روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
پير شده‌ام؟
پنج‌شنبه - ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۷

يک مشت جوان ريخته‌اند توي آپارتمانِ همسايه و تولدِ پسر همسايه را جشن گرفته‌اند. احساس مي‌کنم يک کاميون چنگال را روي قابلمه مي‌کشند. هر چه فکر مي‌کنم، مي‌بينم آن‌ها دارند در کمال سرزندگي جواني مي‌کنند. هيچ ايرادي ندارد کارشان. بايد حال کنند. يعني من در اين سن و سال آنقدر پير شده‌ام که اينقدر زود حوصله‌ام سر مي‌رود؟ گفتم دارند جواني مي‌کنند، گفتم يک مشت جوان؛ يعني آنقدر پير شده‌ام که آن‌ها را جوان مي‌نامم؟

mojtabapourmohsen@gmail.com

لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
فصل اول «در رؤياى بابل»
کارهايي از نانام
چرا دست و دلمان مي‌لرزد
مسئوليت افتخاري انسان، دوست داشتن است
بهترين جاي قاهره، کتابفروشي هايش بود
از شيطان آموخت و سوزاند
آيا بکارت آخرين تابو است؟
مجنونمُ‌‌ دلزده از ليلي‌يا
«فرهنگ ايراني» اصلاً وجود ندارد
روشنفکر به مثابه‌ي تراک ميکسر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
گزارش يک سرقت و واکنش عباس صفاري
پوچي-۲
يادداشت‌هاي منتشر نشده‌ي يک سگ پيش از مرگ
خجالت‌آور است، جنبه داشته باشيم
بحران «‌خط سوم» ما
جستجو

فتوبلاگ ها
ليست فتوبلاگها
آخرين نوشته ها
دوشنبه - ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۷

عباس صفاري، يکي از شاعران محبوب من است. در شعر او پيچيدگي، در قالبي ساده ارايه مي‌شود. شايد به همين دليل است که بعضي‌ها فکر مي‌کنند خيلي ساده مي‌شود مثل او نوشت. در حالي‌که شعرهاي صفاري پيچيده‌تر از آن چيزي است که در نگاه اول به نظر مي‌رسد.
سرقت ادبي، در کشور ما اتفاق عجيبي نيست. عدم اجراي قانون کپي‌رايت و فقدان نهادهاي صنفي قدرتمند، سبب شده که سرقت ادبي به عادت تبديل شود. تعداد سرقت‌هاي ادبي حالا آنقدر زياد شده که ديگر تواني براي اعتراض وجود ندارد. اما عباس صفاري، شاعري است که از هياهو به دور است و انقدر براي من دوست‌داشتني هست که دلم نمي‌آيد کسي در روز روشن شعرهايش را «تصادفي» مال خود کند! و صداي اعتراضي بلند شود.
نمي‌دانم کاري را که خانم سميرا کريمي انجام داده، مي‌توان توارد و تصادف نام گذاشت؟ در زير مواردي از اين «تصادف»‌هايي را که به نظر من اصلاً تصادف نيست، به عنوان نمونه مي‌گذارم. عباس صفاري عزيز هم چند جمله‌اي در قالب توصيه خطاب به شاعر جوانِ مورد بحث نوشته است


حتي از آدمک برفي
شال و کلاهي بر جاي ماند
کبريت خيس، صفحه‌ي ۱۳۶، چاپ اول، ۱۳۸۴

تا مثل يک آدم برفي از من بماند کلاهي و شالي
سميرا کريمي، وبلاگ گنبد کبود، تير ۱۳۸۵

صبح چهل سالگيت را
تا زنگ ساعت هفت
به تاخير بينداز        
تا اين خط و بندهاي بلاتکليف را
به هر جان کندني به شعر برسانيم   
کبريت خيس ـ صفحه‌ي ۶۶

صبح سي سالگيت را بيدار شو
و آن را به تاخير بينداز
تا  من خط و بندهاي بلاتکليف را شعري کنم
سميرا کريمي ـ گنبد کبود ، اسفند ۸۴

و هوا آنقدر تلخ که
بدون مزه پايين نمي رود از گلو
کبريت خيس ـ صفحه‌ي ۶۸

که روزگارش تلخ است
پايين نمي رود بدون مزه
سميرا کريمي ـ گنبد کبود ـ خرداد ۸۶

مرده‌ها خودشان نوبت را رعايت مي‌کنند
کبريت خيس ـ صفحه‌ي ۸۱

کلمات هفت پشتشان شعر، خودشان نوبت را رعايت مي‌کنند
سميرا کريمي ـ گنبد کبود ـ تير ۸۵

 

واکنشِ عباس صفاري:

سرقت نوشته‌ي ديگران جدا از اينکه عملي غير دمکراتيک و تجاوز به حقوق ديگران محسوب مي‌شود دستبردي است به فرديت و جهان شاعرانه، قسمتي ديگر در مورد شاعر جوان سال و تازه سالي مانند خانم کريمي، چنين رفتاري اگر تبديل به عادت شود عامل بازدارنده‌اي خواهد بود که فرصت کشف فرديت و رسيدن به ذهن جوان منحصر به خود را از او سلب خواهد کرد. پيشنهاد من به اين خانم اين است که جملات و بندهايي را که از کبريت خيس کش رفته است از اشعار خود حذف کند شعر ناقص به مراتب بهتر از شعري است که تمام و کمال از آن خودت نباشد.

 

گفت و گو با عباس صفاري

دعوت به دوست داشتن شعرهاي عباس صفاري


تعداد مشاهده: ۳۸۵ - نظرات بازديدکنندگان: ۱۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 12 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=63
جمعه - ۶ ارديبهشت ۱۳۸۷

امروز رسيدم به ۲۹ سالگي.
۲۹ حتا بيش از ۳۰، آدم را ياد ۳۰ مي‌اندازد.
يک سال ديگر هم دير کردم.

تعداد مشاهده: ۱۵۸ - نظرات بازديدکنندگان: ۶
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 6 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=62
جمعه - ۳۰ فروردين ۱۳۸۷

۱
در کوچه‌ها نه کسي پيدا مي‌شود که من از او بترسم
نه کسي که از من بترسد
ترس که نيست
من نيستم
۲
در کيسه‌هاي زباله
تکه استخواني پيدا نمي‌شود حتا از يک سوسک
همه‌ش کاغذ
بوي ترس مي‌دهد اين کاغذهاي خط خورده
استخوان ندارند
مي‌ترسم مثل سگ
۳
شنيده‌ام عده‌اي از نهنگ‌ها به ساحل مي‌آيند
خودکشي مي‌کنند
حتما کسي نبوده که ازش بترسند
يا کسي که از آنها بترسد
۴
سگِ وفادار ،سگِ وفادار
توي اين کوچه‌هاي خالي به کي وفادار بمانم؟
کسي نيست بگويد سگ‌ها چطور خودکشي مي‌کنند؟
۵
سگ هم که تنها بماند
مي‌ترسد خيلي
مثل آدمي که سگ ببيند

 

اين شعر، اولين شعر از مجموعه‌ شعر سومم با نامِ «تانگوي تک‌نفره» است که ماه‌هاست در وزارت ارشاد خاک مي‌خورد.


تعداد مشاهده: ۱۸۳ - نظرات بازديدکنندگان: ۸
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 8 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=61
شنبه - ۲۴ فروردين ۱۳۸۷

۱- قضيه خيلي ساده است. يک عمر است هنرمندان و نويسندگان اين مملکت دنيال تريبون
مي‌گردند تا از انتقادناپذيري مسوولين دولتي انتقاد کنند، اما کوچک‌ترين انتقاد را بر‌نمي‌تابند. به همين سادگي. چند تا نويسنده‌ي باحال آمده‌اند، متني نوشته‌اند تا مخاطبان‌شان را بخندانند. دمشان گرم، خنديديم و حال کرديم.

حالا به جاي اينکه فلان نهاد شاکي شود که چرا تحت شديدترين انتقادها قرار گرفته، عده‌اي از هنرمندان ايراني در کمال ناباوري هرچه دلشان مي‌خواهد بار اميرمهدي ژوله و مهراب قاسم‌خاني مي‌کنند. واقعاً آن شعارهاي قشنگ تحملِ ديگري و انتقادپذيري کجا رفت؟ خدايي‌ش عيب است. ملت به ما مي‌خندند. مدت‌هاست که در کشور ما فحش دادن به تلويزيون به «پز» روشنفکري تبديل شده است.

علي شکوري‌راد، عضو حزب مشارکت فغان سر داده که در «مرد هزار چهره» به پزشکان توهين شده است! حالا از اين اصلاح‌طلبان انتظاري نيست، اما من واقعاً خجالت کشيدم که مثلاً هنرمندانِ اين کشور «اعتراض» مي‌کنند که در يک سريال تلويزيوني به شاعران و هنرمندان توهين شده است. خودمان داوري کنيم. آيا نتيجه‌ي اين اعتراضات، جز اين خواهد بود که تلويزيون به خودش حق بدهد که با استناد به همين حرف‌ها اعمال سانسور کند؟ آيا اين اعتراضات، از لحظ ماهيت تفاوتي با اظهارنظر اخير وزير ارشاد دارد که گفته نمايش سنتوري، توهين به «ملتِ شريف» ايران است؟

۲- من کارهاي مختلفي انجام مي‌دهم. نقد مي‌نويسم، مصاحبه مي‌کنم و... اما آن‌هايي که مرا مي‌شناسند مي‌دانند که کار اصلي‌ام شاعري است و در زندگي هيچ چيز برايم زيباتر و مهم‌تر از شعر نيست. مخلص کلام اينکه من شاعرم. اما نه تنها از شوخي‌هاي مهران مديري و دارودسته‌اش ناراحت نشدم، بلکه کلي هم خنديدم.
 من، شاعرم و دوروبر خودم در ده سال گذشته آنقدر ديده‌ام از اين آدم‌هاي «اشتباهي» که خود را استاد «توفان» ناميده‌اند. اصلاً هم تعداشان کم نيست. از اين جور آدم‌هاي اشتباهي تا دلتان بخواهد هست، نه فقط در بين شاعران، که در بين همه‌ي هنرمندان. دوستاني که با عصبانيت اين روزها خود را وکيل تام‌الاختيارِ «شاعري» دانسته‌اند، از چه کار توهين‌آميزي انتقاد مي‌کنند؟

اگر دوستان مايل‌ هستند تماس بگيرم تا من تعدادي از اين آدم‌هاي «اشتباهي» را دربين شاعران و حتا در بين دوستان‌شان معرفي کنم. به نظر شما محمود شصت‌چي اشتباهي‌تر است يا شاعري که مي‌گويد آرتور ميلر او را جزود صد شاعر برجسته‌ي دنيا دانسته‌است؟ محمود شصت‌چي، اشتباهي‌تر است يا شاعري که معتقد است گونتر گراس برايش نامه‌اي چند ده صفحه‌اي نوشته، اما نامه در پست گم شد؟!

۳- با يکي از فيلم‌سازانِ مطرح مصاحبه مي‌کردم. آقا اعتقاد داشت که بيست سال است تلويزيون ندارد، به همين دليل اصلاً نمي‌داند تلويزيون چي پخش مي‌کند. چند دقيقه بعد در پاسخ به يکي از سوالاتم، همين آقاي فيلم‌ساز به آسيب‌شناسي سريال «چهارخونه» پرداخت! من مانده بودم اينکه مي‌گويد بيست سال است تلويزيون ندارد پس اين تحليل‌هايش را از کجا آورده است!

«من تلويزيون نگاه نمي‌کنم»، «من اصلاً تلويزيون نگاه نمي‌کنم» و... اگر بودريار و چند متفکر ديگر در مذمت تلويزيون و سلطه‌ي رسانه‌اي کتاب‌ها نوشته‌اند، قطعاً منظورشان اين نبوده که آدم عاقل تلويزيون نگاه نمي‌کند. اما بعضي از هنرمندان اين مملکت، براساس همان تفکر قديمي مراد و مريدي، با استناد به حرف‌هاي بودريار نتيجه مي‌گيرند که «نبايد» تلويزيون نگاه کند. اين استدلال همانقدر خنده‌دار است که در نقد مدرنيته، از بنيادگرايي تعريف کنيم. آقا، تماشاي تلويزيون خجالت ندارد، اين «پز»ها مايه‌ي شرمساري است.

۴- خدايي‌ش من هيچکدام از جنبه‌هاي هويتي خودم را به اندازه‌ي شاعر بودنم دوست ندارم. اما چه ربطي به مهران مديري و اميرمهدي ژوله دارد؟ آن دو قسمت از «مرد هزار چهره» واقعاً خنده‌دار بود...


تعداد مشاهده: ۷۲۸ - نظرات بازديدکنندگان: ۱۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 12 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=60
يک‌شنبه - ۱۸ فروردين ۱۳۸۷

جامعه وقتي به بن‌بست مي‌رسد، يعني رو به شكوفايي است. يعني جامعه وقتي كه در بن‌بست است، نمي‌داند كه در بن‌بست است. و وقتي كه راه حلي مي‌يابد، يا لااقل به راه حلي فكر مي‌كند در حال خروج از بن بست است.

به نظر مي‌رسد جامعه‌ي ما، با حذف مرحله‌ي بن‌بست، تصور مي‌كند بلافاصله جدا از شيوه‌هاي ديگر، به شيوه‌هاي جديدي نياز دارد.

ساده‌تر بگويم الان هركسي در جامعه‌ي ما فكر مي‌كند كه تمام راه‌هايي كه تاكنون جامعه‌ي ما رفته، بيراهه بوده و مسير درست هماني است كه او پيشنهاد مي‌دهد. غالباً هم افراد بسته به سطح دانششان، با زبان بي‌زباني، راه پيشنهادي خود را «‌خط سوم» و يا «‌نه اين، نه آن» مي‌نامند.

اينكه افراد جامعه همگي خود را تئوريسينِ خط سوم يا به عبارت بهتر خطوط سوم مي‌دانند، نشان دهنده‌ي نوعي اعتماد به نفس كاذب است كه پيامد از هم گسيختگي جامعه است.

اگرچه حرفهاي راننده آژانسي كه خود را مغز متفكر مي‌داند كه حكومت نتوانسته او را كشف كند و يا در جريان يك «‌توطئه» ناديده گرفته شده؛ خنده‌دار است. اما به نظر من از شيوع اين افكار متوهمانه در جامعه بايد نگران بود. چرا كه به نظر مي‌رسد جامعه‌ي امروز ما، بيش از هر زماني احساساتي عمل مي‌كند و جالب اينكه با عباراتي نظير «‌خط سوم» و «‌خط تعادل» تظاهر به عقلانيت مي‌كند. مقصود من چند درصد افراد نخبه‌ي جامعه نيست، جامعه‌ي ما در مفهوم كلي دچار اين بيماري شده است.

نكته‌ي شگفت‌انگيز اينكه در پس اين تئوري‌بافي‌هاي سطحي، چيز جديدي ديده نمي‌شود. جامعه‌ي ايراني به فكر نجات‌دهنده است. اگر نااميد است، نه اينكه به نجات‌دهنده اعتقاد ندارد، بلكه نجات‌دهنده‌اي نمي‌يابد. جامعه‌ي ما همچنان به دنبال قاليچه‌ي سليمان و داروي شفابخش معجزه آساست. گيرم حالا با كلماتي جديدتر پيرامونش را رج مي‌زند.

به نظر من ضروري است كه نخبگان در اسرع وقت به هر روش ممكن به توهم‌زدايي از جامعه بپردازند. چرا كه وقتي به احتمال قريب به يقين، اين تئوري‌هاي سطحي ره به جايي نبرد، جامعه‌ي ما كه اين خطوط سوم كاملاً احساسي را به خرد ربط مي‌دهد؛ در نهايت در مقابل عقلانيت قرار مي‌گيرد و اين قطعاً نتيجه‌ي خوشايندي نيست.


تعداد مشاهده: ۱۴۵ - نظرات بازديدکنندگان: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=59
ليست آخرين نوشته ها
- دموکراسي، مجيد مجيدي و راديکاليسم
- از حرف‌هاي مجيد مجيدي بترسيم
- پوچي-۱
- هياتي يا دموکراتيک؟+ پي‌نوشت
- تقدير
- «داستان» عليه «ادبيات»
- خسته‌ام از نگرفتن مجوز
- آقاي قوچاني، کاري که شما مي‌کنيد پرونده‌سازي است
- داستاني از دن دليلو
- ضميمه‌ي گيلان امروز به جاي پيام باران! (قرار نبود...)
- يادش به‌خير:مخمل و خونه‌ي مادربزرگه
- جاي خاليِ «دود مقدس» در فهرست کانديداهاي جوايز ادبي
- وقاحت اختصاصي!
- سه گفت‌وگو با دوريس لسينگ، برنده جايزه‌ي نوبل 2007:
- يک شعر از آزيتا حقيقي‌جو
- شماره‌ي اول پيام باران منتشر شد
- گفت و گو با بهنام قلي‌پور، روزنامه‌نگار و محقق در تاريخ دوره قاجار:
- اسمش را چي بگذاريم؟
- آنها انکار مي‌کنند، پس هستند
- گفت و گو با اسکار وايلد ،نمايشنامه نويس
- شعري از چارلز سيميک
- محاکمه يادعلي، محاکمه ادبيات است
- يک شعر:ترس
- يک شعر از نينا وباب
- به خاطر يک مشت دلار!!؟+پي نوشت
- روايت شيرين ليلي گلستان از ليلي گلستان
- ...چون پرده بر افتد
- من شاعرم و نويسنده، همين
- ‌‌سيم‌هاي‌ لخت‌
- آگاهي،آگهي است
- متن کامل گفت و گو با بهزاد زرين‌پور،شاعر
- دعوت به دوست داشتن شعرهاي عباس صفاري
- نگاهي به جهان شعر احمد شاملو در هفتمين سالمرگش
- شعر تازه‌اي از محمود درويش
- تنهايي
لينک دوستان

امکانات
ليست لينک دوستان
بلاگستان

ثبت سايت در ليست خودتان
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۱۳۳۶۱ صفحه
مشاهده امروز: ۳۶ صفحه
بيشترين مشاهده:
پنج‌شنبه - ۱۸ مرداد ۱۳۸۶
تعداد: ۱۷۴۲ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۳ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
جمعه - ۲۰ مهر ۱۳۸۶
تعداد: ۶۷ نفر
نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
مراجعه به: