لينکدوني
ليست لينکها
آخرين نوشته ها
يک‌شنبه - ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

گزارشي درباره‌ي واکنش منتقدين به آخرين رمان ماريو بارگاس يوسا و ترجمه گفت و گو با او - منتشر شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:
مجتبا پورمحسن: آخرين رمانِ ماريو بارگاس يوسا، نويسنده‌ي برجسته‌ي اهل پرو، «دختر بد» اخيراً با ترجمه‌ي خجسته کيهان و با عنوانِ «دختري از پرو» در ايران منتشر شده است. اين رمان، داستان عشقِ جواني به نام ريکاردو به دختري به نام ليلي است که وقعي به عشق او نمي‌گذارد. ريکاردو، در سال‌هاي بعد و در چهار دهه، در نقاط مختلف جهان با او روبه‌رو مي‌شود. اما همان‌قدر که با گذشت زمان، عشق در ريکاردو عميق‌تر مي‌شود، ليلي نه به عشق ريکاردو، بلکه به عشقِ هيچ‌‌کس اهميتي نمي‌دهد و زندگي سوداگرانه‌اي را در پيش مي‌گيرد.
يوسا، بي‌ترديد يکي از بهترين نويسندگان جهان است و آثارش علاقمندان زيادي دارد. به همين دليل منتقدين - حتا منتقدين شيفته‌ي او - انتظار زيادي از او دارند و با حساسيت ويژه‌اي کارهاي او را دنبال مي‌کنند. در اين‌جا چکيده‌اي از سه نقد در روزنامه‌هاي نيويورک‌تايمز، واشنگتن‌پست و فاينانشال‌تايمز بر رمانِ «دختري از پرو» (دختر بد) همراه با گفت و گويي کوتاه با ماريو بارگاس يوسا در مورد اين کتاب را مي‌خوانيد:

دلمشغولي خطرناک
کاترين هريسون – نيويورک‌تايمز

يکي بود يکي نبود، در رماني از ماريو بارگاس يوسا، پسر خوبي بود که عاشق يک دختر بد شد. پسر با او به ملاطفت رفتار مي‌کرد، اما دختر جوابش را با بي‌رحمي مي‌داد. دختر بد، عشق پسر خوب را مسخره مي‌کرد و از او به دليل فقدان جاه‌طلبي انتقاد مي‌کرد. دختر بد هر وقت که به نفعش بود، از سخاوت او سود مي‌برد و وقتي نفعي برايش نداشت، او را پس مي‌زد. بي‌توجه به اين‌که چند بار دختر بد به پسر خوب خيانت کرد، پسر خوب باز هم به گرمي با او برخورد مي‌کرد و به همين دليل دختر بد بارها پسر خوب را قال گذاشت. به همين ترتيب اتفاق مي‌افتاد تا اين‌که يکي از آن‌ها درگذشت.
اين داستان را به خاطر مي‌آوريد؟ اين قصه را قبلاً گوستاو فلوبر گفته بود، نويسنده‌اي که کاراکتر اِما بواري او، تقريباً تمام زندگي حرفه‌اي بارگاس يوسا را افسون کرده است؛ از زمان سال ۱۹۵۹ که او تازه به پاريس رفته بود و در آن‌جا براي اولين بار رمان «مادام بوآري» را خواند. در سال ۱۹۸۶ کتاب «عيش مدام» تحت عنوان نقدي ادبي منتشر شد که بيانگر عشق بارگاس يوسا به اِما بود. حالا يوسا در آخرين کتابش که رماني عالي، پرکشش و قوي است، طرح مادام بواري را همان‌قدر کامل و مرموزانه تصرف مي‌کند که قهرمان قصه‌ي مادام بوآري، هم‌چنان به تسخير يوسا ادامه مي‌دهد. رمان«دختر بد» يکي از آن اتفاقات ادبي نادر است: يک بازسازي به جاي بازيابي.
ويژگي مادام بوآري ‌آن‌طور که بارگاس يوسا در«عيش مدام» توضيح مي‌دهد: «جنون توصيفي... است که راوي براي از بين بردن واقعيت و بازآفريني آن به عنوان واقعيتي متفاوت استفاده مي‌کند.» به عبارت ديگر فلوبر استاد رئاليسم بود، نه به خاطر اين‌که جهان پيرامونش را بازتوليد مي‌کرد، بلکه به خاطر اين‌که از زبان، براي خلق يک هستي جانشين و عصاره‌اي که شدت احساسي‌اش از خود زندگي سبقت مي‌گيرد. يوسا به ما يادآور مي‌شود که «اِما» جان بي‌شمار خوانندگان را نجات داده است. نه صرفاً به دليل ضد‌اخلاقي بودنش، بلکه به اين دليل که احساسات اِما مثل همان روزي که هنوز جوهر خلقش خشک نشده بود، شديد باقي مانده و گذشت زمان چيزي از آن کم نکرده است. ماريو بارگاس يوسا هم استاد است. او به عنوان يکي از قديمي‌ترين صداهاي برجسته‌ي پست مدرنيسم، يک اثر انقلابي ادبيات غرب را به يک داستان عاشقانه‌ي پرهيجان معاصر تبديل کرده است که آداب زندگي شهري دهه‌هاي ۱۹۶۰، ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ را مي‌کاود، در حالي‌که «مادام بوآري» تنها زندگي ولايتي دهه‌ي ۱۸۳۰ را مورد کندوکاو قرار داد.
در هر دو مورد، نويسنده زمان و مکان دوران جواني‌اش را در يک اثر متوازن و دقيقاً متعادل بين زندگي رواني و جسماني، کاراکترهايش بازبيني مي‌کند. خط سير اشتياق اما به‌طور اجتناب‌ناپذيري او را به اين نتيجه مي‌رساند که خودش را با سم آرسينيک مسموم کند؛ مرگ پيچيده‌ي زني که به آزادي‌هايي دست مي‌يابد که تنها مردان مي‌توانستند داشته باشند. و اگر جامعه‌ي معاصر نسبت به دوره‌ي به شدت ويکتوريايي مادام بوآري کمتر تمايل دارد‌ تاوان آزادي جنسي را بدهد؛ يوسا جهان پسافيمينيستي خطرناک‌تري را نشان مي‌دهد که در آن زن‌ستيزي زير پوشش نگرش‌هاي مترقي و برابري تحقق‌يافته‌، رشد مي‌کند.
«دختر بد» مثل «مادام بوآري» با صحنه‌هايي از ايام نوجواني شروع و از زبان اول شخص روايت مي‌شود. «‌من» گاهي به «‌ما» تبديل مي‌شود که تقليدي از گروه همکلاسي‌هاي فلوبر است. اما در حالي‌که فلوبر به آگاهي والايي تغيير مسير مي‌دهد، بارگاس يوسا به ريکاردو، «‌پسر خوب» اجازه مي‌دهد تا صداي زمان خودش را مطرح کند و به بازگويي عشق سوزانش در سال ۱۹۵۰، در منطقه‌ي بالانشين ميرافلورس ليما بپردازد، زماني که ريکاردو فقط ۱۵ سالش بود و دختري به تازگي وارد شهر شده بود. او خودش را ليلي معرفي مي‌کند و با لباس‌هايي که به تنش ‌چسبيده، مثل يک «‌گردباد خانگي» مي‌رقصد و ريکاردو را بر مدار خود مي‌چرخاند و اشتياق او را برمي‌انگيزد و با اين ايده که تنها اوست که مي‌تواند به ميل ريکاردو پاسخ دهد، گرفتارش مي‌کند.  
ريکاردو که نشئه‌ي عشق است، بي‌توجه به اين‌که ليلي تغيير قيافه مي‌دهد و يا سال‌ها از ديدارها و تجديد ديدارهايشان مي‌گذرد، هميشه وجودِ او را مي‌يابد، کسي که قدرتش در ويرانگري‌اش ريکاردو را به مرز خودکشي مي‌رساند.
ريکاردو که خوشبختانه اين توانايي را دارد که از چيزهاي ساده لذت ببرد، در سن ۲۵ سالگي به روياي زندگي‌اش دست مي‌يابد. او در پاريس زندگي مي‌کند و به عنوان مترجم براي يونسکو کار مي‌کند و زندگي متوسطي براي خودش مي‌سازد. دختر بد، اين‌بار با نام «رفيق آرلت» سر راه ريکاردو قرار مي‌گيرد. او حالا يک انقلابي داوطلب است که براي رفتن به کوبا و آموزش نبردهاي پارتيزاني از پاريس مي‌گذرد. ريکاردو در دهه‌هاي ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ هم ليلي را در جاهاي مختلف مي‌بيند. دختر بد هم مثل ريکاردو خواهان توجه عشاقش است. او آدم شروري است يا تحسين برانگيز؟ بار ديگر کجا پسر خوب با او مواجه مي‌شود؟ اين‌بار چه اسمي را اختيار مي‌کند؟ ريکاردو تا کي تحمل مي‌کند؟ آيا ليلي هميشه نازکشيدن ريکاردو را مثل قبل پاسخ خواهد داد؟
يوسا در کتاب «‌عيش مدام» مي‌نويسد: « او احساس مي‌کند که جامعه دارد تخيل، جسم، روياها و اميالش را به زنجير مي‌کشد. اما به همين دليل زجر مي‌کشد، مرتکب خيانت، دروغگويي و سرقت مي‌شود و در نهايت خودش را مي‌کشد.»
دختر بد يوسا هم رنج مي‌کشد، اگر چه او سعي مي‌کند بي‌قراري‌اش را تعديل کند و اميالش را مهار کند؛ ولي نمي‌تواند بيش از اما اختناق وجودي خرده بورِژوازي را بپذيرد. اِما که دعا مي‌کند بچه‌اي که آبستن است پسر باشد، مي‌گويد: «‌يک مرد حداقل آزاد است، آزاد است که پرسه بزند و بر موانع پيش‌رويش غلبه کند و نادرترين لذت‌ها را بچشد. در حالي که يک زن دائماً محدود مي‌شود.»
شجاعت هر دو زن - اِما و ليلي - در اين است که آن‌ها نمي‌پذيرند که با آرزوي کوچک و منطقي و يا جامعه آبرومند تحقير شوند. دختر بد با دنباله‌روي از اميالش، از ابتدا تا انتها، عط‌ش‌اش را فرو مي‌نشاند. اِما و ليلي وحشتناک‌ هستند، اما رشک‌انگيز هم هستند، چون آن‌ها به چيزي کمتر از آن‌چه مي‌خواهند، راضي نمي‌شوند. چون در نهايت، آن‌ها نه تنها ذات هستي‌شان را مي‌پذيرند، بلکه به انتخاب‌شان تن مي‌دهند تا خواسته‌شان را تحقق يافته ببينند و نه انکارش کنند.

عشقي احمقانه يا يک داستان عاشقانه بزرگ؟
جاناتان ياردلي - واشنگتن پست

رمان جديد و به شدت گيراي ماريوبارگاس يوسا، جزو آثار بزرگ او محسوب نمي‌شود و فاقد عمق آثاري هم‌چون «گفت‌وگو در کاتدرال»، «خاله جوليا و سناريونويس» يا اثر متأخر و کم‌تر موفق او، «سوربز» است؛ اما به‌شدت سرگرم‌کننده و مثل ديگر آثار اين نويسنده، به‌طرز خيره‌کننده‌اي شسته‌رفته است.
معمولاً گفته مي‌شود که قهرمانان مرد رمان‌‌هاي ماريو بارگاس يوسا در واقع خودزندگي‌نامه‌اي هستند. هم‌چنان‌که در اغلب موارد اين موضوع صحت دارد، اما شباهت‌هاي بين او و ريکاردو بسيار بيش از تحسين مشترک آن‌ها نسبت به زن و آزردگي از فرهنگ پرو است. بي‌انگيزگي ريکاردو، به عبارتي، به‌طور هول‌انگيزي بازتابي از جاه‌طلبي‌ قوي خالق اوست. شايد کتاب‌خوان‌هاي آمريکايي از قدرت يوسا در بين مردم پرو که او سه ماه از سال را در آن‌جا مي‌گذراند، خبر نداشته باشند. او از چنان امتياز ادبي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي سود مي‌برد که هيچ نويسنده‌ي آمريکايي حتا خوابش را هم نمي‌تواند ببيند. يوسا نه تنها مشهورترين داستان‌نويس و منتقد ادبي پرو است، بلکه نويسنده‌ي ستون ثابتي در پرتيراژترين روزنامه‌ي اين کشور هم هست.
در سراسر جهان نيز يوسا را به عنوان يکي از سرآمدان دوره‌ي طلايي ادبيات آمريکاي لاتين، موسوم به «بوم» مي‌شناسند.  اين‌که هنوز جايزه‌ي نوبل را به او نداده‌اند، کم‌تر از يک رسوايي نيست. به‌خصوص با توجه به چهره‌هاي ناشناسي که در سال‌هاي اخير جايزه‌ي نوبل را دريافت کرده‌اند. اما اين مساله ربطي به قوت يا ضعف آثار يوسا ندارد و مربوط به آکادمي سوئدي نوبل است. بي‌شک گابريل گارسيا مارکز با شايستگي جايزه‌ي نوبل را دريافت نکرد، اما شکي نيست که روابط بسيار گرم او با فيدل کاسترو در اين موفقيت بي‌تاثير نبود؛ در مقابل، بارگاس يوسا عقايد سياسي محافظه‌کارانه‌ دارد و اين به مذاق سوئدي‌ها خوش نمي‌آيد.
اما رمان «دختر بد» شانس يوسا را در استکهلم افزايش نمي‌دهد. مشخصاً اين رمان براي سرگرمي محض نوشته شده است، سرگرمي براي يوسا که آن را بنويسد و سرگرمي براي ما خوانندگان که بخوانيمش.

خوشبختي يا بدبختي؟
آنجل گوريا کوئينتانا- فاينانشال تايمز

مائه وست، نمايش‌نامه‌نويس و فيلم‌نامه‌نويس آمريکايي، زماني در اظهارنظري مشهور گفته بود که دختران خوب به بهشت مي‌روند و دختران بد به هيچ‌جا نمي‌روند.
«دختر بد» در آخرين رمان ماريو بارگاس يوسا، نويسنده‌ي برجسته‌ي پرويي تا حد زيادي اين قاعده را زير پا مي‌گذارد.
او ابتدا در اوجِ دوره‌ي نوجواني ريکاردو، راوي بخت‌برگشته‌ي رمان که در ميافلورس ليما  زندگي مي‌کند، وارد زندگي‌اش مي‌شود. سال ۱۹۵۰ است و تبِ مسابقه‌ي رقص مامبو در پايتخت پرو بالا گرفته است. پسران محلي، موتورهاي وسپا را جايگزين دوچرخه‌هايشان مي‌کنند و با آمدن دو دختر نوجوان شيليايي به وجد مي‌آيند. ريکاردو نفس‌نفس‌زنان مي‌گويد: «انگار صفتِ "خيره‌کننده" فقط براي آن‌ها اختراع شده بود.» خيلي زود او دل و جرئت پيدا کرده و به يکي از آن‌ها - «تجسم دلربايي» - عشقش را ابراز مي‌کند. ليلي پيشنهادش را رد مي‌کند، اما به او اجازه مي‌دهد تا درباره‌ي زندگي مشترک‌شان خيال‌بافي کند. تا اين‌که وقتي فريبش آشکار مي‌شود، همان‌طور که ناگهان آمده بود، ناگهان ناپديد مي‌شود.
سال‌ها بعد، راه آن‌ها دوباره به هم مي‌رسد. ريکاردو حالا به عنوان يک مترجم در پاريس کار مي‌کند و با يک انقلابي پرويي دوست است که کارش پيدا کردن داوطلب براي گذراندن دوره‌ي آموزش پارتيزاني در کوباست. همراه او «دختر شيليايي» مي‌آيد که حالا خودش را «رفيق آرلت» معرفي مي‌کند: «اين يکي از پارتيزان‌هاي بسيار زيباي دلربا بود». ‌ريکاردو بار ديگر گرفتار عشق او مي‌شود. اما تا عشقش را ابراز مي‌کند، رفيق آرلت به کوبا رفته است.
مرد، صرفاً حيواني است که به کرات پايش به يک سنگ مي‌خورد. وقتي رفيق آرلت دوباره برمي‌گردد - اين‌بار به عنوان همسر يک ديپلمات فرانسوي - ريکاردو مثل موم توي دستش است: «مطمئن بودم اين هم از خوش‌شانسي من است، هم از بداقبالي‌ام، که هميشه عاشق او بودم».
ماريو بارگوس يوسا، يکي از ستايشگران رمانِ مادام بواري گوستاو فلوبر است و نقد درخشاني به نام «عيش مدام» درباره‌ي آن نوشته است. مثل رمانِ فلوبر که داستان همسر افسرده‌ي پزشکي روستايي است که مي‌کوشد اميال احساسي و جسماني‌اش را ارضا مي‌کند؛ «دختر بد» هم داستاني اخلاقي است: زني اغواگر مکافاتش را پس مي‌دهد و مجبور است به خاطر رفتار سوداگرانه‌اش رنج مي‌کشد.
ولي «دختر بد» به هيچ‌وجه اثر خوبي از يوسا نيست و در مقايسه با کارهاي قبلي‌اش، از جمله «سور بُز» اثر کم‌مايه‌اي به شمار مي‌رود.

گفت و گوبا ماريو بارگاس يوسا، نويسنده‌ي پرويي:
به هيچ‌وجه درباره‌ي مارکز حرف نمي‌زنم
دبورا سولومون

ترجمه‌ي مجتبا پورمحسن
شما به عنوان مشهورترين نويسنده‌ي پرو و کسي که زماني کانديداي رياست جمهوري کشورش بود، در کمال تعجب رمان سانتي مانتال«دختر بد» را نوشته‌ايد- داستان عاشقانه‌اي که يک فرد اهل کتاب پرويي روايت مي‌کند که به پاريس مي‌رود و چهل سال از عمرش را وقف يافتن زني مي‌کند که اولين بار در دوره‌ي دبيرستان او را ديده بود.
ريکاردو يک مترجم است، بازتابي از شخصيت خودش. او آدم بينابيني است. او شخصيت زيادي ندارد و در زندگي او فقط يک ماجرا وجود دارد: دختر بد. بدون او، زندگي ريکاردو معمولي، محدود و بدون افق فکري زيادي است.

بله، او فاقد جاه‌طلبي است.
خب، جاه‌طلبي او دختر بد است!

ريکاردو را تحسين مي‌کنيد؟
من بيشتر دختر بد را تحسين مي‌کنم.

چرا؟
او دختر سرد و فرصت‌طلب و تيغ‌زن است که با تاجريني در فرانسه، انگليس و ژاپن ازدواج مي‌کند، بي‌آن‌که کم‌ترين علاقه‌اي به آن‌ها داشته باشد. فکر مي‌کنم او پيچيده‌تر از اين حرف‌هاست. ببينيد از کجا مي‌آيد.

او از يک پس زمينه‌ي اجتماعي مي‌آيد که در آن زندگي، نوعي جنگل است، جايي که اگر مي‌خواهي زنده بماني، بايد حيوان شوي.
او کوشيده حيواني جنگجو باشد و مي‌جنگد.

شما دختران بد را مي‌شناسيد؟
بله. چند‌تايي البته. در پرو تعدادشان زياد است. اما در فرانسه و اسپانيا هم هستند. آمريکا هم يک عالمه دختر بد دارد.

نه اشتباه مي‌کنيد، ما اين‌جا دختر بد نداريم.
انگار مقدر بوده که همه‌ي زندگي‌تان را در منهتن بگذرانيد. اما اگر به کاليفرنيا برويد، دختران بد زيادي را خواهيد ديد.

درباره‌ي سهم ناچيز و بي‌نتيجه‌ي شما در سياست حرف بزنيم. شما در سال ۱۹۹۰ در رقابت انتخاباتي رياست جمهوري پرو شرکت کرديد و انتخابات را به آلبرتو فوجيموري باختيد؛ کسي که چندي پيش شيلي او را به پرو بازگرداند و اکنون در زندان است.
مطمئناً خيلي خوشحالم. او الگويي براي آينده است. او ديکتاتوري وحشتناک بود. او انسان‌هاي زيادي را کشت. پول زيادي را دزديد و مرتکب بي‌رحمانه‌ترين تخلفات حقوق بشري شد.

شما با برنامه‌ي تجارت آزاد که پس از محافظه‌کاري مارگارت تاچر و رونالد ريگان به يک مدل اقتصاد تبديل شد، با فوجيموري رقابت کرديد.
من طرفدار اقتصاد آزادم، اما محافظه‌کار نيستم.

هيچ‌وقت با رييس جمهور ريگان ملاقات نکرديد؟

يک بار. به او گفتم آقاي رييس‌جمهور، من بسياري از کارهايي را که انجام مي‌دهيد، تحسين مي‌کنم، اما نمي‌توانم بپذيرم که از نظر شما لويي لمور، مهم‌ترين نويسنده‌ي آمريکا باشد. چطور ممکن است؟

علاوه بر داستان، چندين و چند نمايشنامه و نقد ادبي هم نوشته‌ايد،از جمله تحليلي بر آثار گابريل گارسيا مارکز که بعد با او قهر کرديد.
درباره‌ي او حرف نمي‌زنم. به هيچ‌وجه درباره‌ي گارسيا مارکز صحبت نمي‌کنم.

شيوه‌ي قصه‌گويي شما که با رئاليسم جادويي مارکز مقايسه مي‌شود، بيشتر ريشه در روايت‌هاي وسيع و پراکنده‌ي رمان قرن نوزدهمي دارد.
خداي من! اميدوارم اين‌طور باشد. نقطه‌ي اوج رمان در قرن نوزدهم، با نويسندگاني هم‌چون داستايوسکي، تولستوي، ملويل و ديکنز بود.

مثل يک رمان ويکتوريايي، شما با اولين دخترعمويتان ازدواج کرده‌ايد.
من عاشق او شدم و اين واقعيت که او دخترعموي من است، اهميتي نداشت.

همسر اول شما، خواهر زن دايي شما بود که از قرار معلوم الهام‌بخش شما براي نوشتن رمان کميک «خاله جوليا و سناريو‌نويس» شد. اين روابط  عاشقانه‌ي فاميلي چه اهميتي دارد؟

براي فهميدن اهميت اين موضوع به يک روانکاو نياز داريم. اما من علاقه‌اي به روانکاوي ندارم. بنابراين اين راز حکمفرما خواهد بود.

چه مشکلي با روانکاوي داريد؟
روانکاوي خيلي به داستان نزديک است و من در زندگي‌‌ام به داستان بيشتري نياز ندارم. من عاشق داستان هستم و زندگي‌ام عمدتاً حول داستان متمرکز بوده، اما نه با تظاهر به صحت علمي داستان.

ممکن است زماني خود‌زندگينامه‌تان را بنويسيد؟
تنها اگر به سن ۱۰۰ سالگي برسم، يک خود‌زندگينامه‌ي بسيار کامل خواهم نوشت. پيش از آن نه.
* اين مطلب در روزنامه‌ي فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۴۰ - نظرات: ۱ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=230
سه‌شنبه - ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

ترجمه: مجتبا پورمحسن
آينه‌اي براي قرن بيستم

تابوتي چهره‌ي کودکي را مي‌پوشاند
کتابي
نوشته شده از دل و روده‌ي يک کلاغ
چهارپايي با خستگي به پيش مي‌رود، با گلي در دست
يک سنگ
در ريه‌هاي يک مرد ديوانه نفس مي‌کشد
اين است
اين است قرن بيستم

يک پيشگويي

به سوي کشوري که مثل عزارييل دستش را وارد زندگي‌هاي ما کرد
به سوي کشوري که بيهوش کرد و کشت
خورشيدي برمي‌آيد از تاريخِ مفلوج‌مان
به خواب هزارساله‌مان

خورشيدي بدون رحمت
که عمر ماسه‌ها و اقاقيا را مي‌کشد
و زمان يک‌ دفعه از تپه‌ها آغاز مي‌شود
و زمان خشک مي‌شود بر تپه‌ها
مثل قارچ.

خورشيدي که عاشق جنايت و مجروح کردن است
خورشيدي که از آن‌جا بالا مي‌آيد
از پشت آن پل...


* آدونيس ، شاعر مشهور اهل سوريه متولد سال ۱۹۳۰ است. تاکنون از او بيش از بيست مجموعه شعر منتشر شده است. اين دو شعر از کتاب «گزيده‌ي اشعار» اوست که انتشارات دانشگاه ييل تا پايان امسال (ميلادي) آن را منتشر مي‌کند.
ترجمه اين شعرها از زبان عربي به انگليسي را خالد ماطاوع ، شاعر و مترجم ليبيايي انجام داده است.

تعداد مشاهده: ۱۰۰ - نظرات: ۱ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=229
شنبه - ۱۰ بهمن ۱۳۸۸

چشم انتظار آثار نويسنده‌ي افسانه‌اي
گاردين، ترجمه مجتبا پورمحسن: هيچ نويسنده‌اي در تاريخ مثل جي‌دي سلينجر، سال‌ها پيش از مرگش اين‌چنين مرموزانه به افسانه تبديل نشد. نويسنده‌اي که آخرين اثر منتشرشده‌اش، قطعه نثر ناقصي بود با عنوان «هپ‌ورث ۱۶، ۱۹۲۴» که ۱۹ ژوئن سال ۱۹۶۵ در مجله‌ي نيويورکر چاپ شد.
به نظر مي‌رسيد شهرت فراوان سلينجر نسبتي معکوس با حجم آثارش داشته باشد.  تنها يک رمان که خيلي‌ها دوستش دارشتند و خيلي‌ها آن را به باد انتقاد گرفتند، «ناتوردشت» (۱۹۵۱) که حالا يکي از رمان‌هاي کلاسيک است، مجموعه‌اي از داستان‌هاي گزنده و درخشان به نام «نه داستان» (۱۹۵۳) و داستان بلند دو بخشي خانواده‌ي گلس، «فرني و زويي» (۱۹۶۱)، «تيرهاي سقف را بالا بگذاريد نجاران و سيمور: يک پيشگفتار» (۱۹۶۳)، مجموعه آثار کم حجم و با ويژگي‌هاي کاملاً متفاوت سلينجر بود.
عمده دغدغه‌ي سلينجر در آثارش، بي‌ريشگي اخلاقي ماترياليسم جامعه‌ آمريکاي معاصر و تاثير مخربش بر کودکان و نوجوانان بسيار احساساتي بود که تمايلات مذهبي‌شان هم مرموز (شرقي و مرموز) و هم سانتي‌مانتال (خودبينانه، ساده‌لوحانه و خودمحورانه) بود.
علي‌رغم موفقيت آثار منتر شده ي سلينجر و انتظار هيجان‌زده‌ي مخاطبانش که به خاطرش مجله‌ي نيويورکر آماده‌ي انتشار حتا کم‌اهميت‌ترين نوشته‌هايش بود؛ او در اواسط دهه‌ي ۱۹۶۰و در سن ۴۰ سالگي تصميم گرفت که ديگر اثري از خود منتشر نکند و ترجيح داد در روستاي کورنيش نيوهمشاير و در انزوا زندگي کند.
شايعاتي پخش مي‌شد مبني بر اين‌که سلينجر نمي‌توانست نقدهاي تندي را که گاهي منتقدين بر آثارش مي‌نوشتند تحمل کند و از آن پس اگر مي‌نوشت، فقط براي گذاشتن در کشوي ميزش مي‌نوشت و نه براي انتشار.
اما انزوا‌طلبي او از هم‌عصرانش از همان اوايل کار حرفه‌اي‌اش آغاز شد، زماني که اجازه نمي‌داد داستان‌هاي کوتاهش در جنگ‌هاي ادبي چاپ شود. سلينجر آن‌قدر ناشناخته بوده که به عنوان يک چهره‌ي ادبي معاصر هيچ مدخلي در سايت‌هاي معتبر «سالون» و «راهنماي نويسندگان معاصر براي کتاب‌خوان‌ها» موجود نيست. حالا جهان در انتظار انتشار آثار پس از مرگ سلينجر است، آثاري که حتماً وجود دارد و مطمئناً ميراث فوق‌العاده‌اي محسوب مي‌شود.

* اين ترجمه در روزنامه‌ي فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۵۰۶ - نظرات: ۳ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 3 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=228
چهارشنبه - ۷ بهمن ۱۳۸۸

زبان و انديشه با هم موازي هستند
مجتبا پورمحسن: ابوتراب خسروي، نويسنده‌ي شيرازي که بادو رمان «اسفار کاتبان» و «رود راوي» و مجموعه داستان «ديوان سومنات» به شهرت رسيد، از شاگردان کلاس‌هاي داستان‌نويسي گلشيري بود. رمان اسفار کاتبانِ او برنده‌ي جايزه‌ي مهرگان ادب شد و جايزه‌ي بهترين رمان جايزه‌ي گلشيري نيز به رمان «رود راوي» او تعلق گرفت. از ابوتراب خسروي اخيراً کتابي با نام «حاشيه‌اي بر مباني داستان» توسط انتشارات ثالث منتشر شده است. او او درباره‌ي اين کتاب گفت و گو کرده‌ام.

آقاي خسروي، از نام کتاب شما شروع مي‌کنيم: «حاشيه‌اي بر مبناي داستان». در اين کتاب شما به فلسفه‌ي مباني داستان مي‌پردازيد. يعني چيزي وسيع‌تر از تعريف مباني. حالا اين‌که اسم کتاب را «حاشيه‌اي بر مباني داستان» گذاشته‌ايد، نوعي اظهار تواضع است يا اين‌که دليل ديگري دارد؟
واقعيتش اين است که کتاب‌هاي زيادي در زمينه داستان - حالا ترجمه يا افتباس يا تاليف- در آمده و راستش کتابي سراغ نداشتم که عناصر داستان را از اين منظر ببيند‌، بي اين‌که تواضع باشد يا خداي نکرده خودخواهي، خلا چنين کتاب‌هايي را احساس کردم و به اين مقوله پرداختم‌. اميد‌وارم دوستان ديگر هم به اين موضوع بپردازند تا پشتوانه ‌داستان‌نويسي ما ‌و نياز‌هاي روز‌افزون داستان‌نويسان جوان ما به اين مقولات تامين شود.

وقتي کتاب شما را خواندم، به نظرم در هر فصل تناقضاتي وجود داشت که مي‌خواستم اگر ممکن است درباره‌اش توضيح بدهيد. هر فصل از کتاب را که درباره‌ي يک عنصر اصلي داستان‌ است، شما با تحليل کلاسيک آغاز مي‌کنيد که نهايتاً مي‌تواند به تعريفي کلاسيک از داستان منتهي شود. اما در پايان فصل به يک‌باره نظرات شما کاملاً راديکال مي‌شود و ما با تعاريفي نو از داستان روبه‌رو مي‌شويم که هر چه هست، با آن‌چه در اول فصل آمده کاملاً در تناقض است. علتش چيست؟
من به عنوان مولف اين کتاب تناقضي نمي‌بينم. در باره تحليل و تعريف کلاسيک  اي کاش مثالي مي‌زديد. واقعيتش اين که خيلي از مباحث زيباشناسي ارسطو هنوز مطرح است‌، در ثاني سعي شده در هر کدام دلايل ‌علي معلولي استفاده شده و نتيجه‌گيري شده‌، مشکل جايي پديد مي آيد‌، که نتايج معوج گرفته شود، بدين معني که از رابطه علي معلولي بحث عدول شده باشد‌، طبعاً اگرچنين شده باشد حق باشماست‌، کاش مثالي مي‌زديد.

براي مثال شما از ارسطو نقل مي‌کنيد و فقط نقل نمي‌کنيد، بلکه معيارش قرار مي‌دهيد، بعد با امبرتو اکو به نتيجه مي‌رسيد. اين تناقض نيست؟ ببينيد آقاي خسروي قطعاً امثال اکو هم ارسطو را بازخواني کرده‌اند و البته از او عبور کرده‌اند. اما نمي‌شود درباره‌ي ماهيت داستان، با قواعد ارسطو حرف زد و سپس به اين نتيجه رسيد که «ادبيات محض» آن چيزي است که هيچ سنخيتي با تعريف ارسطو ندارد. ببينيد دريدا، افلاطون را به چالش کشيد تا به نظريات جديدش رسيد که فلسفه را متن ادبي خواند و مثلاً کارل پوپر هم در حوزه‌ي سياست چنين کاري کرد. نمي‌شود با ديدگاه محافظه‌کارانه، داستان را تعريف کرد، آن‌وقت گفت که متن داستاني بدون خواننده وجود ندارد. اين تناقض فرضيه و حکم نيست؟
عزيزم من هيچ جا نديده‌ام که دريدا و و اکو کليت مباحث زيبا شناسيک ارسطو را ويران کرده باشند‌، و هيچ جا نخوانده‌ام که کسي اساساً قادر باشد اغلب مواضعي را که  ارسطو در زيبا شناسي‌اش راجع به نمايش و روايت و تراژدي  دارد نفي کند.‌ در وضعيت پست‌مدرن که مورد علاقه من است‌، هر چيزي که هنوز به‌کار آيد، حتي اگر در عصر حجر هم پرداخته شده باشد، قابل استفاده است‌، همه ما مديون فلاسفه‌اي که نام مي‌بريد، هستيم. في‌الواقع ما هم از آن‌ها آموخته‌ايم‌. خوب اگر فکر مي‌کنيد متن داستاني که خوانده نمي‌شود وجود دارد‌. نظر شماست و ما در اين باره بحثي نداريم. 
 
من چنين چيزي نگفتم. گفتم اين حکم شما با فرضيه‌تان نمي‌خواند. يک مساله‌ي ديگري که به نظر بحث‌انگيز است، نگاه شما به خاستگاه داستان است. باز هم با توجه به همان تقسيم‌بندي که در سوال قبلم انجام دادم، شما چه در مقدمه کتاب و چه در قسمت‌هاي ديگر، نه تنها خاستگاه داستان را ذهن و انديشه مي‌دانيد، بلکه نقش زبان را تا حد يک «ابزار» تقليل مي‌دهيد. مثلاً در فصل «لحن» مي‌نويسيد: «زبان به مجموعه نشانه‌هايي اطلاق مي‌شود که افکار و تصورات را منتقل مي‌کند» و يا در فصل پلات، از عبارت «انديشه شدن» براي توصيف داستان استفاده مي‌کنيد. يعني شما کلاً زبان را متاخر بر ذهن يا انديشه مي‌دانيد؟ با اين اوصاف چطور به مساله‌ي تاويل‌هاي متفاوت از اثر مي‌رسيد؟
در زمينه تفکر وزبان کتاب‌هاي زيادي درآمده ، بحث‌هاي زيادي شده‌، اين دو امر موازي هستند‌، لازم و ملزوم هستند‌، تفکيک اين دو مقوله غير‌ممکن است. به تعبيري انديشه، بدون زبان وجود خارجي ندارد و زبان هم بدون انديشه منعقد نمي‌گردد‌.  نامگذاري اشيا از جنس انديشه است‌، در واقع انديشه به‌وسيله زبان نمود بيروني مي‌يابد‌، بدون زبان و نامگذاري اشيا حتي انتزاع هم ممکن نيست‌، في‌الواقع همچنان‌که زبان از جنس انديشه است‌، ابزار انديشه نيز هست‌. انديشه با زبان است که جاري و ساري است‌. ‌در ثاني تاويل‌هاي متفاوتي که في‌المثل از يک متن مي‌شود‌، به دليل  ماهيت واژه‌هاست و باز‌تاب‌هاي معنايي که ايجاد مي‌کنند.

چطور انديشه و زبان در پروسه‌ي شکل‌گيري داستان موازي يکديگرند؟ يعني مگر مي‌توان بدون زبان انديشيد؟ بدون زبان خب، ذهن موجوديت نمي‌يابد. چون با زبان است که نويسنده فکر مي‌کند. بنابراين داستان و انديشه در بستر زبان شکل مي‌گيرد. پس نمي‌توانند موازي هم باشند.
در اين باره در کتاب بحث شده‌، البته که بدون زبان انديشه ممکن نيست‌، فرايند انديشه يک جريان است‌، لاينقطع است‌. موضوع مثل اين است که گفته شود تخم مرغ مقدم است يا مرغ‌. ولي موضوع اين است که اختراع کلام و نامگذاري اشيا با انديشه آغاز شده و انديشه هم حتماً بدون نامگذاري اشيا ممکن نبوده‌. واقعيت اين است که زبان باعث مي‌شود که حتي در غياب اشيا با اسامي، اشيا احضار شوند‌. في‌الواقع نامگذاري اشيا و شکل‌گيري زبان  باعث مي‌شود در غياب وقايع و اشيا و هر چيز ديگر‌، واقعه و اشيا واقعه ياد‌آوري شوند و روايت شوند‌. شما که مي گوييد مگر مي‌توان بدون زبان انديشيد‌، من از شما مي‌پرسم آيا بدون نام‌گذاري اشيا مي‌توان انديشيد؟ اصلاً امکان ندارد. روايت زماني شکل مي‌گيرد که اشيا در تقابل يکديگر در واقعه شناسايي شوند‌، آن‌وقت روايت شوند.

مساله‌ي ديگري که باز هم به نوعي مرتبط با سوالات قبلي است و به نظر من باز هم متناقض است اين است که در اکثر فصل‌ها شما با ديدگاه فردينان دوسوسوري به زبان و يکي از محصولاتش يعني داستان نگاه مي‌کنييد، اما در پايان نتيجه‌هايي مي‌گيريد که با مفروضات شما نمي‌خواند و مثلاً براساس نگاه ژاک دريدايي به زبان شکل مي‌گيرد. همان چيزي که شما در کتاب از آن به عنوان «ادبيات محض» نام مي‌بريد. چطور مي‌توان از نگاهي عينيت‌گرا به زبان و ذهن، به نظريه‌هاي راديکال در حيطه‌ي داستان رسيد؟
من فکر مي کنم و همه جا گفته‌ام که داستان مقيد به زاويه ديد است، ولي کلام چيزهايي را عينيت مي‌دهد که تصوير از نوع سينما امکان بازتاب دادن آن را ندارد‌. معمولاً وقتي رمان‌هاي بزرگ به فيلم در مي‌آيند، فيلم‌ساز ناچار مي شود جاهايي از کتاب را بخواند‌. به اين دليل است که کلمات خصوصياتي دارند که در عين عينيت دادن به وضعيتي امکان تبديل شدن به تصوير سينمايي ندارند‌. در «جنگ و صلح» صحنه‌اي است راجع به مرگ آندره که شاهکار اين کتاب تولستوي است‌، تولستوي مرگ آندره را طوري به‌وسيله کلام عينيت داده که هميشه در ذهن و خاطره خواننده مي‌ماند. عينيتي که در داستان شکل مي گيرد ممکن است تاويل هاي متفاوتي ايجاد کند‌، و حال آن‌که تصويري که در سينما باعث عينيت دادن يک واقعه مي‌گردد، اغلب يک تاويل بيشتر ندارد‌. شما نگاهي به بخش بنجي «خشم و هيا‌هو»ي فاکنر بيندازيد‌. فاکنر هم آن صحنه را از نگاه بنجي عينيت داده، منتهي عينيت دادن آن واقعه از منظر نگاه بنجي است‌. در واقع تصويري که عينيت يافته با شخصيت بنجي در هم تنيده شده و حاصل واقعه‌اي است که در ادبيات عينيت يافته‌. عينيت يافتن واقعه در ادبيات ضمن آن‌که ممکن است مشترکاتي با سينما داشته باشد، متفاوت است‌. در ادبيات عينيت دادن واقعه از طريق زاويه ديد که با شخصيت موضع ديد در هم تنيده شده متفاوت است‌. خواننده از طريق خواندن، ضمن آن‌که واقعه را در ذهن بازسازي مي‌کند شخصيت راوي را هم در مي‌يا‌بد. نبايد مسائل را در هم ادغام کنيم‌. عينيت يافتن يک واقعه در ادبيات، به‌وسيله کلمه است و عينيت يافتن يک واقعه در سينما بوع‌سيله تصوير صريح دوربين فيلم برداري.

يعني داريد مي‌گوييد در هر دو مورد با عينيت يافت ديگر نه؟ مثالي مي‌زنم. قطعاً شما بين «خنده در تاريکي» ناباکوف که با کلمه تصوير شده است و مثلاً «خشم و هياهو»‌ي فاکنر که تصوير‌شدني نيست، يا «پدروپارامو»‌ي خوان رولفو تفاوتي نيست و خاستگاه هر دو عينيت‌سازي به وسيله‌ي کلمه است؟ در آثاري که شما با مشخصه‌هاي ادبيات محض مطرح مي‌کنيد، به نظر مي‌رسد که عينيت‌گرايي، مبدا داستان نيست و خيلي وقت‌ها داستان‌هاي برجسته‌ي معاصر اصلاً تصويرشدني نيستند.
من اعتقاد دارم داستان با هر رويکردي مقيد به زاويه ديد است و متني که زاويه ديد  ندارد، داستان نيست. آثاري مثل «خنده در تاريکي» نا‌با‌کف و «خشم وهياهو» و «پدر‌و پارا‌مو» مقيد به زاويه ديد هستند. احتمال مي‌دهم شما مثلاً آن بخش بنجي خشم و هياهو و جاهايي از پدرو پارا مو را که امکان ايجاد تصوير سينمايي نيست، در اثر عينيت يافته نمي‌دانيد‌. باز هم مي گويم ضمن مشترکاتي که سينما با ادبيات دارد‌، هنگامي‌که زاويه ديد اجرايي با شخصيت راوي در هم مي‌آميزد، چون عامل فرديت خود را نشان مي‌دهد، با عينيتي که شما اعتقاد به آن داريد، نمي‌خواند‌. قبل از هر چيز بايد اين نکته را در نظر بگيريم که عينيتي که درداستان ايجاد مي‌شود به‌وسيله کلمه که لحن نويسنده را نيز با خود حمل مي‌کند ايجاد مي‌شود که پرتو‌هاي معنايي با تاويل‌هاي متفاوت ايجاد مي‌شود و اين از خصوصيات ادبيات است که به تعداد خوانندگانش تصور ايجاد مي‌شود، بر‌عکس سينما.
 
کلاً در کتاب، شما تاکيد زيادي بر عينيت‌گرايي و تناظر کلمه و داستان با تصوير داريد. مثلاً در فصل «کنتراست روايت» مي‌نويسيد: «از آن‌جا که... داستان‌نويس اصرار دارد مابه‌ازاي مکان و حتي گذشت زمان به وسيله‌ي کلمات بر محور روايت بازسازي گردد، کار او بي‌شباهت به نقاشان نيست». آن ادبيات مطلوبي که شما در پايان هر فصل به آن مي‌پردازيد، اتفاقاً اين‌چنين عينيت‌گرا نيست، براساس تعاريفي که در آخر فصل‌ها مي‌دهيد هم اين‌گونه نيست. بنابراين اين همه تاکيد بر وجه تصويري ادبيات به چه دليل است؟
باز هم فکر مي کنم که عينيتي که در ادبيات به‌وسيله کلمه شکل مي‌گيرد‌، با عينيتي که شما يحتمل در عينيت و تصوير سينمايي قياس مي‌کنيد، متفاوت است. باز هم مثال مي‌زنم‌، کارهاي ولف را اگر در نظر بگيريم، عينيتي که ايجاد مي شود با عينيت و تصويري که در سينما هست، متفاوت است‌. عينيت دادن در ادبيات به‌وسيله کلمه هست که اين کلمه خصوصيت تاويل برانگيزي دارد‌. به اين سطر از «صيد قزل آلا»‌ي براتيگان‌، ترجمه هوشيار دقت کنيد، اين‌جا براتيگان دارد عينيت مي‌دهد‌: «خورشيد عينهو يک پنجاه سنتي خيلي گنده بود که کسي نفت ريخته باشد رويش‌، کبريت کشيده باشد و روشنش کرده باشد و گفته باشد‌، بيا اين را نگه دار من بروم روزنامه بخرم‌، سکه را گذاشته باشد کف دست من و رفته باشد و ديگر هم بر نگشته باشد‌.» با اين تفاصيل دريافت من وشما از عينيت متفاوت است‌. عينيتي که در داستان مدرن شکل مي‌گيرد اغلب مقيد به نگاه شخصيتي داستاني است که گاه از تبعات شخصيت اين است که با عينيت  شما متفاوت است .

خب پس آقاي خسروي شما هم موافقيد که در داستان کلمه است که داستان را خلق مي‌کند نه تصوير؛ پس چطور من بايد اين دريافت درست شما از داستان را با تعريف‌تان از زبان در کتاب «حاشيه‌اي بر مباني داستان»؛ جايي که مي‌گوييد: «زبان به‌طور عام به مجموعه نشانه‌هايي اطلاق مي شود که افکار و تصورات را منتقل مي‌کند» هضم کنم؟
خواهش مي‌کنم به اين نکته توجه کنيد که اسامي دو نوع هستند: ذات و معنا‌. همان‌قدر که زبان اشيا ذات را نامگذاري مي‌کند‌، اشيا تجريدي و افعال و مفاهيم را نيز ايجاد مي‌کند‌. من از شما سوال مي‌کنم که آيا امکان ايجاد تصور و فکر بدون به‌کار‌گيري اسامي اشيا واقعي و تجريدي ممکن است؟ آيا اساساً ما کلمه‌اي داريم که ريشه در رئاليته‌ها نداشته باشند؟ ما که در خلا زندگي نمي کنيم‌. حتي ساده‌ترين جمله‌ها حاصل افکار و تصورات ماست.
با کلمات است که ‌در داستان تصوير ايجاد مي‌شود و ‌افکار و تصورات ما بدون تصاوير ايجاد نمي‌شود‌. نمي توانيم به‌جاي تصوير دادن به‌وسيله کلمه با عکس فضا مکان بسازيم‌، مي‌شود؟ بنابراين بديهي است که در داستان تصاوير و ايماژها با کلمه ساخته مي‌شود‌.
 
مساله اين است که نگاه شما به داستان (حداقل در تئوري داستان) بين دو ديدگاه متفاوت مردد است. مثلاً شما در مقدمه‌ي کتاب به درستي از امبرتو اکو نقل مي‌کنيد که «پرتو معنايي متن ايجاد نمي‌گردد مگر آن‌که در مواجهه مخاطب و خوانده شدن فعال قرار گيرد». اين درکي کاملاً مدرن از ادبيات داستاني است، همان حرفي که بسياري از انديشمندان معاصر زده‌اند. مثل پل ريکور که خلق و حيات متن را به فرايند خوانده شدن مي‌داند. اما در ادامه مي‌نويسيد: «مقصود از خواننده، خواننده‌اي است که توانايي درک خوانش مختصات خيال نويسنده داشته باشد». مگر مي‌شود هم به امگان خلق اثر در فرايند خوانده شدن معتقد بود و هم خواننده را به خواننده فعال و غيرفعال تقسيم‌بندي کرد؟
بله‌، هر خوانشي في‌الواقع خوانش نيست‌. بله متن را مي‌خواند‌، ولي دريافتي از متن نمي‌کند، اسمش را هم مي گذارد خواندن‌. اينجا مقصود از خواننده، خواننده‌اي است که امکان دريافت زيباشناسي متن را داشته باشد.

«دريافتي از متن نمي‌کند» اين که تعارض دارد با تاويل‌هاي متفاوت از اثر. چون شما داريد ارزشگذاري مي‌کنيد و «چيزي» را مشخص مي‌کنيد که خواننده «بايد» آن را دريافت کند، وگرنه خواننده‌ي فعال نيست. اين همان تعريف سنتي از مخاطب و متن نيست که رنگ مدرن رويش خورده؟ يا من بد متوجه شده‌ام؟
اين هيچ ربطي به ارزشگذاري سنتي و غير سنتي ندارد‌، کسي که به فرض فلسفه نمي‌داند‌، مثلا  يکي از مباحث هايدگر را بخواند‌. ممکن است کلماتش را بخواند‌، لکن استنباط نمي‌کند‌، مقصود اين است که خواندني باشد که خواننده امکان ارتباط با متن را داشته باشد‌.

در بخش «خيال» به نظر مي‌رسد که براي تعريف تخيل بيش از اندازه استقرايي عمل مي‌کنيد. مثلاً مي‌گوييد خيال، نتيجه‌ي تجربه‌هاي فرد است. فکر نمي‌کنيد تخيل، خيلي فراتر از اتفاقات تجربه شده باشد؟ يعني خيال اصلاً به اين دليل اسمش خيال است که با مناسبات جاري زندگي ذهن تخيل‌کننده تناقضاتي دارد. اين‌طور نيست؟
براي اين‌که موضوع خيال باز شود به نظرم نياز است که از مسائل روزمره مثال زد و خواننده جوان ما نقش خيال را در عادي ترين مسائل زندگي ببيند‌. طبعاً بايد از سهل به طرف مقولات تخيل فرهيخته سمت و سو گرفت.
 
در فصل ادبيات و سينما به درستي اشاره مي‌کنيد که محض‌ترين آثار ادبي آثاري هستند که قابليت تبديل شدن به فيلم را ندارند. اما اين تعريف با انگاره‌ي عينيت‌گراي شما در مورد داستان متناقض نيست؟
اميدوارم بحثي که راجع به مصالح عينيت دادن در ادبيات شد به نتيجه‌اي رسيده باشد.

فکر نمي‌کنيد با توجه به گستردگي بحث‌هايي که در کتاب «حاشيه‌اي بر مباني ادبي» مطرح مي‌کنيد، لازم بود که مثال‌هاي ملموس‌تري در هر بخش مي‌آورديد؟
اگر برايم مثال مي‌زديد حتماً به نواقص کارم واقف مي‌شدم.

براي مثال در بخش‌هاي زاويه ديد، پلات و لحن و کنتراست زاويه ديد، مشخصاً چند اثر موفق و ناموفق را از سنخي که معرفي مي‌کريد به بحث مي‌گذاشتيد. بهتر نبود؟ هرچند فکر مي‌کنم آن کلمه «حاشيه» در عنوان کتاب شايد حاشيه امني براي نقادي اين کتاب ايجاد کند.
قطعاً همين‌طور است‌، ادعايي وجود ندارد‌. اميدوارم اين مقاله‌ها شروعي باشد تا بزرگان همت کنند و ضمن بررسي عناصر داستان نياز مخاطبان را بر طرف کنند‌. مطمئن هستم که اين گفتگو را در هر جا که منتشر کنيد، بدون کلمه‌اي از آن باشد‌.
* اين گفت و گو در روزنامه‌ي فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۷۶ - نظرات: ۲ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=227
يک‌شنبه - ۴ بهمن ۱۳۸۸

رمان‌هاي پنج صفحه‌اي
مجتبا پورمحسن: ۹ سال طول کشيد تا علي خدايي بالاخره پس از مجموعه داستان موفق «تمام زمستان مرا گرم کن»، مجموعه‌ي ديگري از داستان‌هايش را منتشر کند. حدود دو ماه پيش، داوران جايزه‌ي نويسندگان و منتقدين مطبوعات، دومين مجموعه داستانِ علي خدايي را به عنوان بهترين مجموعه‌داستان ايراني دهه‌ي گذشته برگزيدند. هم‌زمان سومين مجموعه داستان اين نويسنده‌ي ۵۱ ساله‌ي اصفهاني با عنوان «کتاب آذر» منتشر شد. با او درباره‌ي اين کتاب گفت و گو کردم.

آقاي خدايي، چرا موضوعات داستان‌هاي «کتاب آذر» اين‌قدر ساده هستند؟ اين‌که مي‌گويم «اين‌قدر» يعني کمي بيش از اندازه‌اي است که من به عنوان يک مخاطب بخواهم آن را هضم کنم.  
فکر مي‌کنم تلاش من در اين کتاب بيشتر اين بوده که بتوانم راحت بنويسم. براي اين‌که اين‌طور بنويسم خيلي از کارهايم را پاره کردم و دور ريختم. اگر ساده به نظر مي‌آيد، فکر مي‌کنم ساده نوشتن هم يک راه حل است ديگر.

ساده نوشتن که خيلي خوب است و در اين اصلاً حرفي نيست. شايد در اين‌که اصلاً هنر يک داستان‌نويس اين است که روي موضوعاتي که ظاهراً خيلي کوچک هستند زوم کند و اهميت آن‌ها را نشان دهد، هم در آن حرفي نيست. اما گاهي اوقات فکر مي‌کنم ديگر بيش از حد ساده است. يک نمونه‌ي موفق را مثال مي‌زنم، داستان «برف زمستاني»، داستاني است که از ابتدا تا پايانش خيلي ساده نوشته شده، همه مواظب اين آدم هستند و چيزي که اين آدم مي‌خواهد آن چيزي است که ديگران نمي‌خواهند. خيلي ظريف است و زياده‌گويي نکرده‌ايد، نه پيامي به آن معناي خاص دارد، نه خيلي برجسته شده، خيلي به دل نشسته، يک داستان کاملاً حرفه‌اي است. اما در داستان «فرهاد» يا حتا «سهراب» با خودم مي‌گويم که اين داستان‌ها را خواندم که چي؟ چي نه به آن معنا که بايد حتماً چيزي به من بگويد. حالا اين داستان‌ها که شايد بيش از اندازه ساده نيستند يا من نگرفته‌ام و نتوانسته‌ام درک‌شان کنم؟
قرار نيست توضيح بدهم که مثلاً در همين دو داستان که خودت اشاره کردي چه اتفاقي افتاد، اما اگر بخواهم اشاره کنم در داستان «فرهاد» يک‌جور رسيدن به يک بازي که گويا پدر قواعدش را نمي‌داند مطرح است. اما در «سهراب» اتفاق ديگري مي‌افتد، سهرابِ کودک، يک پرنده را مي‌کشد، بي‌آن‌که اصلاً بداند کشتن چي هست. اما مي‌بينيم که در آخر داستان، مادرش مي‌گويد اگر به تخم پرنده دست زده باشي... اما سهراب به پرنده دست زده، پرنده را کشته، بدون اين‌که بخواهد‌. اين دو اتفاقي است که در «سهراب» و «فرهاد» مي‌افتد. در داستان «سهراب»، کشتن بيان نمي‌شود. يک جدايي هم اين‌جا هست. دو تا اتفاق است. اتفاقي که با آن مواجه مي‌شود. اما در داستان «فرهاد» همان‌طوري که گفتم اتفاق ديگري مي‌افتد. پدر خسته‌تر از آن است که در بازي فرهاد شرکت کند. فرهاد مي‌گويد که مي‌خواهم از تو يک سوال بپرسم و اين است که خواننده‌ي محبوبت کيست؟ تيم فوتبال مورد علاقه‌‌‌ات کدام است؟ در داستان «فرهاد» اين اتفاق مي‌افتد يعني فرهاد دارد بزرگ مي‌شود، و اين‌ها با هم عجين مي‌شوند و پدر و پسر از هم به نوعي دارند لذت مي‌برند. نوع لذتي که پدر از پسر مي‌برد با آن ويژگي خاص. و احتمالاً به سلماني هم در اين داستان اشاره مي‌شود.

بله، کلاً در چند داستان به سلماني اشاره مي‌شود.
بزرگ شدن را در رشد موها پيدا مي‌کند و لذت بردن اين‌ها از همديگر، اتفاق بين اين پدر و پسر است. يک مقدار به سن و سال من مربوط مي‌شود. نمي‌دانم نويسنده‌ي جوان‌تري درباره‌ي فرزندش ـ فرقي نمي‌کند که او فرهاد است يا نه ـ دوست دارد با اين نوع نگاه، داستان يک پسر دوازده، سيزده ساله را بنويسد؟ شايد به سن من برمي‌گردد. اما وقتي نويسنده جوان‌تر باشد ، مثلاً در سي سالگي‌، زاويه‌ي نگاه کردن او به موضوع که يک پسر دوازده سيزده ساله است، يک نگاه، با زاويه اي ديگر خواهد بود.

و شايد به همين خاطر است که برجسته نمي‌شود و من به عنوان يک مخاطب سي ساله آن را نمي‌بينم.
مي‌دانيد سال‌هاست که داستان مي‌خوانم و اين را به دليل خاصي مي‌گويم.  وقتي  که در ۵۰ سالگي داستان مي‌خوانم با کسي که در ۲۰ سالگي داستان مي‌خواند، خيلي فرق دارد. بنابراين وقتي صداي آدمها و حرکاتشان را در داستان‌ها دنبال مي‌کنم، با توجه به سنم هم به آن‌ها نگاه مي‌کنم و از اين زاويه هم مي‌گويم که راوي چطور نگاه مي‌کند؟ مثلاً وقتي پيرمردي در داستان‌هايش اداي پسر جواني را در مي‌آورد، دقيقاً مي‌فهمم که با نگاه جوان نگاه نکرده، با در آوردن اداي جوان نگاه کرده، کلمات مصنوعي هستند. حالا وقتي با نگاه يک پدر ميان‌سال به موضوعي نگاه مي‌کنم‌، مثلاً يک فرزند که قرار است درباره‌اش داستان بنويسم، با اين تجربه‌ها اين داستان را مي‌نويسم. با سکوت با يک حرکت موسيقي داستان را مي‌نويسم. من از جا افتادن دست شکسته، فقط کلمه‌ آخ را مي‌شنوم و آن را مي‌نويسم. در حالي که اگر يک نفر ديگر بود و يک ذره از اين عاطفه دور شده بود، ممکن بود تمام نوع جا انداختن و گچ گرفتن و اين‌ها را بنويسد. يعني براي داستان ضروري بداند‌، ولي من آن را ضروري ندانستم. با دو، سه حرکت، باز شدن و بسته شدن در، يک مکان را توضيح دادم، چون در داستان «فرهاد» بهانه شکستن دست است براي پدر و پسري که خيلي تمايل دارند به نوعي به هم نزديک شوند. ولي پدر علي‌رغم ميلش آن‌قدر سنگين است. و تنها جايي که پسر مي‌تواند اين را به او بگويد در بيمارستان است، جايي که همه مي‌آيند؛ انترن مي‌آيد کارش را طوطي‌وار انجام مي دهد. پسر براي اين‌که پدرش را اذيت کند به پدرش مي‌گويد که مي‌خواهي اذيتت کنم، بگويم مرا ببري دستشويي؛ در حالي که هيچ پسر تازه بالغي به پدرش نمي‌گويد که مرا ببر دستشويي. اما وقتي که يک ارتباط عاطفي مي‌خواهد ايجاد شود، بازي اين‌طور شروع مي‌شود.

آقاي علي خدايي وقتي پنجاه ساله است شخصيت‌هاي داستاني‌اش حول و حوش زندگي خودش هستند، من سي ساله شخصيت‌هاي داستان‌هايم سي و چند ساله هستند، درحالي که در داستان‌هاي خارجي ديده‌ايم، نويسنده‌اي شصت سال سن دارد اما درباره‌ي عاشقي هيجده سالگي و بيست سالگي به شکلي مي‌نويسد که انگار جوان است، يا يک نويسنده‌‌ي سي ساله درباره‌ي شصت سالگي مي‌نويسد. به نظر شما، چرا اين مسأله را در ايران کمتر مي‌بينيم.
داستان وقتي درست در‌مي‌آيد که لباسي که به تن آدم‌هاي قصه مي‌کنيد، لباس درستي باشد. يعني اگر درباره‌ي هيجده ساله‌ها صحبت مي‌کنيم، آن لباس ـ منظورم از لباس، پوشش است ـ را که به قامت آن‌ها اندازه مي‌کنيد، بايد اندازه باشد. به همين خاطر خساست چيز خوبي است و انتخاب‌تان بايد درست باشد.
يعني با يک لکه، يک برجستگي روي لباس، يک حرکت يا حتا يک لبخند که در هيجده سالگي است. خيلي از نويسندگان خارجي در اين کار موفق بوده‌اند، خيلي از نويسندگان ايراني هم موفق بوده‌اند. اين‌طور نيست که ما بگوييم نويسندگان ايراني در اين زمينه ناموفق بوده‌اند، خيلي‌هاشان موفق بوده‌اند. همه داستان‌هاي دوران خودشان را نوشته‌اند که بعضي‌ها هنوز زنده‌اند. اما الان اين‌طوري به داستان نگاه نمي‌کنيم، به خصوص به داستان کوتاه. يعني اين قدر وقت نمي‌گذاريم که داستان کوتاه را با آن قامت‌ها ببينيم. به همين خاطر هم هست که خيلي از داستان‌ها، نزديک به خودمان هستند. اين‌ها تجربه‌هاي آسان‌تري هستند، تجربه‌هاي ملموس‌تري هستند که راحت‌‌تر به آن‌ها دست پيدا مي‌کنيم.

با توجه به توضيحاتي که در مورد داستان‌هاي «فرهاد» و «سهراب» داديد ـ نمي‌گويم براي من مورد قبول است ـ اما براي شما ملموس است، شما با خست خيلي زياد کلمات را نشانديد، شما اين را ديده‌ايد، حس کرده‌ايد. شايد من هنوز اين را حس نکرده باشم.

حرف شما کاملاً درست است. وقتي اين کارها را چاپ کردم، فکر مي‌کردم ممکن است خوانندگان کتاب، از اين داستان‌ها اصلاً خوش‌شان نيايد و يا مورد علاقه‌شان نباشد. آخر که چي آدم درباره‌ي پسري بنويسد که دستش شکسته يا پسري که گُل بخورد و مادرش خانه نيامده باشد. آخر که چي؟ ما امروزه وقت داريم به اين چيزها بپردازيم؟

اگر من به عنوان يک مخاطب فکر کنم اگر آقاي خدايي مي‌خواست راجع به ارتباط  فرزند و والدين داستان بنويسد. از اين داستان‌هاي ـ با عذرخواهي ـ مزخرف اجتماعي مي‌نوشت که صرفاً مثل گزارشي است که در روزنامه چاپ مي‌شود. اما اين‌ها اين‌طور نيست، اين‌ها همه داستان هستند، اين است که اين «که چي‌ها» ارزش پيدا مي‌کند که من از شما در موردش بپرسم. اتفاقاً من سرعت را در نظر داشتم. شما در مجموعه‌ي داستان «تمام زمستان مرا گرم کن» هم کلاً ريتم اتفاقات را نگه مي‌داريد. اما فکر مي‌کنيد در سال ۸۸‌، زماني که داريم زندگي مي‌کنيم، بيش از اندازه زمان و اتفاقات را در داستان‌هاي خودتان متوقف نکرده‌ايد؟
راستش پاسخ اين سوال را نمي‌دانم. من زمان را نگه نداشتم. اگر به مجموعه‌هاي من نگاه کنيد؛ مجموعه اول خيلي جوان است، مجموعه‌ي دوم کمي بالاتر، در مجموعه‌ي سوم هم دوره‌ ديگري وجود دارد. بنابراين داستان‌هايم دارند سير خودشان را طي مي‌کنند. زمان هم مدل خودش را، اما اگر اين مدل زمان براي اين داستان‌ها توجيهي ندارد، اين خوب نيست. اما اگر اين مدل زمان براي اين داستان‌ها توجيه دارد، خيلي خوب است. پس چرا روي آن پافشاري کنيم که شکل ديگري باشد.

چون همين اتفاق در داستان «برف زمستان» افتاده و من خيلي دوستش داشتم. البته شايد اين سليقه باشد.
خودم هم نسبت به اين داستان، عاطفه‌ي بيشتري دارم. براي اين‌که فکر مي‌کنم انگار همه، راوي را هل مي‌دهند که زودتر بميرد و البته او هم نمي‌گويد، مي‌گويد من هم مي‌توانم مثل شما باشم، ولي مثل اين‌که‌ قراره پدر مهربان باشم.

بله، دقيقاً، نکته‌ي جالبي را ديديد. شايد اين‌جا از سن‌تان جلو زديد.
نمي‌دانم به هر حال اين داستان‌ها مال يک دوره است ديگر. مثلاً من در يک دوره مي‌نوشتم و در آخر هم پايان مي‌يابد.

آقاي خدايي، داستان‌هاي تا قبل از داستان «گربه» را چرا اصلاً بايد ادبيات بدانم و سينما ندانم؟ چون ديالوگ‌ها پشت سر هم مي‌آيد، توصيفي است، اجراي ادبي کم‌تري دارد. فکر مي‌کنم که اين‌ها همه مي‌تواند تصوير شود، چه چيزي اين‌ها از يک تصوير متمايز مي‌سازد و اين‌ها را به ادبيات تبديل مي‌کند.
يعني جنبه‌ي تصويري در آن زيادتر به چشم مي‌خور؟ فکر مي‌کنم اين را جاي ديگري هم خوانده‌ام. اين صحبت شما به جنبه‌هاي تصويري کارها اهميت ويژه‌اي داده، در حالي‌که شما با عمل نوشتن و خواندن، جنبه‌ي تصويري زنده مي‌کنيد، به اين اعتبار که‌اين‌ها داستانند.

تصوير اصلاً بخشي از آن چيزي است که باعث مي‌شود سوال ايجاد شود.
بله، اين‌که سريع‌تر به نظر بيايد.

يک چيز ديگر هم هست که خيلي مهم است: ‌اين‌که گوينده‌ي ديالوگ‌هاي شما مشخص نمي‌شود، يعني جلويشان نوشته نمي‌شود کي گفت. همه‌ي اين‌ها را مخاطب در ذهنش تصوير مي‌کند. يعني مجبور است که اين کار را بکند. چون شما نمي‌گوييد کي گفت.
بله، يک اتفاق است و من هم خيلي دوست دارم که در کارهايم بيفتد، به خصوص در داستان «آذر» يعني همين‌طوري اين‌ها حرف مي‌زنند، بيشتر آن سر و صداهايي است که در خاطر مي‌ماند. تلاش کردم آن سر و صداها را در کلمات يا حرف‌هاي آدم‌ها بگويم.

شايد از ديرفهمي من بوده.
نه، نه در بعضي از اين داستان‌ها صداها را داريم که اين‌صداها جمله‌هاي خودشان را مي‌گويند که ممکن است در اين جمله‌هايشان حرکت‌هايشان را هم نشان دهند و آن‌هايي را که لازم است در داستان تشخص پيدا کنند، به نوعي معرفي کنند. وقتي مي‌گويد آلي يا سارا، آن صداها تشخص‌هاي خاص خودشان را دارند و بقيه لازم نيست تشخص داشته باشند. آن صداها مثل هاله‌اي بقيه صداها را در برمي‌گيرند و ما مثلاً صداي يک ميهماني را داريم.

بله، اين شيوه‌‌اي کاملاً ادبي براي اجراي اين سر و صداهاست.
من حس کردم که در کارهاي ديگر هم اين هست.

ببينيد در داستاني مثل «آذر» يا «برف زمستان» اين سر و صداها قابل درک است و من مخاطب مي‌فهمم. ولي در داستان‌هاي ديگر مثل داستان «بچه‌ها» اين‌طور نيست؟
البته به نظر مي‌آيد در داستان اگر ما ندانيم، اين صداها را چه کسي مي‌گويد، داستان به هم مي‌ريزد. اما گاهي بايد متمرکزتر و با احساس اين آدم‌ها نزديک‌تر شويم. مهم اين است که در مجموع با اين صداها قرار است چه اتفاقي بيفتد.

اين خستي که مي‌گوييد، براي من هم قابل درک است و هم قابل پذيرش و کاملاً هنرمندانه. اما من مي‌گويم وقتي اين‌ها ديده نمي‌شود، يعني نيست. شما يک جاهايي تصوير مي‌سازيد، هر نويسنده‌اي در جاهايي از داستانش تصوير مي‌دهد. اما من مخاطب وقتي اين به هم ريختگي را مي‌بينم و گيج مي‌شوم، مجبور مي‌شوم اين صداها را به تصوير تبديل کنم تا بتوانم آن را بفهمم، اين‌جاست که من مي‌گويم شايد اگر آن‌طور نوشته نمي‌شد براي من مخاطب قابل درک بود.
فرض کن آن را من ننوشته بودم. آن را که من ننوشته بودم، کس ديگري نوشته بود، آن طوري بهتر بود؟ خب من اين‌طوري بلدم و مي‌نويسم.

جواب دندان شکني به من داديد آقاي خدايي.
اي بابا، چه دندان‌شکني؟

قانع‌کنند‌ه‌ بگويم خيلي بهتر است. اتفاق ديگري هم هست که الان در مجموعه داستان‌هاي ما زياد مي‌افتد؛ اين که شخصيت‌هايي با اسامي ثابت در يک مجموعه داستان حضور دارند و يا حتي در اين جا که تنها اسامي شخصيت‌ها ثابت نيست، انگار که همان آدم‌ها هستند، برش‌هايي از همان زندگي است.
کتاب «آذر» مشخصاً، که فرهاد مدام تکرار مي‌شود يا راوي و آذر؟

هر دوتايش. آيا تعمدي داشتيد که اين داستان‌ها در ادامه‌ي يکديگر و به صورت يک‌پارچه خوانده شوند؟
بله، در يک دوره‌اي اين کار را کردم. اگر داستان‌هاي «زمستان مرا گرم کن» يا همين  «کتاب آذر» و يکي دو داستان ديگر را که منتشر شده، ديده باشيد، مي‌بينيد که تقريباً آدم‌ها خيلي زياد نيستند. آدم‌ها مشخصات خاصي دارند. مثلاً «عمه»، در خيلي از داستان‌ها هست و حتا ممکن است موضوع‌هاي مشخص در خيلي از داستان‌هاي کتاب قبل من، در داستان‌هاي اين کتاب هم آمده باشد. اين اتفاقات مي‌افتد. اين‌ها مصالح من هستند. دوست دارم با اين مصالح کار کنم.

ولي اعتقاد داريد که براي من که دارم اين داستان‌ها را پشت سر هم در اين کتاب مي‌خوانم، انگار کسي هست که دارد به هر داستان، تقلب مي‌رساند‌؟

تقلب مي‌تواند باشد. شما با يک آگاهي شروع مي‌کنيد به خواندن داستان بعدي، بعد از دو، سه تا داستان مي‌رسيد که آذر همين آذر است‌. مي‌توانستم مثلاً اسم آن را چيز ديگري هم بگذارم و شما بگوييد که اين همان آذر است. من اين‌ها را در يک دوره‌ي خاص نوشتم، اين‌ها اشيايي هستند که دوست دارم با آن‌ها تابلوهاي مختلف بسازم.

يک چيز خوبي هم در مورد اين اسامي در اين داستان‌ها هست. اين‌جا تقلب رساندن اصلاً بد نيست و شما اصرار نداريد که بگوييد اين آذر، آن يکي آذر نيست‌. يا اين سهراب، آن سهراب نيست. خيلي راحت نشان مي دهيد که همان است. اين از ويِژگي‌هاي مثبت است.
شما با آن‌ها احساس نزديکي مي‌کنيد.

دقيقاً مي‌خواهم بگويم که انگار دارم يک خانواده را مطالعه مي‌کنم.‌
با همه‌ي اين‌ها احساس نزديکي مي‌کنيد، يا گاهي احساس فاميلي مي‌کنيد.

نکته‌ي ديگر اين‌که شيوه‌ي نوشتن چند داستان شما متفاوت است. مثلاً داستان «گربه‌» که در اين داستان تعمداً از زبان معيار خارج مي‌شويد. جايي که مي‌گوييد «‌‌تا نيمه‌شب که بخوابيم ده بار، ‌بيست بار به بالکن سر زدم، يک بار گربه خواب بود، يک بار چرا بيداره، اما چشماش باز نيست، ‌يک بار يکي از پاهاش درد نمي‌کنه.» يعني با اين ديالوگ‌ها از يک عبارت، يک اتفاق ساختيد. اين در داستان‌هاي قبل نيست، اما شما از داستان «گربه‌» به بعد انگار کمي بيشتر در نثر داستان‌ها دست مي‌بريد.

واقعاً نمي‌دانم. اين خيلي معمولي اتفاق مي‌افتد. فقط چيز خنده‌داري که مي‌توانم بگويم اين‌که اين موضوع در هر خانه‌اي اتفاق مي‌افتد قبل از اين‌که بچه‌ها بروند بخوابند، مادر يا پدر خانه همه‌ي اين کارها را مي‌کنند، اين اتفاق مي‌افتد. همين‌طور است ديگر.‌

در ادامه، اشاره به داستاني دارم که نوشته شده «با رضا مختاري». داستان‌هاي رضا مختاري را مي‌شناسم. در آخرين مجموعه داستاني هم که منتشر کرده بود، راجع به آن نقد هم نوشته بودم و کارهايي که آن‌جا مي‌کرد به نظر من ايده‌ي خيلي خوبي بود در نثر، ولي در آن افراط کرده بود و از آن بيرون زده بود. در اين داستان، نگاه شما خيلي شبيه مختاري شده، ‌اين‌طور نيست.
اين يک تجربه‌ي مشترک بود که من در آن کاري را که مي‌خواستم، کردم و رضا هم همکاري کرد و شد يکي از «ترانه‌هاي ايراني» که قرار بود در «راوي» منتشر شود.

داستان‌هاي مجموعه خيلي ساده نوشته شدند، اما ناگهان ما مي‌رسيم به داستان «ترانه‌هاي ايراني» که مي‌بينيم خيلي ارجاعات متعدد دارد و خيلي با نثر بازي مي‌شود و شايد اصلاً بشود گفت همان کاري که بعضي از بچه‌ها دوست داشتند در شعر بکنند ـ چون کارم شعر هم هست اين را مي‌گويم ـ يک جورهايي که از چيزي نگويند و خود آن چيز را خلق کنند. يا همان چيزي که مثلاً براهني در «دف دف» گفت. ما تا اين حد تجربه را تا اين‌جا مي‌بينيم. خيلي با بقيه کتاب ناهمخوان است. با نگاه علي خدايي در اين کتاب نمي‌خواند.
«ترانه‌هاي ايراني» بر اساس موسيقي نوشته شده، چند ترانه است. براي اين مجموعه دو تا از آن‌ها را انتخاب کرده‌م. احساس کردم يک نوع آماده کردن است و آماده شدن براي رسيدن به چيز ديگر که با خودش يک موسيقي پنهان داشت و به من براي رفتن به سمت داستان بعدي و داستان‌هاي بعدتر کمک مي‌کرد. اگر ناهمخوان است، خب واقعاً به نظر مي‌آيد با آن شکل‌هاي قبل نمي‌‌خواند. اما فکر مي‌کنم الزامي ندارد که «کتاب آذر» يک نوع نثر داشته باشد تا ما بگوييم که بويي از آذر را با خودش ندارد و به نظر کمي دور دست بيايد‌. اگر داشته باشد به نظر من مي‌تواند.

داستان «سين اصفهان» داستان خيلي خوبي است که يک اتفاق خيلي هستي‌شناسانه در آن مي‌افتد. آن هم اين است که علي‌رغم اعتقاد همه‌ي ما که فکر مي‌کنيم مکان ثابت مي‌ماند و آدم‌ها هستند که تغيير مي‌کنند،در اين جا برخلاف اين، آدم‌ها مي‌بينند مکان است که دارد عوض مي‌شود.
مکان چي؟

اصفهان.
با اصفهان‌هاي متعدد رو به رو هستيم.

اين را خيلي زيبا اجرا کرده‌ايد. اين محور کار شما بود؟
ببينيد، من به نکته‌اي هم قبلاً اشاره کردم. اولاً براي من اصفهان خيلي مهم است. دوم اين‌که من در شهري زندگي مي‌کنم، از خيابان‌هايي رد مي‌شوم و از کوچه‌هايي مي‌گذرم که علاوه بر من، پنجاه سال قبل،‌ صد سال قبل، چهارصد قبل و خيلي سال‌هاي قبل‌تر از آن، آدم‌ها از همان محل‌ها رد شده‌اند.
جاي پاهاي آن‌ها هست و من گاهي وقت‌ها در جا‌ي پاهاي آن‌ها قدم مي‌گذارم و بر‌مي‌دارم، بنابراين در بسياري از لحظات اگر شما بايستيد و از دور نگاه کنيد، آيا مي‌توانيد بگوييد کدام يک از ما ايستاد‌ه‌ايم در آن‌جا؟ يک مثال ساده بزنم‌: در شب‌هايي مثل شب‌هاي قدر که مراسم اين شب‌ها در همه جا اجرا مي‌شود، روي صحن مسجد جامع اصفهان را با قالي مي‌پوشانند و آدم‌ها همه مي‌نشينند در آن؛ شما با مسجدي رو‌به‌رو هستيد که سقف بالاي سرتان، آسمان است‌. يک نفر سخنراني مي‌کند، يک نفر زيارتنامه مي‌خواند و کسي دعا مي‌خواند و ما به آن سمت نگاه مي‌کنيم يا گوش مي‌کنيم، وقتي که من در آن جا نشستم آيا پنجاه سال قبل‌تر، دويست سال قبل‌تر از آن، پانصد سال قبل‌تر، آيا کسي مثل من آن جا ننشسته بود؟ حالا شما از بالا نگاه کنيد. از بالا به اين منظره نگاه کنيد. ما کداميم؟
بنابراين وقتي که از تکه‌هاي سفرنامه‌اي استفاده مي‌کنم در حقيقت کدام يکي از ما دارد صحبت مي‌کند. در يکي از تکه‌هاي داستان اصفهان توضيح مي‌دهم ـ من اين را از سفرنامه برداشتم‌، در حقيقت وقتي آن را مي‌خواندم- مي‌گويد: «‌مردم اصفهان گرمک زياد مي‌خورند. از اول بهار تا پاييز گرمک هست. اين را مي‌آورند مي‌فروشند.»
در تکه‌اي از داستان، من با پدرم براي اولين بار گرمک مي‌آوريم براي فروش به اصفهان و بعد منِ راوي دور ميدان نقش جهان مي‌چرخد و بعد بلافاصله مي‌گويد که من در بيمارستانم و دارم کار مي‌کنم و اين کار را مي‌کنم و عصر مي‌روم، من کدام يکي از اين‌‌ها هستم؟

به عنوان يک مخاطب، براي من اصلاً مسأله‌ي اساسي اين نيست که شما کدام‌ يکي هستيد.
اين حرف شما کاملاً درست است. داستان دارد اين بازي را مي‌کند، به اضافه بخش‌هايي که در‌باره‌ي مسجدها و خيابان‌ها و شهر اصفهان گفتم، آن نکات است که مورد نظر است، اين‌که از کجا آمده‌ام، اصلاً مهم نيست.
ولي مي‌خواهم به شما بگويم که اين تنوع‌ها هست که شما مي‌گوييد ما با اصفهان‌هاي گوناگون رو‌به‌رو هستيم‌. اصفهان سفرنامه‌اي، اصفهان صد سال پيش، اصفهاني که من راوي براي شما مي‌گويم، اصفهاني که بچه‌ها در آن دارند تماشا مي‌‌کنند و حرف مي‌زنند، و اصفهاني که بيماران از آن حرف مي‌زنند، حالا به تناسب موقعيت داستاني.

در شروع داستان‌تان مي‌گوييد‌: «‌‌با هم خداحافظي مي‌کنيم و تعطيلات نورزي‌مان فرا مي‌رسد.» بعدش انگار که قرار است من مخاطب تعطيلات نوروزي‌ام را در داستان «سين اصفهان» بگذرانم‌.
من مخاطب در حقيقت مي‌آيم که اصفهان را ببينم. اما مي‌بينم که نمي‌توانم اصفهان را ببينم چون اصلاً يک اصفهان وجود ندارد که من بخواهم آن را ببينم
يعني در حقيقت، اصفهاني که روي داستان است. حالا شما چاقو را در اين اصفهان فرو ببريد و يک برش از آن برداريد، و ببينيد چه لايه‌هاي زمين‌شناسي گوناگوني وجود دارد.

به نظر من، اين موفق‌ترين و طولاني‌ترين داستان شماست.
من معمولاً داستان‌هاي کوتاهم دو صفحه‌اي و رمان‌هايم پنج صفحه‌اي است!

ولي فرم و موضوع خيلي با هم هماهنگ است. انگار که داستان‌هاي قبلي در اين‌جا به تکامل رسيده‌اند.
راستش اصلاً جوابي ندارم، اين هم نظر شماست.‌

* اين گفت و گو در روزنامه‌ي فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۳۸ - نظرات: ۱ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=226
ليست آخرين نوشته ها
- من، من نيستم
- گفت و گوي گاردين با جويس کرول اوتس، نويسنده‌ي آمريکايي:
- گفت و گو با رضا قاسمي، نويسنده‌ي برنده‌ي جايزه‌ي بهترين رمان دهه‌ي گذشته- چاپ شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:
- علي معلم، بهترين شاعر بعد از بيدل؟
- گفت و گو با يونس تراکمه، يکي از داوران جايزه‌ي ادبي منتقدين مطبوعات:
- گفت و گو با رامين بحراني، فيلم‌ساز ايراني‌الاصل آمريکايي:
- گفت و گو با اميرحسين يزدان‌بُد، نويسنده‌ي مجموعه داستانِ «پرتره‌ي مرد ناتمام»- منتشر شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:
- به جان شما نه، به جان خودم
- گفت و گو با حسن محمودي، نويسنده‌ي مجموعه داستان «از چهارده سالگي مي‌ترسم»، چاپ شده در روزنامه جهان اقتصاد:
- پوچي-۲۴
- گفت و گو با عباس صفاري، به بهانه‌ي انتشار فيلمي براساس شعرش در آمريکا- چاپ شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:
- گفت وگو با کاوه ميرعباسي، مترجم و داستان‌نويس:
- «واي منوچهري که بهار است و همه چيز خوب ظاهراً»*
- گفت و گو با دي‌بي‌‌سي پي‌ير، نويسنده‌ي رمان «تابستانِ گندِ ورنون»
- گفت و گو با ايوان کليما، نويسنده‌ي اهل چک
- چاپ دوم براي «بهار ۶۳»
- بله، داستان‌هاي خوبي است
- پوچي- ۲۳
- همزيستي هولناک انسان و طبيعت
- «يک تشريفات ساده»، فيلمي جذاب و تکان‌دهنده
- رمانِِ شکست
- بوي کاغذ رنگي
- من از شخصيت داستانم معذرت مي‌خواهم
- «رئاليسم وجود ندارد»
- نامه‌اي به اسويتيوا*
- شعرهايي عزيزتر از داستان‌ها
- يک شهر، يک مرد، سه زن
- گفت و گو با محمدعلي سپانلو، شاعر کتابِ «قايق‌سواري در تهران»، چاپ شده در روزنامه فرهيختگان:
- تکذيب يک امضا
- متن گفت‌ و گو با مجتبا پورمحسن، نويسنده‌ي رمانِ «بهار ۶۳»، چاپ شده در روزنامه فرهيختگان:
- «خودآزاري تا لحظه‌ي مرگ» يا داستانِ مصاحبه‌ي خانم مهتدي با من درباره‌ي رمانِ «بهار ۶۳»
- روشنفکري غضنفري
- بهار ۶۳ در رشت
- شبِ زمستانيِ نيما و ما
- ادبيات داستاني گيلان و ستاره‌اي در راه

RSS 2.0



mojtabapourmohsen@gmail.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
دارم؟
دوشنبه - ۲۱ دي ۱۳۸۸

«... دارم خو مي‌کنم با اين فراموشي و خاموشي...»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۵۸۷۸۵۴ صفحه
مشاهده امروز: ۲۰۵ صفحه
بيشترين مشاهده:
سه‌شنبه - ۱۵ دي ۱۳۸۸
تعداد: ۳۲۲۶ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۲ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
جمعه - ۲۰ مهر ۱۳۸۶
تعداد: ۶۷ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
مادام بواريِ معاصر
دو شعر از آدونيس
يادداشت جويس کرول اوتس درباره‌ي مرگ سلينجر
گفت و گو با ابوتراب خسروي، درباره‌ي کتاب «حاشيه‌اي بر مباني داستان»، چاپ شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:
گفت وگو با علي خدايي، نويسنده‌ي مجموعه داستان «کتاب آذر»- چاپ شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:
جستجو

لينک دوستان

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
تبليغات
گزيده‌ي شعرهاي ريموند کارور

گزيده‌ي شعرهاي ريموند کارور
بهار 63

بهار ۶۳/رمان/ ۱۳۸۸/ نشر چشمه
من مي‌خواهد خودم را تصادف کنم

مجموعه شعر «من مي‌خواهد خودم را تصادف کنم خانم پرستار»/ ۱۳۷۹/ انتشارات نامجوفرد
تانگوي تک‌نفره

مجموعه شعر «تانگوي تک‌نفره»/ ۱۳۸۷/ گروه انتشارات آزاد ايران
مجموعه شعر تانگوي تک نفره

مجموعه شعر «تانگوي تک‌نفره»/۱۳۸۸/ انتشارات هزاره سوم انديشه
هفت‌ها

مجموعه شعر «هفت‌ها»/ ۱۳۸۵/ انتشارات هزاره سوم انديشه
ما و غرب

کتاب «ما و غرب» مجموعه گفت و گو با انديشمندان/ ۱۳۸۷/ راديوزمانه
مردي بدون کشور

مردي بدون کشور
مراجعه به: