لينکدوني
ليست لينکها
آخرين نوشته ها
چهارشنبه - ۱۹ اسفند ۱۳۸۸

گفت و گو با ابوتراب خسروي، نويسنده مجموعه داستان «کتاب ويران»
مجتبا پورمحسن: ابوتراب خسروي، يکي از چهره‌هاي برجسته ادبيات داستاني در دو دهه اخير بوده است. او در سال ۱۳۷۰، مجموعه داستان «ديوان سومنات» را منتشر کرد. دو سال بعد رمان «اسفار کاتبان» براي او جايزه مهرگان ادب را به ارمغان آورد. «رود راوي»، دومين رمان خسروي نيز برنده جايزه جايزه گلشيري شد. سال ۸۸ براي اين نويسنده  ۵۳ ساله شيرازي، سال پرباري بوده است. پس از انتشار کتاب «حاشيه‌اي بر مباني داستان»، اخيراً سومين مجموعه داستان خسروي با عنوان «کتاب ويران» توسط نشر چشمه منتشر شده است. او رمان «ملکان عذاب» را که سوين حلقه از سه‌گانه رمان‌هاي اوست، در دست انتشار داد. با او درباره مجموعه داستان کتاب ويران» گفت و گو کرده‌ام.

آقاي خسروي، وهم در داستان‌هاي اين مجموعه حضوري پررنگ و البته در هيات‌هاي متفاوتي نمود مي‌يابد. مثلاً در داستان «تفريق خاک» وهم، ابزاري در مکاشفه فلسفه وجودي است. يا در داستان «رويا يا کابوس» چيزي که در ابتدا وهم به نظر مي‌رسد، رفته رفته شکل واقعي به‌خود مي‌گيرد و مثلاً در داستان پيک‌نيک، وهم در حد وهم باقي مي‌ماند. آيا اين اوهام در چيز خاصي که نويسنده را واداشته که روايتي وهم‌گونه داشته باشد، مشترک هستند؟
ظاهراً زندگي و تاريک و فرهنگ ما از وهم انباشته است، وهم ذاتي زندگي ماست. شايد چون خلا تفکر فلسفي داريم. متر و معيار فلسفي نداريم‌. البته اين چيزها ربطي به ادبيات ندارد‌. از آن‌جا که خلاقيت‌هاي ادبي در هر جامعه رنگ شرايط را به خود مي‌گيرد، داستان‌ها هم رنگ هراس و وهم به خود گرفته است‌. ما درغياب شادي و سرخوشي وهم مي‌بافيم و حتي از وهم لذت مي‌بريم‌. ادبيات ما از قديم و جديد گرفته، حتي ادبيات فولکلور ما در غياب شادي با اندوه تسکين پيدا مي‌کنيم. شايد اين نتيجه شوربختي‌هاي  تاريخي ماست که حاصل مغول‌زدگي و افغان‌زدگي و شکست‌هاي تاريخي ما باشد. شايد با رويکرد ادبي که به وهم داريم، در اين زمينه هم به حد اشباع برسيم و تعادل پيدا کنيم. خوبيش اين است که ادبيات و خلاقيت ادبي فورموليزه نيست و ريشه در فرديت نويسنده دارد و اين فرديت باليده شده در اين زبان است که همه مشخصات فرهنگي ما را با خود حمل مي‌کند‌.

داستان «تفريق خاک» يکي از داستان‌هاي خوب اين مجموعه است و چون اول کتاب آمده، انگار دارد شيوه‌‌اي را که داستان‌هاي اين کتاب براساسش نوشته شده، توضيح مي‌دهد. اين داستان نه علمي تخيلي است، نه افسانه. داستان رئاليستي هم نيست، اما از خيالي حرف مي‌زند که اگرچه مخاطب پذيرفته که خيال است، اما ريشه در واقعيت‌ها دارد. آيا اين الگو در کتاب وجود دارد؟
الگو ربط پيدا مي‌کند با صنعت و داستان نمي‌تواند تابع هيچ الگو و صنعت و  سري‌سازي‌ باشد تا مثلاً نويسنده تصميم بگيرد يک‌سري داستان‌هايي با سمت‌وسويي واحد بنويسد‌. چه بسا نويسنده داستان‌هايي بنويسد که سمت و سويي کاملاً متفاوت داشته باشند، اين حاصل تضادي است که کسي که گرايش به هنر دارد، گرفتار آن است که اگر دچار اين تضاد نبود، مشکلي نداشت و موضوعي نظرش را جلب نمي‌کرد و همه مسائلي که مشغله ذهني‌اش بود حل شده بود‌ و نياز به نوشتن نبود. بنابر‌اين الگويي نمي‌تواند باشد. ديگر آن‌که هيچ حکمي هم نمي‌تواند بدهد‌، خود نويسنده اسير تناقض‌ها و تضاد‌هايي است که وادارش مي‌کند تا سرگشتگي‌اش را با مخاطب داستانش در ميان بگذارد‌. تا آن اتفاق فرخنده بيفتد که يک عده در‌باره آن فکر کنند که البته مهم نيست به چه نتايجي برسند. شايد همان تنوع نتايج باشد که مفاهمه را درپي دارد.

آقاي خسروي، بي‌پرده بگويم من سه بار چندصفحه از داستان پيک‌نيک را خواندم و بعد گذاشتم کنار، اما دفعه بعدي که به فاصله‌ي بسيار کوتاهي (دو سه ساعت) برمي‌گشتم، بايد از اول مي‌خواندم. چون هيچ سابقه‌اي از آن در ذهنم نمي‌ماند. خب، شما خيلي بهتر از من مي‌دانيد که ساختار اين داستان مبتني بر روايت خطي است. حداقل شکلش اين‌طوري است، اما داستاني که روايت مي‌شود، خطي نيست و توامان از ذهن مشوش بيرون مي‌آيد. مي‌خواستم بدانم به نظر شما آيا من مخاطب خوبي براي اين داستان نبوده‌ام يا تمهيد خاصي در اين کار نهفته است که من رويش دقت نکرده‌ام؟
سامر‌ست موام معتقد بود که داستان را بايد بتوان خلاصه‌اش را سر ميز شام گفت‌. ديگر اين نظر بسيار عقب افتاده است‌. در دوران داستان مدرن داستان به سمت وضعيتي مي‌رود که شدت تاثير خواندنش شبيه به شنيدن يک قطعه موسيقي يا ديدن يک نقاشي باشد‌. به نظرم در بعضي از متون بايد پرسه زدو گردش کرد و به فضاي آن خو کرد. اين از جمله کارهاي تجربي من است که مي خواستم يک چنين کاري بکنم. بعضي خيلي خوش‌شان آمده‌، بعضي هم نه‌. اصلاً قرار نيست همه خوانندگان با همه کارهاي يک نويسنده ارتباط پيدا کنند.

در اين‌که داستان، ديگر چيزي نيست که بتوان سر ميز شام تعريفش کرد، شکي نيست. من هم نخواستم بگويم که داستان امروز بايد اين‌گونه باشد. از طرفي هم قصد ندارم ارزش‌گذاري کنم. چون در اين صورت بايد تمام کارهاي شما را غيرمدرن بدانيم و تنها اين کار را مدرن! و البته من اين‌طور فکر نمي‌ کنم. من دارم تجربه عجيب خودم را در مواجهه با اين داستان مي‌گويم. و مي‌خواهم بدانم چه چيزي در اين داستان هست که من نمي‌توانم بفهمم.
بي‌اين‌که خود‌خواهي داشته باشم بعضي کارهاست که بايد با آن فضا مانوس شد‌. فکر مي‌کنم در ادبيات داستاني معاصر داستاني با اين مشخصه کمتر نوشته شده يا اصلاً نوشته نشده‌. بحث بر سر خداي نکرده عدم درک نيست، حتي موضوع بر سر درک معناي متناظر که خواننده و نويسنده مصداق‌هاش را در بيرون دارند، نيست‌. البته که اين داستان هم مثل هر داستان ديگري از عناصر رئال الهام مي‌گيرد موضوع بر سر ايجاد ذائقه است‌. مثل مزه‌اي نا‌ما‌نوس است که بايد چشايي به آن خو کند. البته همه اين چيزها را به عنوان خواننده اين داستان مي‌گويم، نه به عنوان نويسنده که جرمي مرتکب شده و تويش مانده .راستش نبايد اسمي روش گذاشت ولي من يک نوع گروتسک درش مي‌‌بينم‌. هارموني از طنز و تراژدي.

کامله‌مرد، عاقله مرد، چهل ساله... اين‌ها در داستان‌هاي مجموعه «کتاب ويران» بسيار به چشم مي‌خورد. خودتان متوجه اين موتيف بوده‌ايد؟ کارکرد خاصي در جهان خلق شده در داستان‌هاي اين کتاب دارند؟
يادم نمي آيد عاقله مرد گفته باشم به‌هر حال کلمه هست، شما رويش حساس نشويد.

وقتي کلماتي در يک کتاب بسامد زيادي دارند، ناخودآگاه توجه مخاطب را جذب مي‌‌کنند. قطعاً بسامد بسيار بالاي يک کلمه يا يک معنا در متن، تصادفي نيست. اين‌طور نيست؟

شايد چون ما هم در حال پا به سن شدن هستيم، اغلب شخصيت هاي داستانمان بدل به کامل مرداني شده‌اند که داستان‌هايمان را زندگي مي‌کنند‌. اگر دقت کرده باشيد آدم‌هاي پا بسن گذاشته ‌در اين داستان‌ها به شکل تراژيکي مضحک شده‌اند. شايد اين ضحک و تراژدي خاص اين مقطع سن است که بوي مرگ واقعي‌تر استشمام مي‌شود.
 
فکر نمي‌کنيد داستان «مرثيه باد» کمي تکراري است؟ چه از نظر محتوا و چه ساختار.
اين هم نظري است. شايد اين‌طور باشد. اگر شما قبلاً شنيديد حتماً حق با شماست.

من نظر شما را پرسيدم. شايد من اشتباه کرده باشم. اما خب، خالق داستان شما هستيد. مطمئناً به دنبال روايتي متفاوت بوده‌ايد ديگر، نه؟
البته اين داستان متعلق به چند سال پيش است‌. به نظرم از نظر ميزانسن روايت و تمهيد اتصال خانه به جبهه جنگ هنوز هم بعيد است‌. البته براي نويسنده‌ها اگر صادقانه بگويند همه داستان‌هايشان  عين حسن هستند که البته اين‌طور نيست، ادعاي بيهوده است‌. به قول نيماي بزرگ، زمان همه آثار را غربال مي‌کند و مهم‌ترين آثار ممکن است بماند.  

در داستان «ويران» با خلق توامان داستان، شخصيت‌ها و خود نويسنده روبه‌رو هستيم. ايده‌ي جالبي است. اما فکر نمي‌کنيد به دليل محدوديت حجم داستان، حضور نويسنده در روايت داستان بيش از حد بود؟

و اين يک بازي است، بدون وجود نويسنده نمي‌شد. سلطه‌ي نويسنده است بر آدم‌هاي داستانش.

و همين‌طور شمايي که داستان آن نويسنده را مي‌نويسيد.
طبعاً به نحوي اين داستان، نمونه‌اي‌ست از سلطنت نويسنده بر آدم‌هاي داستان‌هايش‌. يکي از خوانندگان اين داستان اشاره‌اي داشت به مثلاً تناسخ که البته من به عنوان نويسنده با هدف‌ يک بازي با کلمه و شخصيت داستان‌ها نوشته‌ام.

داستان «رويا يا کابوس» به نظر من بهترين داستان مجموعه است. خلق فرديت و تاکيد بر آن در بطن فعاليت‌هاي ياسي و همينطور استفاده هنرمندانه از پتانسيلي که «زمان» در اختيار نويسنده قرار داده، بسيار ارزشمند است. آيا به دليل تنگناها نام  تشکيلات سياسي مورد نظررا حذف کرديد يا براي اين‌که مخاطب، جان کلام شما را که خيزش فردت ذاتي انسان در جريان فعاليتي جمعي است، به خاطر جذابيت‌هاي سياسي رها نکند، اين تمهيد را به کار برديد؟
شايد‌ هر تشکيلاتي باشد که انقياد ايجاد مي‌کند‌، بعضي از تشکيلات غير‌سياسي هم هستند که آزادي انسان را تحت انقياد قرار مي‌دهند، داستان من شايد داستان انقياد باشد نمي‌دانم.
 
داستان «رويا يا کابوس» هر آن‌چه را که در ابتدي داستان به نقل از عبدالرحمان جامي و موسي‌بن ادريس مسائلي آورده‌ايد، خودش به‌ زيبايي خلق کرده. فکر نمي‌کنيد آن نقل قول‌ها ضرورتي نداشت؟ انگار که شما به عنوان نويسنده فکر کرده‌ايد که داستان‌تان آن حرفي را که مدنظرتان هست، به‌طور کامل نزده‌ايد. در حالي که داستان شما به گمان من خودش حرف خود را مي‌زند.
به نظرم آن نشاني‌ها بخشي از داستان است. يک نوع علامات راهنماست.

داستان خودش گوياست، بنابراين آيا راهنما مي‌خواهد؟ شما معمولاً نگاه ويژه‌اي به نقش زبان در متن داريد، و اين مساله در در همين داستان مشهود است. شما توانايي زيادي براي خلق موقعيت‌ها از خلال داستان داريد، مثل همين «رويا يا کابوس». در کتاب‌هاي قبلي‌تان هم اين دغدغه وجود داشت.
البته همه خوانندگان، خواننده حرفه‌اي نيستند‌. بايد به خواندن آن‌ها سمت و سو داد تا وقتي داستان تغيير محور مي‌دهد در مسير داستان قرار بگيرند و ارتباط داستان را گم نکنند که اگر داستان را گم کنند، داستان را نيمه‌کاره رها مي‌کنند. بنابراين به نظرم نويسنده بايد کاري کند تا خواننده ميانه پائين ارتباط داستان را پيدا کند، نه البته کسي که کارش داستان است و با حتي يک کلمه زير و بالاي داستان را استنباط مي‌کند‌.

نام مجموعه داستان را گذاشته‌ايد «کتاب ويران». آخرين داستان مجموعه هم عنوانش هست «داستان ويران». در اين نامگذاري‌ها معناي خاصي نهفته است؟

‌نمي‌دانم البته‌ از فونوتيک آن هم ‌خوشم آمد‌.

* اين گفت و گو در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

مرتبط: گفت و گو با ابوتراب خسروي، درباره‌ي کتاب «حاشيه‌اي بر مباني داستان»

تعداد مشاهده: ۱۰۷ - نظرات: ۰ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=236
شنبه - ۸ اسفند ۱۳۸۸

ما را پشت مرزهايمان مدفون نکرده‌اند
مجتبا پورمحسن: بهزاد زرين‌پور، يکي از شاعران مطرح دهه هفتاد که منتقدين مجموعه شعر «اي کاش آفتاب از چهارسو بتابد» او را تحسين کردند، بهمن ماه امسال براي شرکت در يک فستيوال بين‌المللي شعر هندوستان راهي اين كشور شد و در آن‌جا به شعرخواني پرداخت. زرين‌پور مي‌گويد پس از حضور در اين جشنواره، به پتانسيل شعر معاصر ايران براي درخشش در عرصه‌ي بين‌المللي بسيار اميدوار شده است. با او درباره سفرش به هند گفت و گو کردم.

آقاي زرين‌پور از سفرتان به هند بگوييد. انگار خيلي سفر جالبي‌ بود. چطور شد به هند رفتيد؟
فستيوال بين‌المللي شعر هندوستان به نام Krikya هر ساله با حضور شاعران مطرح کشورهاي مختلف در هندوستان برگزار مي‌شود. اين پنجمين دوره‌اي بود که اين جشنواره در شهر ميسور كه يك شهر دانشگاهي و فرهنگي است، برگزار شد‌ و شاعراني از کشورهاي مختلف در آن شرکت کردند. اين جشنواره يک سايت اينترنتي دارد تحت عنوان Krikya.in که جزو پر مخاطب‌ترين سايت‌هاي ادبي دنياست و شاعران مختلف دنيا با آن همكاري دارند و علاقه‌مندان شعر از سراسر جهان مخاطب اين سايت هستند و از طريق آن شعرهاي امروز جهان را مي‌خوانند و درباره آن‌ها حرف مي‌زنند و تبادل نظر مي‌کنند. کارهاي من را هم خانم  مريم اعلاء امجدي‌ ترجمه و به آن‌ها معرفي کرده بود. خانم علاء امجدي‌، شاعر و منتقدي ايراني است، منتها به زبان انگليسي آثار ادبي‌اش را در دنيا منتشر مي‌کند. در همين مدت کمي که آثارش را چاپ مي‌کند، به دليل تسلطي که به زبان انگليسي دارد و تازگي کارهايش به چهره‌اي مطرح در ميان محافل ادبي جهان تبديل شده است. در خارج از کشور درس مي خواند، به دانشگاه آيوا رفته و جوايزي گرفته و شعر معاصر فارسي را هم خيلي خوب مي شناسد. ايشان يکي از کارهايش، معرفي شعر معاصر ايران به دنيا ا‌ست و شعر فروغ را هم ترجمه کرده‌ و الان هم گزيده‌اي از اشعار ده شاعر برگزيده معاصر ايران را با کمک من در دست انتخاب و ترجمه دارد. از خانم امجدي تاكنون دو كتاب به زبان فارسي منتشر شده، يكي ترجمه اشعار اولين مجموعه‌اش به نام «من، خود خويشتن» ديگري ترجمه اشعار ريموند كارور به نام «ترس از زود رسيدن».
به‌هرخال خانم امجدي خودش به‌صورت خود‌انگيخته کارهاي مرا ترجمه کرد و با من  تماس گرفت و گفت من به کارهاي شما علاقه‌مند هستم و آن‌ها را ترجمه کرده‌ام و اگر اجازه بدهيد من مي‌خواهم با گزينش خودم آن‌ها را براي نشريات و سايت‌هاي مختلف ادبي دنيا بفرستم که از جمله براي همين سايت Kritya هم فرستاده بود. بعد به من گفت بر روي اين سايت که خيلي از شعرهاي من استقبال شده و بينندگان زيادي داشته و اظهار‌نظرهاي بسيار مثبتي درباره سفرهاي من در اين سايت صورت گرفته است و دبير اين سايت خانم دكتر Rati Saxend که دبير جشنواره بين‌المللي Kritya هم هست دوست دارد با شما ارتباط بيشتري داشته باشد. من هم با او مکاتبه کردم، شعرهاي بيشتري از من خواست كه خانم امجدي به درخواست من شعرهاي بيشتري را برايشان فرستاد‌ و در نهايت خانم Saxend به من گفت كه هيأت داوران جشنواره نام مرا در فهرست مدعوين فستيوال قرار داده‌اند. به هر حال از من دعوت کردند كه در بهمن ماه امسال به اين جشنواره بروم. اين براي اولين بار  بود که از ايران شاعري به آن‌جامي رفت. سال‌هاي قبل، هيچ‌وقت شاعري از ايران نرفته بود و اصلاً شناختي از شعر معاصر ايران ندارند. يعني ارتباطي ندارند. چون اصلاً حضوري از شعر ما نديده‌اند.

شاعراني که از کشورهاي ديگر به آن‌جا آمده بودند و برگزارکنندگان جشنواره، شناختي از شعر امروز ايران داشتند؟

ابداً. براي من تجربه‌ي جالبي بود. چون ما کلي اين‌جا براي خودمان حرف مي‌زنيم و کار مي‌کنيم، اين همه آثار دنيا را مي آوريم اين‌جا ترجمه مي‌کنيم و شناخت داريم از کشورهاي صاحب ادبيات. اگر مثلاً کشورهاي صاحب ادبيات دنيا ده تا باشد، حتماً ايران يکي از آن‌هاست. اما متاسفانه آن‌قدر که ما از کشورهاي صاحب ادبيات دنيا شناخت داريم‌، آن‌ها نه تنها درکي از شعر ما ندارند، بلکه حتا تصور مي‌کنند که اين‌جا اصلاً ديگر از شعر يا شكوه فارسي خبري نيست. تنها من يکي دو نفري را آن‌جا ديدم که آشنايي مختصري با بعضي شاعران معاصر داشتند. يكي از آنها خانم شاعري بود از نروژ که قبلاً ظاهراً شعرهاي فروغ را ترجمه کرده بود، آن هم برمي‌گشت به سي سال پيش. انگار اصلاً شعر معاصر را نمي‌شناسند. ديگر شاعران حاضر در جشنواره، غير از خيام و حافظ و مولانا، هيچ شناختي از شعر معاصر نداشتند.

شاعران از چه کشورهايي در اين فستيوال حضور داشتند؟
در اين جشنواره از آمريکاي لاتين، شاعراني از كوبا، کاستاريکا و آرژانتين، از اروپا ‌ايرلند، نروژ، اتريش، آلمان، ايتاليا‌ و از آسيا هم، ويتنام، لبنان، تبت و ايران. البته از سراسر هندوستان هم، شاعراني به نمايندگي از زبان‌هاي مختلف اين شبه قاره در بخش جداگانه‌اي به شعرخواني پرداختند. که به زبان‌هاي محلي‌شان شعر مي‌خواندند.

بسيار گفته شده که شعر شاعران معاصر ما و يا شاعران يکي دو قرن اخير ما به اين دليل در دنيا شناخته نشده که زبان فارسي مخاطبان محدودتري دارد. شما که در آن‌جا بوديد، آيا آنجا شاعران غيرانگليسي‌زبان ديگري بودند که شناختي از شعرشان وجود نداشته باشد. آيا اين فقط خاص ماست يا در همه جاي دنيا همين‌طور است؟
خب اين مربوط به همه جاي دنيا نيست. يعني نهضت ترجمه در جاهاي ديگر دنيا اين‌طور مثل کشور ما، جاده يک‌طرفه نيست. آن‌ها واقعاً در صحنه بين‌المللي حضور دارند. از ويتنام در آن‌جا شاعر بود. حتا کاستاريکا در اين فستيوال نماينده داشت‌ که خيلي‌ها شايد ندانند کاستاريکا کجاست. حتي از جمهوري تبت كه هنوز بخشي از چين است و براي استقلال مبارزه مي‌كنند، يك شاعر در آن‌جا حضور داشت، از اين نوع جشنواره‌ها هر ساله در خيلي كشورهاي دنيا برگزار مي‌شود كه ظاهرا فقط از شعر معاصر ايران نماينده‌اي در آن‌ها حضور نمي‌يابد. من قبل از اين سفر، به نوعي اين باور را پذيرفته بودم که اگر شعرهاي ما ترجمه شود، شايد از جذابيت تهي شود و ديگر حرفي براي گفتن نداشته باشد و خيلي از مترجم‌هاي ما چنين تلقي غلطي را به ما تحميل کرده بودند. اما واقعيتش اين است که شعرهاي من اگر چه حتي مستقيم از فارسي به هندي ترجمه نشده بود‌. و ابتدا به انگليسي و سپس به زبان هندي يعني با واسطه ترجمه شده بود، اما با بيشترين استقبال در اين جشنواره مواجه شد. در واقع طبق آن برداشت غلط در ترجمه با واسطه اساساً ديگر از شعر من نبايد چيزي باقي بماند، ولي فيلم‌هاي جشنواره موجود است. من همه چيز را فيلمبرداري کردم. تنها شاعري که هندي‌‌ها براي تشويق كردنش منتظر نماندند تا شعرش‌ به پايان برسد، من بودم. چون وقتي به فارسي شعر مي‌خواندم، فکر مي‌کردم آن‌ها که درکي از زبان مادري من ندارند و براي خالي نبودن عريضه مثل بقيه موارد در آخر دستي مي‌زنند. اما وقتي مترجم هندي من شروع کرد به خواندن شعرهاي من، در بسياري موارد آن‌ها در ميانه شعرها با تشويق و دست زدن، او را وادار به دوباره‌خواني آن قسمت از شعرها مي‌كردند. جالب است بدانيد كه اين اتفاق در مورد هيچ شاعر ديگري در جشنواره رخ نداد و من تنها شاعري بودم که اين‌گونه با تشويق واقعي مخاطبان روبه‌رو شدم. بعد از پايان شعرخواني‌ام هم شاعران و نويسندگان هندي آمدند پيش من و اعلام كردند شعرهاي من بهترين شعرهايي بوده كه در اين فستيوال شنيده‌اند. خانم Saxena دبير فستيوال هم از تشويق هموطنانش آن‌قدر تحت تاثير قرار گرفت كه براي اولين بار و آخرين بار در طول جشنواره، در پايان شعرخواني من آمد بالاي جايگاه و كنار من ايستاد و از اين‌كه توانسته شاعري مثل من را به اين جشنواره دعوت كند، ابراز خوشحالي كرد و از مشتركات فرهنگي ايران و هند سخن گفت و از حاضران خواست كه دوباره مرا تشويق كنند. شايد تنها کسي نباشم که اين‌طور از شعرهاي من استقبال شود و شاعران ايراني ديگري هم حتماً هستند كه در صورت معرفي در سطح بين‌المللي، با چنين استقبال مواجه خواهند شد. به هر حال من در همين فضا نفس کشيدم و از همين ادبيات تغذيه كرده‌ام. اعتقادم اين است که اين پتانسيل در کار بقيه ما هم هست. يعني فکر مي کنم که اگر ديگر شاعران خوب ما هم در آن‌جا حضور داشتند بيشتر از شاعران ديگر کشورها مورد توجه قرار مي‌گرفتند. اين نظر من است که دارم صادقانه ابراز مي‌کنم. البته اين را هم بگويم آن‌جا اين‌طور نبود که در کنفرانس باز باشد هر کس بيايد نه، همه آن‌هايي که آمده بودند، شاعران و نويسندگان و روزنامه‌نگاران و دانشگاهيان و چهره‌هاي فرهنگي مطرح هندوستان بودند و مردم عادي نبودند. باز تنها شاعري بودم که با توجه به اين استقبالي که مخاطبان هندي از شعرهايم به عمل آوردند، مترجم اشعارم به زبان هندي از من خواست تا براي ترجمه اشعارم در قالب يك كتاب به زبان هندي با او همكاري كنم. آن خانم شاعر نروژي هم كه قبلا شعرهاي فروغ را ترجمه كرده، براي ترجمه انتشار كتابم در كشورش اعلام آمادگي كرد و چون تهيه‌كننده برنامه‌هاي تلويزيوني هم هست از شعرخواني من در فضاي خارج از جشنواره فيلمبرداري كرد. خب اين‌ها را ما نه محک زده بوديم و نه مي‌دانستيم و تنها مرجع ما دوستاني بودند كه در كار ترجمه هستند و به ما گفته بودند ترجمه شعرهاي ما بازخوردي ندارد که بخواهيم شعر شما را به زبان‌هاي ديگر ترجمه کنيم. ما هم شايد اين را يک‌طوري پذيرفته بوديم. تحت تأثير همين اتفاقات من آن‌جا که رفتم، همه نگراني من اين بود که نکند ما برويم آن‌جا و شعر بخوانيم و ببينيم که ما خيلي عقب هستيم. اما دقيقاً بر عکس‌اش اتفاق افتاد.

شما و خيلي از شاعران خوب ايراني خيلي روي زبان کار کرده‌ايد. يعني وقتي شما درشعرتان مي‌گوييد: «بيمار رواني دارد اين آب» اين نمي‌تواند در ترجمه انگليسي خلق شود. چون در اين‌جا روان بودن و جنون با همديگر است. خيلي‌ها مي گويند که اين از مشکلات شعر معاصر است که خيلي در قيد زبان است. مي‌خواستم اين را بپرسم كه شعرهاي شما وقتي ترجمه شد، آيا باز هم چيزي براي آن‌ها ماند؟
خب، همان‌طور كه گفتم اين اتفاقي است که افتاده و من فقط حدس نمي‌زنم، بلكه تجربه كرده‌ام واكنش مخاطبان ديگر كشورها به ترجمه اشعارم را. من هم اين نگراني را داشتم و فکر مي‌کردم با توجه به اينكه شعرهايم با واسطه يك زبان ثالث  ترجمه شده، نبايد چيزي از آن بماند‌ و حتما بخش‌هاي زيادي از جاذبه‌اش معنايش را از دست مي‌دهد.. اين درست که شعر در هر زباني کارکردهاي خودش را دارد‌ و ممکن است بخشي از زيبايي‌اش را در ترجمه از دست بدهد، ولي به نظر من يك شعر اگر شعر باشد، جوهره‌اش به هر زباني قابل انتقال است. همه شعر ما که بازي‌هاي زباني نيست. بازي‌هاي زباني عمدتاً در محور افقي زبان اتفاق مي‌افتد، نه در محور عمودي زبان. در محور عمودي رابطه بين سطرها و بندها است كه ساختار شعر را مي‌سازد و در نهايت؛ اين ساختار عمودي شعر است که تصوير يا تجسم را مي‌سازد. در ترجمه‌اي که از شعر من شده، خيلي جاها فقط جوهره اصلي شعر و همين محور عمودي شعر است که قابل ترجمه بوده و به رغم آنكه اين‌هايي محور افقي شعر من در اغلب موارد قابل ترجمه نبوده، همان‌طور كه گفتم چند بار در حين قرائت ترجمه هندي شعرهاي من، مترجم مرا با دست زدن متوقف کردند. در حالي كه اين اتفاق در مورد هيچ‌کدام از آن‌هايي که انگليسي، زبان اصلي‌شان بود، نيفتاد. هرچند تمام تحصيلکرده‌هاي هندي، بدون استثنا انگليسي را مثل زبان مادري شان حرف مي زنند و مي‌فهمند. جالب است که مترجم اشعار من خانم امجدي همان کاري را در زبان انگليسي با کلمات مي‌کند که من در زبان فارسي. يعني کلمات را چند معنايي به كار مي‌برد. مثلاً saw را در شعرش هم در معناي اره کردن به كار برده و هم به معناي ديدن. چون به دليل علاقه‌اي که به شعرهاي من در زبان فارسي دارد، با الهام از شعرهاي من الگو‌سازي کرده و چون در زبان انگليسي دارد اين کار را مي کند، بعضي جاها توانسته از عهده‌ ترجمه ايهام‌هاي من هم به خوبي برآيد، به اين دليل که دارد همان رفتار را با زبان انگليسي مي‌کند. مهم اين است که ما کساني را داشته باشيم که هم زبان ما را خوب بشناسند، هم زبان انگليسي را يا هر زبان مقصد ديگري را.. شانسي که من آوردم اين بود که کسي شعرهاي مرا ترجمه کرد که تسلط فوق‌العاده‌اي به زبان و ادبيات انگليسي دارد‌ و شعرهاي ايشان به زبان انگليسي هم در اين جشنواره با استقبال خوبي روبه‌رو شد. احساس مي‌کنم که اين‌ اتفاق‌ها مي‌تواند دريچه‌اي تازه باشد براي مطرح كردن شعر معاصر ما در جهان. به ويژه با توجه به تسلطي كه خانم امجد به زبان و ادبيات انگليسي دارد، من اعلام آمادگي کرده‌ام که از شعرهاي ده شاعر معاصر خودمان را بدهم به خانم امجد تا ترجمه کند و علاوه بر انتشار در قالب يك كتاب، براي سايت و نشريات مختلف بفرستند. احساس مي‌کنم شعر معاصر ما مظلوم واقع شده و قصد دارم كمك كنم همان کاري که خانم امجد براي شعرهاي من کرده، براي معرفي بقيه چهره‌هاي شاخص شعر معاصرمان هم انجام بدهم و صداي شعر و فرهنگ‌مان را در جشنواره‌هاي ديگر هم به گوش جهان برسانيم. خيلي از شاعراني که در آن‌جا از جاهاي مختلف دنيا حضور داشتند با مشاهده اين استقبالي که مردم هندوستان از شعر فارسي کردند، ابراز علاقه کردند که نمونه‌هاي بيشتري از شعر معاصر ايران را بخوانند تا ببينند در شعر معاصر ايران چه خبر است. به آن‌ها قول دادم که براي آن‌ها هم بفرستم. به نظر من ايراني‌هايي که در سراسر جهان هستند و شعر معاصر ما را مي‌شناسند و به زبان‌هاي ديگر هم تسلط دارند، چنين امکاني را دارند، ولي ‌من نديدم که وقتي کنند. يعني فقط فکر مي‌کنند که بايد از طريق ترجمه شعر ديگر كشورها به فارسي به ما بياموزند و ما را از عقب‌ماندگي نجات دهند و معلومات ما را زياد کنند. اما هيچ‌وقت اين تکليف را احساس نکردند يا اين قدرت تشخيص را نداشتند که مي‌شود. شعرهاي اين طرف را هم گرفت و برد آن طرف به نظر من اتفاقاتي دارد در شعر فارسي مي افتد‌ و شعر فارسي فقط در حافظ و مولانا و خيام خلاصه نشده و تداوم پيدا کرده است. در شعر معاصر ما خيلي کار شده از خود نيما و شاملو و فروغ و سپهري، اخوان و سيمين بهبهاني بگير تا برسد به رويايي و احمدي، باباچاهي و براهني و ... نسل بعدي كه ما باشيم. اين‌ها آدم‌هاي برجسته‌اي بودند و استعداد داشتند و خيلي کار کردند و تا شعر رسيده به ما. من با قاطعيت مي‌گويم که شعر ما خيلي خيلي معاصرتر از شعر معاصر خيلي از جاهاي دنياست. واکنش‌ها در اين جشنواره به من ثابت كرد اين‌که مي‌گويند ما حق نداريم از مقتضيات عصر پسامدرن سخن بگوييم در حالي كه هنوز عصر مدرن را درک نکرده‌ايم به هيچ‌وجه حرف درستي نيست. ما کاملاً معاصر هستيم، ابزار اطلاع‌رساني در دنياي ما، ما را معاصر کرده است. ما همان‌قدر امکان دسترسي به اينترنت و ديگر ابزار اطلاع‌رساني را داريم که آن‌ها دارند. ما را پشت مرزهايمان که مدفون نکرده‌اند که اين تلقي را بپذيريم. به نظر من يكي از بزرگترين معضلات ما اين است كه خودمان را دست كم مي‌گيريم و هركس را هم كه خودش را دست بالا بگيرد، متهم به خود بزرگ‌بيني مي‌كنيم. به باور من هركس كه خودش را بزرگ نبيند، نمي‌تواند شاعر بزرگي چه در سطح ملي و چه در سطح بين‌المللي بشود.

آقاي زرين پور ديگر خيلي‌ها نااميد شدند از کتاب دوم شما. مي‌گويند کار آقاي زرين‌پور خوب است، اما به همان يک کتاب محدود شده. شما برنامه‌اي داريد براي چاپ کتاب دوم‌تان؟
دارم تلاش مي‌كنم کارهاي ناتمامم را تمام بکنم، اين‌طور نيست که من هيچ کاري نکرده باشم، ولي به دليل وسواس بيمارگونه‌اي که در من هست و نوعي کمال‌گرايي خارج از حد متداول باعث شده که به خودم اجازه چاپ مجموعه دوم را ندهم. راستش فرصت كافي براي بازنگري اشعارم و انجام پرداخت نهايت روي آن‌ها را پيدا نكرده‌ام. ولي بايد برگردم کار کنم، قدري هم تنبلي کرده‌ا‌م. واقعيتش اين است كه کار هنري، کار خيلي سختي است، هنر در هر زمينه‌اي تمرين مي‌خواهد. اگر کسي در ورزش بخواهد برود مسابقه، بايد روزي حداقل چهار پنج ساعت تمرين کند. در هنر هم همين‌طور است. اگر ذهن و زبان‌مان به اندازه كافي تمرين نداشته باشد، کند مي‌شود و نمي تواند چالاک حرکت کند. من در اين سال‌ها  وقت زيادي براي تمرين نداشته‌‌ام. به دليل فشار زيادي که کار روزمره بر من داشته، روزي حداقل ۱۲ ساعت در دفترم كار مي‌كنم. براي آدمي مثل من که به هر شعري راضي نمي‌شود، نداشتن فرصت براي انجام ويژه‌كاري روي شعرها، موجب تلنبار شدن كارهاي نيمه‌تمام در كشوي ميزش مي‌شود. در مجموعه اول از ۲۴ شعري که بوده، من ۲۴ تا شعر را انتخاب کردم، بارها و بارها همين شعرها را اديت کردم. به خاطر گذاشتن يا نگذاشتن يک حرف اضافه ساعت‌ها فکر کرده‌ام تا بالاخره به جايي رسيده‌ام که ديده‌ام ديگر نمي‌توانم دست در آن شعر ببرم. همان‌طور كه مي‌دانيد کتاب شعر من خيلي کم‌حجم است. شايد کم‌حجم ترين کتاب شعر معاصر باشد، دليلش هم سخت‌گيري و كمال‌گرايي من است. من شعرهاي زيادي دارم كه راضي به چاپ آن‌ها نشده‌ام. كتاب دوم من هم قطعا قطور نخواهد بود اما ‌اين را مي‌توانم با قاطعيت بگويم که سال آينده اين كتاب را منتشر خواهم کرد. الان مجموعه کتاب اول و دومم را به توافق رسيدم که در قالب يک کتاب به زبان انگليسي چاپ کنم. خانم امجد ترجمه‌اش را به عهده گرفته، کتاب اولم را ترجمه کرده و بقيه کارهايم را دارم مي‌فرستم که ترجمه کند. ترجمه‌اش به زبان هندي هم همين‌طور. البته واضح است كه بيشتر از همه براي انتشار كتاب دومم در ايران اشتياق دارم. چون ديگر دوست ندارم اين سوال آزاردهنده را بشنوم كه كتاب بعدي‌ات كي است؟
* اين گفت و گو در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۴۶ - نظرات: ۵ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 5 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=235
دوشنبه - ۳ اسفند ۱۳۸۸

نگاهي به کتاب «بهار ۶۳» - چاپ شده در روزنامه فرهيختگان
آرش آلله‌وردي
«بهار ۶۳» نام کتابي است از مجتبي پورمحسن‌ است‌. ننوشتم رمان‌، نوشتم کتاب‌ و اين به هيچ‌وجه از نظر ارزشي حامل نگاهي کاهنده و منفي نيست. کتاب در مورد منِ راوي ست‌، کتاب در مورد نوشتن است و در نهايت کتاب در مورد خيانت است‌. روايتي ساده و بدون هر‌گونه پيچ وخم‌روايت سطحي داستان آرام آرام به ترديدها و پرسش‌هاي عميق‌تري تبديل مي‌شود. پرسش‌هايي چون «‌ماهيت خيانت چيست؟» يا «خائن بيشتر رنج مي‌کشد يا خيانت ديده؟» همه مي‌دانيم خيانت در معناي لغوي به معناي کاري بر عليه شخصي يا هر چيزي است که به او تعهد داده‌ايم‌، به هرحال چيزي بيرون ازمن به سود من‌. اما در «بهار ۶۳» خيانت بر عليه خود و درون خود انجام مي‌گردد دروني که تمام جهان بيرون را نيز شامل مي‌شود. نوشتن در اين وضعيت گونه‌اي روانکاوي است. او براي درمان خودويرانگريِ راوي مدام راوي را به سويه‌هاي نوستالژيک کودکي ارجاع مي‌دهد. راوي در اين ميان آرمان‌ها را در بستر تخيلاتش ترسيم مي‌کند که نمونه‌اي از آن را در روايت ‌فروشگاه بهار ۶۳ در کتاب  مي‌خوانيم. اما اين واماندگي و خود‌ويرانگري آن‌قدر عميق و اپيدميک است که حتي با تکنيک‌هاي روانکاوانه نيز درمان‌ نمي‌شود، زيرا نريشن‌ها و روايت‌هاي نوستالژيک بيمار نيز همگي بيمارند. بهتر است بگوييم نوشتار در مقابل بيماري شکست مي‌خورد و کم مي‌آورد‌.
بيماري، بنيان و ساختار تشکيل دهنده فرزين از روز تولد تا امروز است. از منظر لاکان‌، فرزين ۳۲ ساله در آغاز کتاب در ساحت  و مرحله آينه‌اي قرار دارد.لاکان مراحل شکل‌گيري شخصيت رواني انسان را در سه مرحله خيالي‌، آينه‌اي و نمادين مي‌داند.فرزين قبل از اين در وجود مادر بدني پاره پاره بوده و از خود و استقلال شخصي خود هيچ اطلاعي ندارد (مرحله خيالي) او پس از اين‌که خود را در آينه‌هاي بيروني مي‌بيند، خيال مي‌کند بدني وحدت يافته و منسجم دارد، اما به خودش که برمي‌گردد مي‌فهمد که تمام اين‌ها توهم است. مادر اين‌جا نيست و فقدان عظيمي وجود دارد.براي همين فرزين مدام گريه ‌مي‌کند و به آغوشي براي گريه‌هايش نياز دارد، آغوشي براي بدن پاره پاره‌اش،نيازي که هميشه وجود دارد يا به قول لاکان استقلالي که هيچگاه به وجود نمي‌آيد. درواقع فرزين در آيينه تهمينه، ميترا و سما به دنبال مادر مي‌گردد. اما ‌مادر پيدا نمي‌شود. فرزين در «بهار ۶۳» پس از احساس اين فقدان عظيم باز هم از منظر لاکان پا به مرحله نمادين ‌مي‌گذارد، جايي که انسان با پديده ناچاري به نام «زبان» آشنا مي شود تا به وسيله آن نام مادر را فرياد بزند. بهتر است بگوييم «بهار ۶۳» ‌فرياد ‌يا ناله‌اي ست که با کورسويي نااميدوارانه و مردد به دنبال مادر مي‌گردد. مادري که هيچ‌گاه پيدا نمي‌شود و فرزين در فاصله بين آينه و زبان آواره مي‌ماند.
«بهار ۶۳»پراز ارجاعات شاعرانه است به گونه‌اي که خواننده فکر مي‌کند با شعر طرف است. شخصي‌پردازي هاي فرزين اجازه نمي‌دهد متن از خودش بيرون بيايد و شخصيت‌هاي بيروني پرداخته شوند. کتاب يک شخصيت بيشتر ندارد و آن هم فرزين است.انگار تهمينه و ميترا و سما فقط يک اسم‌اند،فقط يک آينه‌اند. درواقع دقيق‌تر که به متن نگاه کنيم هيچ ديالوگ زنده‌اي را نمي‌توانيم ببينيم. متن درون خودش گير مي‌کند و به خودويرانگري مولف مي‌پردازد. ما در «بهار ۶۳» فقط يک بدن موهوم را مي‌بينيم‌، يک بدن مريض با تمام جزئيات خصوصي‌اش. بدني که مي‌داند در اين وضعيت اهميت ماهوي ندارد و مدام دنبال جستجوست. به همين خاطر به بيرون پناه مي‌برد بيروني که خراب‌تر از خودش است. کتاب حول و حوش و درون راوي مي‌ماند، عقده مي‌شود و چون فضولات به توالت ريخته مي‌شود. «بهار ۶۳» متني دروني است که در واقع از بيرون‌ ‌مي‌نويسد از بيروني که جز خيانت چيزي در آن نيست. در اصل هيچ تعهدي وجود ندارد که به آن خيانت شود، معناها استحاله پيدا مي‌کنند و در هم حل مي‌شوند‌، خيانت، عشق، دوستي، شهر، من، تو، او، ما، بيرون، درون، ادبيات، تعهد، سينما، هنر، سياست، ترس، تاريخ و همه چيز. دراين موقعيت پورمحسن به عنوان فرزين مي‌خواهد دو کار را با هم انجام بدهد:
۱.حرف بزند يا بنويسد.
۲.سکوت کند.
دقيقاً کارهايي را که خوب بلد نيست‌. او نه مي‌تواند درست از چيزي که مي‌خواهد يا   مي‌بيند حرف بزند و نه مي‌تواند درست در مقابل چيزي که روي سرش آوار مي‌شود سکوت کند. نوشتن بهار ۶۳ تقلايي است مابين اين دو، مابين حرف زدن و سکوت کردن. نوشتاري که در اين اثنا به وجود مي‌آيد قدرت کافي را براي نوشتن يک رمان بزرگ به زعم آقاي امير احمدي آريان (۱) ندارد. اتفاقاً همين ضعف يا عدم قدرت است که ادبيات واقعي را شکل مي‌بخشد تا واقعيت بيرون را زير سوال ببرد. اين‌گونه نوشتار‌، نوشتار حس است، نوشتاري که خوانش عقلاني را به قول سوزان سانتاگ در تئوري «عليه تاويل» زير سوال مي‌برد، نوشتاري که اساساً عملياتش را برروي قواي حساني فرد شکل مي‌دهد و حامل نريشن‌هايي نصفه و نيمه است که به عنوان مدلول‌ها و مفاهيمي بازي رمان را شروع مي‌کنند. بازي بيمار رمان را، بازي بيمار شعر را، بازي بيمار نوشتار را، بازي‌اي که تمايز ژانرهاي نوشتار را به هم ‌مي‌ريزد تا مادرش را بيابد، مادري که پيدا نمي‌شود.
- اين يادداشت در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

در همين زمينه:

 

گفت و گوي روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، نويسنده رمان «بهار ۶۳»

چاپ دوم براي «بهار ۶۳»

بوي کاغذ رنگي

گفت و گو با مجتبا پورمحسن درباره رمان «بهار ۶۳»، چاپ شده در روزنامه‌ي جهان اقتصاد

يک شهر، يک مرد، سه زن

متن گفت‌ و گو با مجتبا پورمحسن، نويسنده‌ي رمانِ «بهار ۶۳»، چاپ شده در روزنامه فرهيختگان
گفت‌ و گوي مريم مهتدي با مجتبا پورمحسن؛ خودآزاري تا لحظه‌ي مرگ

بهار ۶۳ در رشت- حسن محمودي

ادبيات داستاني گيلان و ستاره‌اي در راه

نقد سيدمصطفي رضيئي درباره رمان «بهار۶۳» چاپ شده در روزنامه اعتماد

نقد محمد خواجه‌پور بر رمان «بهار ۶۳»


تعداد مشاهده: ۱۳۹ - نظرات: ۰ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=234
شنبه - ۱ اسفند ۱۳۸۸

شهر براي گم شدن
علي شروقي: «بهار ۶۳» اولين رمان مجتبي پورمحسن، نويسنده، شاعر و منتقد عربي است که نشر چشمه آن را منتشر کرده است. شخصيت اصلي اين رمان کسي است که سنگيني بار «خيانت‌» را در کوچه و خيابان به دوش مي‌گيرد. او نه فقط راوي «خيانت»، بلکه راوي رنجي است که از دل «خيانت» زاده شده و او را يک دم آرام نمي‌گذارد. با پورمحسن درباره «بهار ۶۳» گفت و گويي منتشر کرده‌ام که مي‌خوانيد:

اگر موافق باشي مي‌خواهم گفت وگو را با طرح مقوله شهر و اهميتي که در اين رمان پيدا کرده آغاز کنم‌. ‌چون به نظر من در اين رمان شهر رشت به يکي از شخصيت‌هاي اصلي رمان تبديل شده و مکان‌هاي شهري‌، با خاطرات و معناهايي که در آن‌ها قرار داده شده نشانه‌گذاري شده‌اند‌. يک نمونه خوبش‌، مثلاً استفاده از پاساژ پله‌برقي و طرح قضيه بلعيده شدن توسط پله‌ها است‌. يا اصلاً اسم رمان‌... «بهار 63» اسم يک مغازه متروک و در بسته در رشت است . حالا من نمي‌دانم چنين مغازه‌اي واقعاً وجود دارد يا تخيل تو آن را به رشت اضافه کرده‌. اما جالب است، من قبل از خواندن رمان خيال مي‌کردم اين اسم به واقعه‌اي سياسي اشاره دارد.
ببين، همان‌طور که گفتي مکان‌هاي شهري در اين رمان نشانه‌گذاري شده‌اند. خب، رمان روايت ذهني يک آدم از زندگي گذشته خودش است. فرزين دارد خودش را محاکمه مي‌کند. اما در اين روايت‌ها، قضاوت‌هاي مختلف او در زمان‌هاي مختلف و همين‌طور نگاه ناپايدارش به وقايع گذشته باعث مي‌شود که در ذهنش همه چيز به هم ريخته باشد. در واقع اين نام بردن از مکان‌ها، تلاش او براي متوقف کردن اين خاطرات مغشوش و انديشيدن درباره‌ي آن‌هاست. به عبارت ديگر فرزين چنگ مي‌زند به اين مکان‌ها تا از تناقضاتي که در گذشته‌اش وجود دارد، فرار کند و بالاخره بتواند به چيزي فکر کند. اگرچه همان مکان‌ها هم دوباره او را به دور تقريباً باطلي از قضاوت‌هايش مي‌اندازد.
بنابراين نام بردن از مکان‌ها و اصرار مشهود راوي در اشاره به نام خيابان‌ها و کوچه‌ها و مغازه‌هاي شهر در واقع براي کنار گذاشتن افکاري است که تمام وجودش را اشغال کرده‌اند. اين‌جا مکان، فقط مکان نيست، زمان است، هويت اتفاقات است. قبول دارم که شهر در رمان «بهار ۶۳» يکي از شخصيت‌هاي اصلي است.
اما در مورد آن مغازه بله، مغازه‌ي «بهار ۶۳» در رشت وجود خارجي دارد. اتفاقاً در مرکز شهر هم هست، اما سال‌هاست که همان‌طور متروک باقي مانده است. فکر مي‌کنم اکثر شهروندان رشت از خودشان پرسيده‌اند که چرا اسم اين مغازه بهار 63 است. اين نقطه‌ي اشتراک فرزين با خيلي شهروندان است. ولي او شايد چون درگيري ذهني زيادي دارد و چنگ انداخته به مکان‌ها؛ بيشتر درباره‌ي اسم اين مغازه فکر کرده است. از طرفي از کجا معلوم که بقيه داستاني براي اين اسم نداشته باشند. شايد کساني باشند که از اسم اين مغازه‌ داستاني سياسي در خيال‌شان بسازند. حتماً هستند. من اما داستانم را نوشته‌ام و بقيه ننوشته‌اند. با تو موافقم که با اين اسم شايد مخاطب انتظار رماني سياسي را داشته باشد. چون در سال‌هاي دهه‌ي شصت تقريباً همه چيز سياسي و تحت تاثير برخوردهاي پس از انقلاب بود. اما حتماً آدم‌هايي بودند که در بحبوحه‌ي همان برخوردهاي سياسي، عاشقي کردند، نبودند؟

در اين سال‌ها بسياري از داستان‌هايي که به داستانهاي شهري معروف شده‌اند‌، در آپارتمان‌ها و مکان‌هاي بسته مي‌گذرند و شهر اگر هم در آن‌ها حضور داشته باشد‌، اين حضور به يک سري اسم که هيچ هويتي را بازنمايي نمي‌کنند، محدود شده است‌. اما در «‌بهار ۶۳» شهر، حضوري فعال و زنده دارد . هر چند به نظرم اين حضور مي‌توانست از ايني هم که هست فعال‌تر باشد و به مکان‌هاي فرعي و مخفي‌تري هم کشيده شود‌. فکر مي کنم از همه پتانسيلي که طرح رمان در اختيارت گذاشته، استفاده نکرده‌اي‌.
بله، متاسفانه ادبيات شهري ما تبديل شده به توصيف آپارتمان‌نشيني و گاهي سردادن شعارهاي شبه روشنفکرانه اندر مضرات آپارتمان‌نشيني، اين نگاه به نظر من نتيجه‌ي کليشه دواليستي شهر- روستاست که خاستگاه فکري‌اش عمدتاً تفکر چپ است که از پيش از انقلاب تاکنون بر اساس الگويي ناقص و دم‌دستي، روستايي را در مقابل شهري قرار داده‌اند و به همين ترتيب روستانشيني را بر شهر‌نشيني ارجحيت داده‌اند. اين نگاه متاسفانه الان ديگر فقط منحصر به چپ‌ها نيست و بسياري از هموطنان ما دچار اين تفکر عجيب شده‌اند که شهر، يعني فقط آپارتمان‌نشيني. حالا اگر بسياري از همين منتقدين شهر‌نشيني بروند روستا، بعد از يک روز حوصله‌شان سر مي‌رود، چون با زندگي شهرنشيني خو کرده‌اند. شايد تازه در اين وضعيت متوجه شوند که شهرنشيني فقط آپارتمان‌نشيني نيست. در رمان بهار 63، فرزين مي‌کوشد خودش را در خيابان‌ها گم کند. مي‌خواهد بين جمعيت و در مناسبات روزمره محو شود تا کمتر خودش را و ذهنياتي را که دوره‌اش کرده‌اند، ببيند. واضح است که در اين راه ناموفق است. چون اين شهر، هر کجايش براي فرزين، فقط مکان نيست، زمان هست. کتيبه است. پس آدمي که اين‌قدر با خودش درگير است، دغدغه‌ي ذهني‌اش آپارتمان‌نشيني نيست، او راهي خيابان‌ها و کوچه‌ها مي‌شود.اما در آن‌جا هم خودش و خاطراتش را مي‌بيند. خاطره‌ي چيزهايي که عذابش مي‌دهد. جالب است که مي‌گويي فرزين مي‌توانست به مکان‌هاي فرعي و مخفي‌تر هم برود. اين هم نظري است. ولي من به عنوان خالق شخصيت فرزين تصور مي‌کنم او مي‌ترسد از اين‌که وارد کوچه‌ها شود. چون آن‌جا ديگر بوق ماشين نيست که نجاتش دهد از سفر رنج‌آور ذهني‌اش.

معمولاً در بسياري از داستان‌هايي که در شهري شمالي اتفاق مي‌افتند‌، نويسنده به سراغ نم و مه و باران و اين قبيل طبيعيات بديهي و کليشه شده مي‌رود‌، اما در «بهار 63‌» از اين کليشه‌ها خبري نيست‌. موقع خواندن رمان‌، همه‌اش منتظر بودم راوي حداقل موقع سيگار کشيدن راجع به سيگار نم کشيده داد سخن بدهد‌، اما خوشبختانه چنين اتفاقي نيفتاد‌.
متاسفانه اين کليشه‌ها روز به روز دارد بيشتر مي‌شود.‌ در جواب سوالت بگذار با توجه به مثال‌هايي که زده‌اي، من درباره‌ي اين نمونه‌ها حرف بزنم. درست است، متاسفانه اين نوع استفاده‌هاي کليشه‌اي از نمادهاي اقليمي در ادبيات داستاني زياد ديده مي‌شود. اين فقط مختص گيلان نيست. داستان‌نويساني که درباره‌ي شهرهاي کويري هم مي‌نويسند، نگاه‌شان به کوير جوري است که انگار نه انگار کاراکترشان در همان محيط به دنيا آمده و ديگر کوير را نمي‌بيند. از بس که ديده، ديگر نمي‌بيند. در مورد اقليم رمان «بهار 63» هم همين‌طور است. مثلاً مي‌نويسند سيگار نم‌کشيده شمال. آخر براي من و منِ نوعي که در رشت به دنيا آمده‌ايم و اولين سيگارهاي‌مان را هم همين‌جا کشيده‌ايم، ديگر سيگار نم‌کشيده معنايي ندارد. از نظر يک گيلاني، سيگار يعني همان چيزي که شما بهش مي‌گوييد «سيگار نم‌کشيده». حالا اين گيلاني شايد از سيگاري که در تهران يا اصفهان بکشد، چندان لذت نبرد. آن وقت او احتمالاً يک صفت ديگر براي سيگاري که در شهرهاي ديگر مي‌کشد، تعيين مي‌کند. نمي‌دانم متوجه منظورم مي‌شوي يا نه. اگر در رمان و در ذهن فرزين مثلاً عبارت «سيگار نم‌کشيده» را مي‌گذاشتم، اين مي‌شد کليشه، همان‌طور که خودت گفتي. مثال ديگر. ببين در رشت آن‌قدر باران مي‌بارد که حتماً اين طنز را شنيده‌اي که مي‌گويند در رشت يازده ماه باران مي‌بارد و يک ماه هم چکه مي‌کند. اين حالا اغراق است. اما تصويرکردن يک عاشقانه در فضاي باراني رشت، خيلي باسمه‌اي است. شايد در شهر ديگري که مثلاً در طول سال بيست بار باران مي‌بارد، قدم زدن عاشق و معشوق زيرباران، صحنه‌ي بکري باشد. اما براي فرزين (شخصيت اصلي رمان) باران ديگر ماهيت عاشقانه ندارد. اين‌ها نکاتي است که به نظر من بعضي از داستان‌نويسان از آن غافل هستند. شايد تا به حال تو که رشت را نديده‌اي، از رشت فقط همان کليشه‌ي قدم زدن عاشقانه زير باران و سيگارم نم‌کشيده را شنيده باشي. امادر نظر بگير که در رشت، يک عاشق خيلي از باران استقبال نمي‌کند. چون آن‌قدر مي‌بارد که احتمالاً آب و شانه‌اش را خراب کند و به همين جهت حتا ممکن است دعا کند که سرقرار عاشقي باران نبارد. من در اين رمان خواسته‌ام اين کليشه‌ها را بگذارم کنار و واقعيت ذهني شهر رشت را از ذهن يک ساکن همين شهر روايت کنم. فکر مي‌کنم با نگفتن اين‌جور چيزها توانسته‌ام رشت را در ذهن شخصيتم واقعي‌تر نشان دهم.

مي‌رسيم به مقوله «خيانت» که موضوع اصلي رمان است‌. راوي اين رمان، يک خائن است‌. اما نه يک خائن معمولي‌. او قدري ماليخوليايي است که اين ويژگي نحوه روايت‌، لحن و خود داستان را جذاب‌تر مي‌کند‌. او مدام درگير خيانت خود است‌. اما مساله اين است که بيشتر از اين درگيري سخن مي‌گويد و آن‌طور که بايد به عمق ماجرا نمي‌رود‌. خيلي جاها رد و اثر يک جور طفره رفتن و نگفتن را مي‌ديدم و احساس مي‌کردم‌. آيا اين طفره رفتن‌ها به عمد بود يا از سر ضرورت و اجبار‌؟
بگذار اول يک کلمه را در سوالت اصلاح کنم. فرزين، خيانت مي‌کند. خيانتکار ‌است. «خائن» به نظرم کلمه‌ي خوبي نيست. خائن، اسم فاعل زيبايي نيست، يعني اين‌جا زيبا نيست. چون مفهوم را کاملاً منتقل نمي‌کند. شايد قاتل مثلاً براي کسي که مرتکب قتل شده، رسا باشد، اما براي خيانت عاشقانه به نظرم همان کلمه‌ي خيانتکار بهتر است. بله، فرزين يک خيانتکار معمولي نيست. او شايد هزار دليل براي خيانت نکردن دارد، اما خيانت مي‌کند. او خود را در جبري مي‌بيند که در تحليل‌هاي ذهني‌اش هم نمي‌تواند در کنار آن هزار دليل، يک دليل ديگر پيدا کند که جلوي خيانتش را بگيرد. فرزين با خودش درگير است. با مرور خاطرات، خودش را شايد شکنجه مي‌کند. مي‌خواهد به جواب برسد، نمي‌دانم مي‌رسد يا نه. حق با توست اين طفره رفتن وجود دارد. اما طبيعي است. حالا فرزين که تازه سوالاتش را در ذهنش مطرح مي کند؛ ما ‌در عوض در زندگي روزمره آدم‌هايي را داريم که خيانت مي‌کنند و اصلاً سوالي برايشان پيش نمي‌آيد يا از همان اول از سوالات طفره مي‌روند. فرزين هم طفره مي‌رود. ماشين مکانيکي که نيست، آدم است. من به عنوان خالقش بايد او را واقعي خلق کنم.
تو احساس مي‌کني طفره مي‌رود، چون فرزين آن‌قدر جسارت داشته که در ذهنش با واقعيات تلخ خيانت روبه رو شود و حالا توي مخاطب انتظار داري که تا آخرش برود. نمي‌رود، چون آدم است، چون خيانت مي‌کند و بعد برايش دليل مي‌آورد. من يک شخصيت داستاني خلق کرده‌ام. فرزين، تحليلگر يا روانکاو نيست. او يک آدم معمولي است که چهار تا کتاب خوانده و بيش از ديگران با خودش روبه رو مي‌شود. بنابراين اگر احساس مي‌کني به عمق نرفته، يعني منتظر رسيدن به جواب هستي. اما آيا به نظر تو منطقي است که کاراکتري مثل فرزين به جواب مشخصي برسد؟

راوي بيشتر از خودش سخن مي‌گويد و کمتر از نگاه ديگران و به ويژه شخصيت‌هاي زن داستان در معرض نگاه شدن قرار مي‌گيرد‌. منظورم اين نيست که مي آمدي بخش‌هايي از ماجرا را از زاويه ديد زن‌هاي داستان روايت مي‌کردي‌. منظورم اين است که روايت راوي را به سمتي مي‌بردي که خود را بيش از اين از نگاه زن‌ها روايت کند و در معرض قضاوت شدن قرار دهد‌. در جاهايي اين اتفاق افتاده، اما خيلي کم و گذرا‌. براهني در مورد «بوف کور » يک حرف جالبي مي‌زند که من اين‌جا نقل به مضمون مي‌کنم‌. مي‌گويد هدايت در بوف کور يک عروسک بي‌جان و لال را در برابر راوي پر‌حرف قرار داده است‌. اين اتفاقي است که به نظرم اين‌جا هم افتاده است . زن‌ها خيلي کم حرف مي‌زنند‌. خيلي کم واکنش‌هاي اساسي نشان مي‌دهند‌. کنش‌مند‌ترين زن رمان، تهمينه است و يک کمي هم سما‌. يک جا البته از احساسات کسي که به او خيانت مي‌شود هم سخن گفته‌اي اما زود از کنارش رد شده‌اي‌. ‌چرا‌؟
اصلاً کمرنگ بودن حضور زن‌ها، تعمدي است. شما اگر دقت کند فرزين خيلي کم پيش مي‌آيد که از زيبايي هيچ‌کدام از اين زن‌ها حرف بزند. چون اصلاً دليل خيانت او مثلاً زيباتر بودن يکي نسبت به ديگري يا تنوع‌طلبي صرف نيست. او آن‌قدر نقش خودش را در خيانت‌ها پررنگ مي‌داند که اصلاً زن‌ها را نمي‌بيند. اگر هم گاهي از آن‌ها حرف مي‌زند، به خاطر اين است که دارد ماجراها را مرور مي‌کند تا درباره‌شان فکر کند. اين اتفاق هم به صورت غير‌ارادي رخ مي‌دهد. چند جايي هم که زن‌ها سعي مي‌کنند وارد ذهن فرزين شوند، نتيجه‌ي مثبتي ندارد. مثلاً وقتي سما به او مي‌گويد که تو به گذشته‌ها دل بستي؛ در فرزين دافعه ايجاد مي‌کند. چون قطعاً خود فرزين مي‌داند در گذشته غرق شده. اما سوالاتي که ذهن فرزين را مشوش کرده اصلاً اين چيزها نيست. آن‌چه در ذهن فرزين مي‌گذرد، براي اطرافيانش قابل درک نيست، نه براي زن‌هاي داستان، نه روانپزشک و نه دوستانش. بله، زن‌ها در رمان چهره ندارند شايد همان تعبيري که اشاره کردي مثل زن لال «بوف کور» باشند، اما دليل دارد. «بهار 63» رمانس نيست که حتماً به شَق ديگر ماجرا نياز باشد.  مشکل فرزين اتفاقاً همين است که او به خاطر دل‌بستگي به حرف‌ها و افکار اين يا آن زن نيست که خيانت مي‌کند. او در ذهن خودش با خودش درگير است. شنيدن حرف‌هاي زن‌ها در صورتي لازم بود که فرزين مسووليت خيانت يا بخشي از مسووليتش را به گردن زن‌ها مي‌انداخت. در حالي که اين‌طور نيست. او از همان سطر اول رمان مي‌پذيرد که خيانت مي‌کند. تمام مسووليت خيانت را مي‌پذيرد.

* نسخه‌ي پي‌دي‌اف گفت و گو در روزنامه بهار

در همين زمينه:

 

چاپ دوم براي «بهار ۶۳»

بوي کاغذ رنگي

گفت و گو با مجتبا پورمحسن درباره رمان «بهار ۶۳»، چاپ شده در روزنامه‌ي جهان اقتصاد

يک شهر، يک مرد، سه زن

متن گفت‌ و گو با مجتبا پورمحسن، نويسنده‌ي رمانِ «بهار ۶۳»، چاپ شده در روزنامه فرهيختگان
گفت‌ و گوي مريم مهتدي با مجتبا پورمحسن؛ خودآزاري تا لحظه‌ي مرگ

بهار ۶۳ در رشت- حسن محمودي

ادبيات داستاني گيلان و ستاره‌اي در راه

نقد سيدمصطفي رضيئي درباره رمان «بهار۶۳» چاپ شده در روزنامه اعتماد

نقد محمد خواجه‌پور بر رمان «بهار ۶۳»


تعداد مشاهده: ۲۰۶ - نظرات: ۱ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=233
پنج‌شنبه - ۲۹ بهمن ۱۳۸۸

با چشمان باز

مرا با آمبولانس بردند
تو با ميني‌بوس آمدي
مرا خواباندند روي تخت
نگاهم مي‌کردي
با چشمان قرمز
فکر مي‌کردي نمي‌توانم تو را ببينم
آن‌ها هم
که دست به همه جايم مي‌کشيدند
لختم کردند
لباس تنم کردند
روي دوش آن‌ها
جان که داده‌ بودم، عرق مي‌ريختم در لباس نو
چالم کردند
قبل از اين‌که سنگ‌ آخر را بگذارند،
توي جمعيت پيدايت کردم
چشمت را بسته بودي از درد
که نبيني‌ام
خاک ريختند
خاک ريختند و بعد دوباره خاک ريختند

اين يک بار راستش را بگو
نترس، اين‌جا تکان نمي‌توانم بخورم
با چشمان باز
به چشمان من که توي اين تاريکي،
بازهم باشند نمي‌توانند ببيند،
فکر مي‌کني؟

تعداد مشاهده: ۱۶۱ - نظرات: ۲ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=232
ليست آخرين نوشته ها
- گفت و گوي اينديپندنت با آريل دورفمن، نمايشنامه‌نويس شيليايي:
- مادام بواريِ معاصر
- دو شعر از آدونيس
- يادداشت جويس کرول اوتس درباره‌ي مرگ سلينجر
- گفت و گو با ابوتراب خسروي، درباره‌ي کتاب «حاشيه‌اي بر مباني داستان»، چاپ شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:
- گفت وگو با علي خدايي، نويسنده‌ي مجموعه داستان «کتاب آذر»- چاپ شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:
- من، من نيستم
- گفت و گوي گاردين با جويس کرول اوتس، نويسنده‌ي آمريکايي:
- گفت و گو با رضا قاسمي، نويسنده‌ي برنده‌ي جايزه‌ي بهترين رمان دهه‌ي گذشته- چاپ شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:
- علي معلم، بهترين شاعر بعد از بيدل؟
- گفت و گو با يونس تراکمه، يکي از داوران جايزه‌ي ادبي منتقدين مطبوعات:
- گفت و گو با رامين بحراني، فيلم‌ساز ايراني‌الاصل آمريکايي:
- گفت و گو با اميرحسين يزدان‌بُد، نويسنده‌ي مجموعه داستانِ «پرتره‌ي مرد ناتمام»- منتشر شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:
- به جان شما نه، به جان خودم
- گفت و گو با حسن محمودي، نويسنده‌ي مجموعه داستان «از چهارده سالگي مي‌ترسم»، چاپ شده در روزنامه جهان اقتصاد:
- پوچي-۲۴
- گفت و گو با عباس صفاري، به بهانه‌ي انتشار فيلمي براساس شعرش در آمريکا- چاپ شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:
- گفت وگو با کاوه ميرعباسي، مترجم و داستان‌نويس:
- «واي منوچهري که بهار است و همه چيز خوب ظاهراً»*
- گفت و گو با دي‌بي‌‌سي پي‌ير، نويسنده‌ي رمان «تابستانِ گندِ ورنون»
- گفت و گو با ايوان کليما، نويسنده‌ي اهل چک
- چاپ دوم براي «بهار ۶۳»
- بله، داستان‌هاي خوبي است
- پوچي- ۲۳
- همزيستي هولناک انسان و طبيعت
- «يک تشريفات ساده»، فيلمي جذاب و تکان‌دهنده
- رمانِِ شکست
- بوي کاغذ رنگي
- من از شخصيت داستانم معذرت مي‌خواهم
- «رئاليسم وجود ندارد»
- نامه‌اي به اسويتيوا*
- شعرهايي عزيزتر از داستان‌ها
- يک شهر، يک مرد، سه زن
- گفت و گو با محمدعلي سپانلو، شاعر کتابِ «قايق‌سواري در تهران»، چاپ شده در روزنامه فرهيختگان:
- تکذيب يک امضا

RSS 2.0



mojtabapourmohsen@gmail.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
دارم؟
دوشنبه - ۲۱ دي ۱۳۸۸

«... دارم خو مي‌کنم با اين فراموشي و خاموشي...»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۶۰۶۰۰۷ صفحه
مشاهده امروز: ۳۸۴ صفحه
بيشترين مشاهده:
سه‌شنبه - ۱۵ دي ۱۳۸۸
تعداد: ۳۲۲۶ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۲ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
جمعه - ۲۰ مهر ۱۳۸۶
تعداد: ۶۷ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
وهم، ذاتي زندگي ماست
گفت و گو با بهزاد زرين‌پور، شاعر- منتشر شده در روزنامه فرهيختگان
«متني در جستجوي مادر»
گفت و گوي روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، نويسنده رمان «بهار ۶۳»:
با چشمان باز
جستجو

لينک دوستان

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
تبليغات
تانگوي تک‌نفره

مجموعه شعر «تانگوي تک‌نفره»/ ۱۳۸۷/ گروه انتشارات آزاد ايران
مردي بدون کشور

مردي بدون کشور
گزيده‌ي شعرهاي ريموند کارور

گزيده‌ي شعرهاي ريموند کارور
مجموعه شعر تانگوي تک نفره

مجموعه شعر «تانگوي تک‌نفره»/۱۳۸۸/ انتشارات هزاره سوم انديشه
من مي‌خواهد خودم را تصادف کنم

مجموعه شعر «من مي‌خواهد خودم را تصادف کنم خانم پرستار»/ ۱۳۷۹/ انتشارات نامجوفرد
ما و غرب

کتاب «ما و غرب» مجموعه گفت و گو با انديشمندان/ ۱۳۸۷/ راديوزمانه
هفت‌ها

مجموعه شعر «هفت‌ها»/ ۱۳۸۵/ انتشارات هزاره سوم انديشه
بهار 63

بهار ۶۳/رمان/ ۱۳۸۸/ نشر چشمه
مراجعه به: