت بزرگسال را به رگبار گرفت و کشت. کدام نانسان را در جهان طبيعت سراغ داريد که چنين کاري بکند؟ ترديد دارم که انسان غارنشين و نامتمدن با همنوعانش چنين کرده باشد. اصلاً هر جوري جهان را دوره کنيم هيچ کجايش در هيچ زماني چنين قاعده‌اي که نبوده هيچ، استثنائي هم در کار نبوده. حادثه مدرسه سندي‌باک اولين حادثه از اين دست بوده؟ نه، البته که نه! از وقتي بشر دوپا به عقل اتکا کرد، هرازچندگاهي در هر گوشه‌ي اين کره‌ي خاکي يک نفر عقل‌اش را از دست داد و حادثه‌اي تلخ را رقم زد که قرار نبود در هيچ کجاي منظومه‌ي شمسي رخ دهد. نه، تقصيرها را گردن عقل نيندازيم. ما - آدم‌ها- در فرايندي کاملاً حساب شده و نه خلق‌‌الساعه، جهان را به پايان رسانديم. روزي که شير را درنده‌ترين جاندار روي زمين ناميديم، شيري که فقط به اندازه گرسنگي‌ همان لحظه‌اش مي‌درد و عقلي ندارد که با توسل به آن، براي گرسنگي روزهاي بعد هم «آينده‌نگري» کند و آن‌قدر بدرد و بدرد تا جهان تمام شود. مي‌گويند طبق پيش‌بيني نوستراداموس و چه مي‌دانم تقويم قوم مايا، ۲۱ دسامبر جهان به پايان مي‌رسد و ما با خنده وحشت‌مان را پنهان مي‌کنيم، اگر جهان تمام شود چه؟ مگر قرار است چه اتفاقي بيفتد؟ همان قوم مايا مي‌گويند اتفاقات ناگواري خواهد افتاد؟ چه اتفاقاتي؟ بالاتر از جنگ‌هاي خونين و نابرابري که در هرگوشه از جهان شاهديم؟ بدتر از فقري که جهان را فرا گرفته؟ ناگوارتر از آن‌چه ما کرده‌ايم؟ اين‌که ما هواپيما ساختيم و بعد يک عالمه آدم را فرستاديم بالا و «نقص فني» پودرمان کرد، اين‌که تايتانيک ساختيم تا اقيانوس را از ميان برداريم و صدها نفر در غريب‌ترين نقطه‌ي دنيا بميرند، اين‌که رولت روسي بازي کنيم و ماشه بچکانيم روي شقيقه‌ي همديگر، اين‌که قهوه قجري درست کنيم و يک عالمه پيشرفت دست و پا کنيم تا با مدرن‌ترين امکانات دشمن فرضي‌مان را هزاران کيلومتر آن‌طرف‌تر از روي زمين محو کنيم؛ آخر ديگر چه فاجعه‌ي ديگري مانده که ما نکرده باشيم و منتظر باشيم با وقوعش جهان به پايان برسد؟ نه، ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ جهان تمام نمي‌شود. حالا مردم قوم مايا يک چيزي گفته‌اند، تقويم‌شان تمام مي‌شود؟ تقويم ما خيلي وقت است تمام شده، جهان از مدت‌ها پيش تمام شده است، اين پيشگويي نيست، روايت گذشته است.

* اين يادداشت در روزنامه قانون منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۸۶۵ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=485
دوشنبه - ۲۰ آذر ۱۳۹۱

ساعت چند است؟ ديروقت است. بازي‌هاي هفته آخر مرحله گروهي ليگ قهرمانان اروپا امسال چنگي به دل نمي زند. تکليف صعودکننده‌ها مشخص شده. دارم کتابي را اديت مي‌کنم، فردوسي‌پور هم دارد تمام سعي‌اش را مي‌کند به بازي بي‌روح يوونتوس و شاختاردونتسک جو بدهد. عمراً نمي‌شود. همسرم نشسته پاي نوت بوک و وبگردي مي‌کند. ناگهان مي‌گويد خراسان جنوبي زلزه آمده. مي پرسم چند نفر کشته شدند؟ يک ساعت بعد بود که فهميد ناخودآگاه جمعي ما سليم واقعيت تلخي شده. من نپرسيده بودم زلزله چند ريشتر بود، پرسيدم چند نفر جان شان را از دست داده‌اند. يعني در ناخودآگاه من، زلزله مساوي است با تلفات جاني. زمين در اين‌جا که مي‌لرزد، در ذهن ما سست است و ويران‌کننده. وقتي همسرم مي‌گويد شش نفر کشته شده‌اند، ذهنم مي‌رود روي آمار کشته شدن چندصد نفر. چون منطق ذهن ما براساس موارد مشابه پيشين شکل گرفته. ناخودآگاه ما مي‌داند که امدادرساني به زلزله‌زدگان در اکثر موارد آن‌قدر کُند انجام مي‌شود که تعدادي از افرادي که زير آوار مانده‌اند چم به راه امدادگرها جان مي‌سپارند. ناخودآگاه ما مي‌داند اگر صدها زلزله ديگر هم در اين جغرافيا اتفاق بيفتد، خبري از پيشگيري و تدوين برنامه‌هاي کارشناسي براي پيشگيري از تخريب‌ها نخواهد بود. ناخودآگاه ما سياه‌نما نيست، واقعيت را مرور مي‌کند. مي‌گويد وقتي رودبار لرزيد و ده‌ها هزار نفر کشته شدند، مسوولان براي پيشگيري از تخريب و تلفات جاني در موارد مشابه چه کردند؟ ناخودآگاه ما حق دارد بپرسد وقتي بم لرزيد چرا تا چند ساعت پس از حادثه، پاي هيچ امدادگري به مناطق زلزله‌زده باز نشده بود. مي‌گويد چرا راه دور برويم، همين زلزله اخير ورزقان کدام مسوول را واداشت که به فکر مقاوم‌سازي سازه‌ها در شهرهاي کوچک انداخت؟ پس ذهن ما حق دارد که براساس داده‌ها، خروجي نااميدکننده‌اي داشته باشد. خوشبختانه اين‌بار امدادگران به موقع رسيدند، دست‌شان درد نکند. يک مقام مسوولي مي‌گفت سرعت امدادرساني به زلزله‌زدگان خراسان جنوبي، رکوردي جهاني بوده. اشکال ندارد، بگذاريم اغراق کند. همين که اين‌بار کمتر از قبل زمان را کشته‌اند و تعدادي از هموطنان‌مان نجات يافته اند، جاي تحسين دارد. تشويق‌شان کنيم. اما همه ماجرا اين نيست. شنبه در خبرها خواندم در ژاپن زلزله رخ داده. برايم مهم نبود که چند ريشتر است. نه اين‌که جان آدم‌هاي ژاپني برايم مهم نباشد. من از مرگ يک موش هم ناراحت مي‌شوم چه برسد به آدميزاد. مهم نبود، چون مي دانستم زلزله در ژاپن اتفاق افتاده. زلزله ۷.۳ ريشتري در ژاپن با زلزله چهار ريشتري در يکي از شهرها و روستاهاي کشور ما فرق مي‌کند. زلزله، زلزله است. هم ايران روي خط زلزله است هم ژاپن. اما توي ژاپن زلزله هشت ريشتري هم که بيايد نهايتاً آدم‌ها مي‌روند زير ميزشان پناه مي‌گيرند. اتفاقاً زلزله ژاپن خيلي تلفات داشت؛ ۱۳ نفر مجروح شدند. اين آمار براي ژاپن خيلي زياد است. ناخودآگاه من  خودش سوال مي‌کند و خودش جواب مي‌دهد. يعني زمين ما از زمين ژاپن سست‌تر است؟ ما مي‌لرزيم، آن‌ها هم مي‌لرزند، اما ما تا سرحد ممکن تلفات مي‌دهيم و آن‌ها نمي دهند. زمين ما سست‌تر از زمين ژاپني ها نيست. ناخوداگاهم را نه نمي‌دانم، اما خودآگاهم مي‌گويد مشکل از زمين نيست، مشکل از مسوولان‌مان است که تکرار فجايع زلزله، تنش‌شان را نمي‌لرزاند.

* اين يادداشت در روزنامه قانون منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۸۲۱ - نظرات: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=484
چهارشنبه - ۱۵ آذر ۱۳۹۱

چه خوب مشغول مردنت بودي

هميشه دشوارتر از يک کار موفق، تکرار کار موفق است. چون ديگر کارت با بقيه سنجيده نمي‌شود، بعد از يک کار موفق بايد کاري موفق‌تر انجام دهي. به همين دليل يا نبايد سراغ تکرار يک کار موفق رفت و يا اگر هم امکان غلبه بر اين وسوسه وجود نداشت بايد دقت بسياري به خرج داد.
اين توضيح را نوشتم تا بگويم چرا بايد براي کتاب «چيزي تو کشو نيست» ارزش ويژه‌اي قائل شد. اين کتاب مجموعه‌اي از شعر و عکس جهان است که اشعارش را محمدرضا فرزاد ترجمه کرده و عکس‌هاي ارزشمندي از عکاسان بزرگ جهان به انتخاب شهريار توکلي در کنار اشعار قرار گرفته است. اين کتاب را نشر حرفه هنرمند در صفحات گلاسه‌ي تمام رنگي و به شکل نفيسي منتشر کرده است. اين کتاب،‌در واقع تکرار تجربه‌ي پيشين اين مجموعه بوده که با استقبال زيادي هم رو به رو شد. کتاب «تو مشغول مردنت بودي» اگر اولين نباشد،‌ يکي از اولين تجربه‌هاي ارزشمند در زمينه‌ي انتشار کتاب‌هاي نفيس است. آنچه «چيزي تو کشو نيست» و «تو مشغول مردنت بودي» را از تلاش‌هاي مشابه در انتشار کتاب‌هاي نفيس ادبي متمايز مي‌کند اين است که محمدرضا فرزاد و انتشارات حرفه هنرمند فريفته‌ي قالب نفيس کار نشده و ارزش کيفي کار را فداي آن نکرده‌اند. در «چيزي تو کشو نيست» اشعاري از شاعران مطرح معاصر جهان را مي‌خوانيم که با وجود اهميت‌شان، آثار بسيار کمي از آنها به زبان فارسي ترجمه شده است يکي از اين شاعران،‌چارلز سيميک است. از اين شاعر مطرح آمريکايي ۱۵ شعر در کتاب «چيزي تو کشو نيست» آمده است. سيميک که اصليتي صربستاني دارد، دبير بخش شعر مجله‌ي معتبر پاريس ريويوست. او در سال ۲۰۰۷ ملک‌الشعراي آمريکا شد و در سال ۱۹۹۰ نيز جايزه‌ي پوليتزر را دريافت کرد. تاکنون بيش از ۳۰ مجموعه شعر از او منتشر شده است. او يکي از نويسندگان ثابت نيويورک آو برکز است که به صورت تخصصي درباره‌ي شعر امروز جهان مي‌نويسد. خواندن ۱۵ شعر از چارلز سيميک در کتاب «چيزي تو کشو نيست» ارزش ويژه‌اي به آن بخشيده است. شعر «تنهايي» از سيميک با ترجمه‌ي محمدرضا فرزاد: «نخستين خرده نان/ که از ميز غذا فرو غلتد / گمان مي‌کني که هيچ تنابنده‌اي/ صداي زمين خوردنش را نمي‌شنود/ غافل که الانه يک جايي/ مورچه‌ها دارند شال و کلاه مي‌کنند و / مهياي ديدار تو مي‌شوند.»
(صفحه‌ي ۴۰)
در صفحه‌ي مقابل شعر «تنهايي» عکسي دلربا از رنيکو کاوائوچي آمده که عيش شعر را دوچندان مي‌کند. از کرول آن دافي، شاعر محبوب سال‌هاي اخير بريتانيا فقط يک شعر در کتاب چاپ شده است. آن دافي شاعر مهمي است که غياب اشعارش در فضاي ادبي امروز ما عجيب به نظر مي‌رسد.
کارلوس دروموند د آندراده، ملک‌الشعراي برزيل جيمز رايت، جيمز آرلينگتون رايت و ليندا پاستان، همه از آمريکا از ديگر شاعران خوبي هستند که شعرهايشان را در کتاب مي‌خوانيم.
چارلز رايت، جايزه‌ي پوليتزر، جايزه‌ي ادبي لس‌آنجلس تايمز و جايزه‌ي مارشال شعر را دريافت کرده است. شعر زيباي «طبيعت بي‌جان روي جلد قوطي کبريت» از جيمزرايت:
«سردتر از چشم است دل / احيا داران، اين پارسايان نيک مي‌دانند / که آسمان را ميان‌بري نيست/ و تار موي سگي مي‌تواند باد را دو شقه کنند / اگر طالب صلح و صفايي / کار دشوار است و راه دراز / غم گذشته مخور / چرا که دنيا نامه‌اي‌ست بي‌پيوست و پيغام و نام.» (صفحه‌ي ۲۰۸)
در مجموعه‌ي «چيزي تو کشو نيست» پنج شعر از مارين سورسکو، شاعر رومانيايي آمده است. در تذکره‌ي او در آخر کتاب اشاره شده که او چنان مشهور شده بود که اشعارش را در جمع علاقمندان بي‌شمارش در استاديوم‌هاي فوتبال مي‌خواند. او دو سال هم وزير فرهنگ روماني بود و در سال ۱۹۹۶ درگذشت. در دهه‌ي ۱۹۸۰ نام سورسکو همواره به عنوان يکي از نامزدهاي دريافت جايزه‌ي نوبل مطرح بود.
شعر «فال‌ها» از مارين سورسکو:
«اگر صندلي ببيني / مي‌روي به بهشت/ اگر کوه ببيني/ بد است. مي‌روي به صندلي / اگر دب اکبر ببيني / خير است / مي‌روي به بهشت./ اگر حلزون ببيني / بد است، مي‌روي به حلزون / اگر زني ببيني / خير است مي‌ميري و مي‌روي به بهشت/ اگر مار تو را ببيند / بد است، مي‌ميري و مار مي‌رود به بهشت/ اگر بميري / بد است، بد. / مراقب اين فال آخر و/ بقيه‌ي فال‌ها باش.»
(صفحات ۴۲ و ۴۳)
از شاعران شناخته شده نيز آثاري در کتاب «چيزي تو کشو نيست» به چاپ رسيده است. چارلز بوکوفسکي، ويسواوا شيمبورسکا و ويليام کارلوس ويليامز از اين دسته از شاعرانند.
محمدرضا فرزاد سال‌هاي طولاني است که با علاقه‌اي مثال‌زدني ترجمه‌ي شعر جهان را دنبال مي‌کند و به همين دليل است که دو کتاب «تو مشغول مردنت بودي» و «چيزي تو کشو نيست» به اصطلاح کشکول نيست.
گفتم که تکرار کاري موفق دشوارتر از انجام کاري موفق است. اما انتشارات حرفه هنرمند ومحمدرضا فرزاد و شهريار توکلي توانسته‌اند کار موفقي را با موفقيت تکرار کنند.

* اين يادداشت در ستون «در اغما» روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۲۵۹ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=483
ليست آخرين نوشته ها
- نامه‌ي اسکات فيتزجرالد به دخترش
- دو شعر از مريد برغوثي، شاعر فلسطيني
- درباره‌ي داستان‌نويسي علي چنگيزي با نگاهي به دو داستان از مجموعه‌ي «کاج‌هاي مورب»
- نگاهي به مجموعه شعر «هي! تو يک هجا بودي، من بيدارت کردم»، سروده‌ي منيره پرورش
- نامه استنلي کوبريک به اينگمار برگمن
- نگاهي به مجموعه شعر «سردخانه»، سروده‌ي علي کاکاوند
- فکر مي‌کرد همه با هم برادريم
- نگاهي به مجموعه داستان«طعم ولگردي پشت اين ديوار»، نوشته‌ي محمد عطارياني
- نامه‌اي به بيلي وايلدر
- پادشاه فصل‌ها
- نامه‌ي ريموند چندلر به آلفرد هيچکاک
- نگاهي به مجموعه شعر «چندرضايي»، سروده‌ي رضا حيراني
- ۲۰ سال انتظار و دو جايزه من‌بوکر
- حافظِ ما، ‌حافظِ ديگران
- يک «کلاه پهلوي» براي کودکان و نوجوانان
- سرگذشت شعر در ايران را کسي مي‌داند؟
- وقتي لحيم، بوي مهندسي مي‌داد، بوي اختراع مي‌داد
- تعطيلات تابستاني نسلي که بايد دکتر و مهندس مي‌شدند
- کشيده‌اي که توي گوش برادرم خواباندم
- تاملاتي درباره‌ي شعر امروز
- چوب حراج به خاطره‌ها در شبکه‌ي آي‌فيلم
- اسلاوي ژيژک يا مگر مي‌توان استالين را دوست داشت؟
- اين خانه جن دارد؟
- با يک دل نگران چند نفر مي‌توان بود؟
- من «همان» را مي‌خواستم، همان فوتبال‌دستي، همان چکمه
- گفت و گو با اسدالله امرايي، مترجم آثار ايزابل آلنده و کارلوس فوئنتس
- پارادايم افشاي «دست‌هاي پشت پرده»
- تهران، شهر خيابان‌هاي يک‌طرفه
- نسلي که مي‌خواست جهان را تکان دهد
- فضيلت نزد ما ايرانيان است ماست و بس!
- گفت و گو با مهدي يزداني‌خرم، نويسنده‌ي رمان «من منچستر يونايتد را دوست دارم»
- اسب آيا حيوان نجيبي است؟
- گفت و گو با بلقيس سليماني، نويسنده رمان «روز خرگوش»
- استاد و اکبر
- نامه‌اي سرگشاده براي تولد کارلوس فوئنتس


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0



mojtabapourmohsen@gmail.com

روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۲۴۶۳۱۵۳ صفحه
مشاهده امروز: ۶۵۸ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۲۳ تير ۱۳۹۱
تعداد: ۱۸۰۹۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
جمعه - ۲۴ دي ۱۳۸۹
تعداد: ۸۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
پوزيتيو‌ها و نگاتيوهاي روايي در «آلبوم خانوادگي»
آلبوم خانوادگي
جهان پيش از اين ها به پايان رسيده است
ما مي‌لرزيم، آن‌ها هم مي‌لرزند اما...
نگاهي به کتاب «چيزي تو کشو نيست»، مجموعه شعر و عکس جهان
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: