لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
يک‌شنبه - ۲۵ مرداد ۱۳۸۸

افغانستان از ياد رفته است

در آخرين روزهاي سال ۸۷ و در حالي‌که اکثر جوايز ادبي به دلايل مختلف، از اعلام برندگان جوايز ادبيات داستاني خودداري کردند، کتاب «از ياد رفتن» نوشته‌ي محمدحسين محمدي، به عنوان برنده ي جايزه انجمن نويسندگان و منتقدين مطبوعات شد. محمدي، نويسنده‌اي است افغاني که اگرچه در افغانستان به دنيا آمده، اما سال‌هاي زيادي را در ايران زندگي کرده است. «انجيرهاي سرخ مزار» و «پروانه‌ها و چادرهاي سفيد» از ديگر آثار اين نويسنده هستند. او به خاطر مجموعه داستان «انجيرهاي سرخ مزار» برنده‌ي جايزه صلح افغانستان نيز شد. با او درباره‌ي رمان «از يا رفتن» و ادبيات افغانستان گفت و گو کردم که در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

محمدحسين محمدي/ عکس از حسين ساکي

از اين‌جا شروع مي‌کنيم که اين خيلي جالب است که يک نويسنده‌ي افغاني، برنده‌ي جايزه‌ي منتقدين مطبوعات ايران مي‌شود که اين هم شايد براي ادبيات ايران و هم افغانستان خوب باشد که در اين تعامل به راحتي به ادبيات فارسي زبان مي‌رسيم تا ادبيات ايراني، کلاً شما خودتان که در اين سال‌ها در ايران زندگي کرديد چنين احساسي داشتيد که اين تعامل بين ادبيات فارسي ايران با ادبيات افغانستان وجود دارد يا نه؟ و يا با دشواري رو به رو بوديد؟ يعني پس زده مي‌شديد؟
خوشبختانه در بين نويسندگان افغانستان از ديرباز نويسندگان ايران پذيرفته شده بودند، چه در داخل افغانستان، چه در دنياي مهاجرت، ما نويسندگان افغانستان هميشه با آثار نويسندگان ايران دمخور بوديم و در واقع يکي از راه‌هاي‌ ما به داستان‌نويسي ايران‌ بود. حتي کتاب‌هايي از ايران در دهه‌ي 60 در افغانستان چاپ شد، مثل کتاب «چشم‌هايش» از بزرگ علوي که در کابل چاپ افست شده بود. منتها در دنياي مهاجرت طبعاً ما در آغاز را،ه چندان با نويسندگان ايراني آشنايي نداشتيم. براي نمونه در مورد خود من به قول معروف در مخيله‌ي من نمي‌گنجيد که مثلاً ناشر کتاب من يک ناشر ايراني و مطرح باشد و بعد ‌اين کتاب در سطح ايران جايزه بگيرد و با نويسندگان درجه‌ي يک ايران رقابت کند. اين مسايل اصلاً به مغزم خطور نمي‌کرد تمام هدفم، نوشتن داستان بود و اين‌که داستاني خوب بنويسم.
خوشبختانه تعداد مهاجريني که در ايران زندگي مي‌کردند و هنوز هم بعضي‌ها زندگي مي‌کنند، وقتي‌که به ادبيات داستاني روي آوردند کم کم بين نويسندگان و خوانندگان ايران مطرح شدند و اين جاي خوشحالي دارد، و اين مطرح شدن ادبيات افغانستان باعث شد که رويکرد اهالي ادب و مردم ايران به افغانستان دگرگون شود، چرا که در داخل ايران، مهاجرين بيشتر از طبقه‌ي پايين افغانستان بودند. اما همين طبقه‌ي پايين افغانستان در طول مهاجرتي که در ايران داشت، امروز به مرحله‌اي رسيده که در سطح ادبيات افغانستان چه در داستان و چه در شعر حرف اول را مي‌زند.
خوشبختانه در سال 87 دو جايزه‌ي اول ادبيات ايران چه در داستان و چه در قسمت شعر، به داستان من‌ «از ياد رفتن» و در بخش شعر به الياس علوي تعلق گرفت و اين جاي خوشحالي‌ است که اين تعامل بين شاعران و نويسندگان ايران و افغانستان به وجود آمده است. خوشحال مي‌شويم که اين داد و ستد بين نويسندگان ايران در داخل افغانستان هم باشد. بنده هر وقت که از ايران به افغانستان برمي‌گردم، معمولاً دوستان از من سراغ کتاب‌هاي جديد منتشر شده در ايران را مي‌گيرند، يعني هنوز هم نگاه نويسندگان افغانستان به ايران است.

با توجه به مضمون کتاب‌تان و اين‌که در چند سال اخير روي افغانستان خيلي زوم شده و ديده شده، عنوان کتاب شما، يکي از وسوسه‌انگيزترين عنوان‌هاست. چيزي که در اين‌جا به عنوان دغدغه وجود دارد يک نقيصه و يا پارادوکسي است که کار را جذاب مي‌کند: «‌از ياد رفتن». انتظار مي‌رود در جايي که همه بر ‌مقوله افغانستان‌ زوم مي‌کنند، کسي نگران از ياد رفتن نباشد. در اين مورد بيشتر توضيح دهيد؟
به نکته‌ي خوبي اشاره کرديد درست است‌ که افغانستان در هفت‌ هشت ساله‌ي اخير در خبرگزاري‌ها و روزنامه‌ها و رسانه‌ها و ادبيات تمرکز يافته، يعني نگاه جهان به افغانستان معطوف شده و يا به قول شما روي کشور افغانستان زوم کردند؛ اما به نظر من با وجود اين‌که روي افغانستان زوم شده، باز هم افغانستان از ياد رفته است. در واقع اين‌طور بايد عنوان کرد که يک چيز مقابل چشمان ما و شما هست و به ظاهر آن را مي‌بينيم، اما حقيقتاً نمي‌بينيم. به نظر من وضعيت افغانستان در جهان امروز به اين شکل است که جهان، ظاهر افغانستان را ديده، اما حقيقت افغانستان را نديده است. «از ياد رفتن»، همان‌طور که خودتان اشاره کرديد حاصل همين نوع نگاه به جهان است و نوشتن «از ياد رفتن»، واکنشي بود در مورد وضعيت افغانستان نسبت به رويدادهاي جهان. فکر مي‌کنم خود شخصيت از ياد رفتن، سيد ميرک شاه آغا و خود داستان، کلاً از ياد رفتن است، با توجه به اين‌که ما فکر مي کنيم جلوي چشم و در ياد و همه هست اما در حقيقت از ياد رفته، همان طور که سيد ميرک شاه آقا از ياد رفته، همان طور که خود سيد ميرک شاه، همه چيز را از ياد برده است.

از اين نوع پارادوکس‌ها در رمان شما زياد است که اتفاقاً جالب هستند. از جمله اين‌که تاريخ‌هاي روايتش به هجري قمري است. سيد ميرک شاه آغا يک شخصيت کاملاً مذهبي است که به ياد ندارد نمازش را قضا خوانده باشد، هميشه سر موقع نماز مي‌خواند. اما نکته‌ي جالب، اين پارادوکسي است که در اين آدم وجود دارد و در جاهاي مختلف هم مي‌بينيم. اين‌که هنوز منابع موثقش راديو آمريکا و راديو بي‌بي‌سي است، آنجايي که مي‌گوييد: «به ياد مي‌آورد که دو روز مي‌شود که از دنيا بي‌خبر مانده است. دو روزي که موج راديويش روي بي‌بي‌سي و صداي آمريکا نبوده» اين تمثيلي از تناقضات جامعه‌ي افغان امروزي است؟
بله، دقيقاً. وقتي ‌که شما داخل افغانستان وارد مي‌شويد‌، با اين پارادوکس‌ها مواجه خواهيد شد. کشوري که بسيار از تکنولوژي عقب مانده، اما باز هم مي‌بينيد يک نوع تکنولوژي روز دنيا در آن‌جا وجود دارد. مردمي که نان شب ندارند، اما ماهواره دارند، مردمي که بسياري از نيازهاي اوليه زندگي را ندارند، اما وسايل مدرن را در اختيار دارند. پارادوکس وارد زندگي مردم افغانستان شده، همان‌طور که خودتان عنوان کرديد مردمي که بسيار مذهبي و غيرتي هستند، اما هنوز هم چشم و نگاه‌شان به کشورهاي بيگانه است. حتي به کشورهاي همسايه چشم ندارند، بلکه چشم‌شان به کشورهاي غربي و کشورهايي است که حتي با دين و مذهب آنها سرسازگاري ندارند.

اتفاقا همان جا در داستان يک کلمه‌ي خيلي جذاب هست که به نظر من اين کلمه در اين پاراگراف سبب شده که اين پاراگراف يک شعر مستقل شود. آن هم کلمه‌ي نما‌زي است. راوي، موقع روايت کردن براي صحت خبرهاي بي‌بي‌سي و صداي آمريکا، از کلمه‌ي نمازي استفاده مي‌کند، يک کلمه به شدت مذهبي. اما در مورد رسانه‌هاي غربي اين پارادوکس را ندارد. کلاً اين تلفيق پارادوکس‌هايي که در جامعه‌ي افغانستان است و شما بازنمايي کرديد و اين امکان زباني که در اختيار شما است مجموعه‌ي جالبي را فراهم آورده، شما به اين بر‌هم‌کنش توجه داشتيد؟
در قسمت زبان و ادبيات داستاني، در آغاز خيلي آگاهانه برخورد نکرده بودم. منتها در داستان «از ياد رفتن» برخورد با زبان کاملاً آگاهانه صورت گرفت، زباني که در افغانستان به کار مي‌رود، باز هم يک پارادوکس است. با وجود اين‌که به ظاهر ما فکر مي‌کنيم واقعاً زبان فارسي در افغانستان عقب مانده و به روز نشده، اما بسياري از امکانات ديگري را در وجود خود دارد که ما مي‌توانيم از زبان فارسي امروز آن‌ها را بگيريم و استفاده کنيم و موجب قوت زبان فارسي شود. من تلاش داشتم از اصطلاحات و گفت و گوهاي روزمره‌ي بين مردم استفاده کرده و علاوه بر گفت و گوها، آن‌ها را وارد زبان اصلي و روايت داستان کنم و فکر مي‌کنم همين‌ها سبب شده که زبان داستان هم به قوتي برسد که مورد توجه قرار گرفته، در عين حال که زبان داستان‌هاي من چه در «از ياد رفتن» و چه کتاب «انجيرهاي سرخ مزار» بيشتر روي زبان شمال مردم افغانستان، ‌شهر مزار شريف و شهر بلخ تمرکز کرده و اين به دليل تلفيقي است که با قوميت‌هاي مختلف شده، دگرگوني‌هايي که در زبان رخ داده است. آن‌جا به نظرم به شکلي خاص رخ داده تا مثلاً در کابل، هرات يا ديگر جاهاي افغانستان. چرا که بلخ، ام‌ بلاد هم و زادگاه زبان فارسي هم هست. به گونه‌اي است که امروز ما هنوز هم ‌مي‌توانيم همان قوت‌هاي زباني را که در مثنوي مولانا هست، در بلخ ببينيم و از آن‌ها استفاده کنيم، چيزهايي که امروز از ياد بسياري از افراد رفته است.

يک نکته‌ي جالب در مورد سيد ميرک‌آغا اين است که او خيلي از خطرها را تحمل مي‌کند، براي اين‌که باتري بخرد و راديو‌اش را روشن کند تا از دنيا بي‌خبر نماند. اما خودش با مخفي کردن دخترش در واقع دارد به فراموش شدن خود و يک زندگي کمک مي‌کند. آيا چنين مساله‌اي را مي‌توان تمثيلي از اين دانست که در هر اتفاقي که در افغانستان مي‌افتد، نقش اصلي را خود افغان‌ها ايفا مي‌کنند؟
طبعاً در ناخودآگاهِ من، هنگامي‌ که اين رمان را مي‌نوشتم، از اين گپ‌ها بسيار بوده، همان‌طور که از نام سيد ميرک آغا پيداست، با وجودي که يک نام بسيار پرطمطراق ‌و بزرگ دارد، اما يک شخصيت تحقير شده و فراموش شده است‌ و در امروزي که حوادث داستان رمان اتفاق مي‌افتد، از روزمرگي خارج شده، اما تمام تلاشش اين است که دوباره به آن روزمرگي بازگردد و اين آگاهانه و يا ناآگاهانه، به گونه‌اي‌ نشان‌دهنده‌ي زندگي مردم افغانستان است. يعني مردم افغانستان حتي اگر از روزمرگي خارج شوند، دوباره تلاش مي‌کنند به همان روزمرگي برگردند، بدون اين‌که خودشان خبر داشته باشند‌ و يا مثلاً المان‌هاي زندگي غربي مثل راديو؛ مردم افغانستان در خود افغانستان زندگي مي‌کنند، اما خبرهاي افغانستان را مي‌خواهند از جاهاي ديگر دريافت کنند که اين هم باز برمي‌گردد به همان پارادوکس‌هايي که شما فرموديد.

و اما در مورد زبان، زماني که اين رمان را مي‌خواندم به عنوان خواننده‌اي که با زبان فارسي افغاني چندان آشنايي نداشتم - نسبت به شما که با زبان فارسي بيشتر آشنا هستيد- در لحظاتي بسيار شگفت‌زده شدم، به خاطر امکاناتي که اين زبان مي‌تواند در اختيار زبان فارسي قرار دهد. فکر مي‌کنم اين عدم ارتباط افغان‌ها با دنياي خارج شايد شرايطي را فراهم کرده که زبان افغان‌ها بکر باقي‌ بماند و اين بلايي که زبان معيار سر زبان فارسي آورده، سر زبان افغاني نيامده باشد.
من فکر مي‌کنم زبان در افغانستان به دليل اين‌که از تکنولوژي فاصله داشته و از لحاظ تکنولوژي و واژه‌هاي جديد به روز نشده، شايد فرهنگ غرب به آن وارد نشده باشد، اما همان‌طور که ذات يک زبان در زايندگي است و اگر زايندگي نداشته باشد مي‌ميرد، زبان فارسي در افغانستان به شکل ديگري خود را به روز رسانده است. در افغانستان قوميت‌هاي بسيار مختلفي زندگي مي‌کنند که زبان‌هاي متفاوتي دارند و با همسايه‌ها داد و ستد داشته‌اند. بسياري از واژه‌هاي زبان فارسي، به زبان‌هاي قوميت‌هاي محلي وارد شده، واژه‌هاي خوب و زيبا، حتي در بعضي از جاها ساختار محمدي از بيضايي جايزه مي‌گيردتغيير پيدا کرده. مثلاً در شمال افغانستان، بخش بزرگي از مردم که در آن‌جا زندگي مي‌کنند، ازبک‌ها هستند. ازبک‌ها زبان ترکي دارند، ما مي‌بينيم بسياري از واژه‌هاي ترکي وارد زبان فارسي مردم افغانستان شده است، حتي بعضي مواقع در نحو زبان هم وارد شده است. اگر در ايران ما زبان معيار داريم، يعني در سراسر ايران با توجه به رسانه‌هاي جمعي از يک لهجه‌ي معيار استفاده مي‌شود، اما در افغانستان رسانه‌هاي جمعي وجود نداشته‌اند تا لهجه‌ي معياري به وجود آورد. زبان افغاني همان‌طور که عرض کردم به شيوه‌هاي ديگري به زايندگي خود ادامه داده و امکانات جديدتري وارد شده. در عين حال امکاناتي که از قديم و بالقوه در زبان فارسي وجود داشته و امروز مثلاً در ايران دچار فراموشي شده، در آن‌جا (افغانستان) وجود دارد. مردم هنوز آن‌ها را از ياد نبرده‌اند. اين گرفتن‌هاي جديد و آن امکانات قديم که وجود داشته، من فکر مي‌کنم که ما به يک زبان فخيم رسيديم تا جايي‌که بنده اعتقاد دارم که در قسمت زبان داستانم، کار بسيار شاقي نکردم، از زبان مردم استفاده کردم و آن را با اندکي تغيير و دخل و تصرف وارد داستان‌هايم کردم.

شما فکر مي‌کنيد چون ما با اين زبان ارتباط نداشتيم براي ما چنين تصوري پيش آمده که در زبان اتفاق خيلي شاقي افتاده، درست است؟
بله، درعين حال که تلاش کردم‌ در زبان هم کار کنم، يعني واقعا شما در داستان‌هاي ديگر نويسندگان افغانستان با چنين زباني مواجه نمي‌شويد، هم‌چنين سعي کردم جنبه‌هاي خوب و مثبتش را بگيرم و تقويت کنم. آن ويژگي‌هايي که آدم مي‌تواند به عنوان يک خط زباني براي يک نويسنده معرفي‌اش کند، من تلاش کردم که آن را تقويت کنم. از اين جهت کار هم شده و باز هم مي‌گويم که کار شاقي نشده که بخواهم شق‌القمر کرده باشم، يعني زبان خاصي داشته باشم، نه، زبان خيلي راحتي است که مردم کوچه و بازار افغانستان به آن زبان صحبت مي‌کنند. من فقط از زبان کوچه و بازار مردم مزار شريف و بلخ غافل نبودم که متاسفانه ديگر نويسندگان افغانستان به نظر بنده از آن زبان غافل ماندند. من آن زبان را به گونه‌اي ديگر در زبان ادبيات زنده کردم.

يکي از نکات جالبي که در اين کتاب وجود دارد اين که: مثلا ما ايراني‌ها، افغانستان اين سال‌ها را، يعني افغانستان طالبان و يا مجاهدين را در آثار خالد حسيني و عقيق رحيمي ديديم. در آن‌جا، داستان‌ها به شدت ماجراجويانه هستند. ولي در اين کتاب حتي بنده بيشتر از شما اعتقاد دارم که داستان، در زبان اتفاق افتاده است. در اين کتاب ماجرا نمي‌بينيم، شايد يک پنجم ماجرايي که در آثار خالد حسيني اتفاق افتاده، در اين‌جا رخ نداده، اما همه چيز در زبان اتفاق مي‌افتد. شما خودتان به اين وجه توجه داشتيد، يا به زبان افغان نوشتيد و اين‌طور از آب در آمده؟
ببينيد من در جلسه‌اي که بادبادک بازخالد حسيني را نقد مي‌کردم، جمله‌ي آغازينم اين بود که «من ادبيات را در زبان مي‌دانم، يعني ادبيات متن در زبان اتفاق مي‌افتد.» يک داستان به نظر من نيم‌اش زبان داستان است و نيم ديگرش ماجرا و تکنيک‌هاي داستاني، و طبعا اين ديد من بر داستان تاثير داشته که «از ياد رفتن» به اين نحو نوشته شده است، زباني که در «از ياد رفتن» وجود دارد و سبب شده که «از ياد رفتن»، روايت بسيار کند و خسته‌کننده‌اي داشته باشد. اما به نظر من همين روايت کند و خسته‌کننده، جزيي از ذات داستان «از ياد رفتن» شده است. ماجراهايي پي‌در‌پي که هول و اضطراب به وجود مي‌آورد يا شک و انتظارهاي بسيار شديد و يا آني براي خواننده به وجود مي‌آورد، در «از ياد رفتن» نيست. چيزي است که در پايان کتاب، به نظرم خواننده را باز مي‌کشاند به متن داستان و اين در ادبيات داستاني، ماندگارتر است، به دليل اين‌که نويسنده، فقط قصه‌گو نيست. ما مي‌توانيم قصه‌گو زياد داشته باشيم، اما نويسنده، واقعاً فقط قصه‌گو نيست و يا به نظر من هر قصه‌گويي نويسنده نيست، نويسنده کارش در زبان اتفاق مي‌افتد.

آقاي محمدي، من خيلي با اين موضوع برخورد کردم که نويسنده‌هاي افغاني، حالا چند نفري هم که در ايران از چهره‌هاي مطرح هستند، کلاً نسبت به خالد حسيني نگاه مثبتي ندارند و منفي نگاه مي‌کنند و معمولاً اصرار دارند که خالد حسيني را راوي افغانستان ندانند. آيا واقعاً روايت‌هاي خالد حسيني از افغانستان همان‌قدر که گاهي اوقات ادعا مي‌شود، جعلي و غير‌واقعي است؟
من باز هم به همان سخنراني‌ام در شهر کتاب تهران برمي‌گردم. در آن‌جا از خالدحسيني به عنوان يک افغانستاني که بادبادک باز را نوشته،، تشکر کردم،  شخصي که در افغانستان زندگي مي‌کند و خود را افغانستاني مي‌داند و هنوز هم از ايشان ممنونم که چنين رماني را نوشتند. منتها من رمان خالد حسيني را يک رمان پر‌فروش مي‌دانم، رماني که حد فاصل رمان عامه‌پسند و پر‌فروش و ادبيات جدي است و روي اين مرز حرکت کردن، کار بسيار سختي است، ولي خالد حسيني موفق ‌ شده‌ روي اين مرز حرکت کند. بنابراين رمان بسيار خوبي نوشته، اما واقعاً نمي‌توانيم بگوييم رماني ماندگار و يا به لحاظ متن ادبي، يک شاهکار نوشته است. چرا که ديد خالد حسيني در اين‌جا فرق مي‌کند. بنده هم منتقدش هستم و هم طرفدارش. در جايي‌که منتقدش هستم اين است که ديد خالد حسيني به افغانستان، ديد يک فرد خارجي است، ديد يک افغانستاني نيست، بلکه ديد يک شخص آمريکايي به افغانستان است. نگاهي توريستي و بسيار گذرا دارد و متاسفانه بسيار سهل‌انگاري‌هاي شديدي در رمان‌هايش وجود دارد که اگر بخواهيم از زاويه جامعه‌شناختي نقد کنيم، مي‌بينيم مشکل دارد.  جالب هم اين‌جاست که به نظرم به رمان‌هاي خالد حسيني که البته حق‌اش هم هست، بيشتر به لحاظ جامعه شناختي و اطلاع‌رساني توجه شده است، نه به خاطر ادبيات متن. بنده هم معتقدم که ادبيات متن در رمان‌هاي خالد حسيني زياد قوي نيست، اما داستان ماجرايي و يا ديد جامعه‌شناختي در آن بسيار برجسته است تا جايي‌که واقعاً به گونه‌اي افغانستان را به مردم دنيا شناسانده، ولو ناقص، ولي شناسانده و موفق بوده است.

خيلي‌ها معتقدند اين چيزي که خالد حسيني در مورد افغانستان نوشته، افغانستان نيست و خالد حسيني اصلاً افغانستان را نمي‌شناسد و يا با همان نگاه توريستي منفي به افغانستان مي‌نگرد. آيا واقعاً ما درصد زيادي از افغانستان را در رمان‌هاي خالد حسيني نمي‌بينيم؟
اتفاقاً من برعکس آن عده، معتقدم که خالد حسيني به جامعه افغانستان به لحاظ جامعه‌شناختي بسيار دقيق نگاه کرده؛ در بادبادک‌باز، اين اختلاف‌هاي قومي و نژادي و سياسي را بسيار دقيق موشکافي کرده، وقتي من مي‌گويم ديد توريستي به افغانستان، اين به مسايل زندگي اجتماعي و سياسي اشاره دارد، اما از يک لحاظ هم بسيار دقيق نگاه کرده، مثلاً وقتي‌که اختلاف‌هاي قومي و نژادي و سياسي را در افغانستان مطرح مي‌کند، بسيار دقيق بوده، و اين را هم به جرات مي‌توانم بگويم که تاکنون هيچ نويسنده‌ي افغاني نتوانسته به قوت خالد حسيني اين اختلافات را نشان دهد.

خيلي کنجکاو هستم که بدانم آيا فقط دري‌زبانان افغانستان به ايران و ادبيات آن علاقمندند و ادبيات ايران را دنبال مي‌کنند و خود را جزو جامعه‌ي ادبي فارسي‌زبان مي‌دانند يا آن بخش‌هاي ديگر هم همين حس را دارند؟
متاسفانه در افغانستان، يک مبارزه‌ي زباني هم وجود دارد. بيشتر مردم يا اکثريت مطلق يک قوم، نيمي پشتوها به زبان پشتو صحبت مي‌کنند و بعضي از تاجيک‌ها به زبان فارسي و بعضي از پشتوها هم به زبان فارسي صحبت مي‌کنند.
در قانون اساسي افغانستان، دو زبان رسمي وجود دارد. در مرحله‌ي اول زبان پشتو و در مرحله‌ي دوم زبان رسمي روي کاغذ. منتها وقتي‌که در جامعه عملاً وارد زندگي مي‌شويم، زبان رسمي و اصلي، زبان فارسي و زبان دوم، پشتو است. در افغانستان متاسفانه هميشه از جانب دولت به گونه‌اي در تقويت زبان پشتو کوشيدند، حتي مي‌توانيم بگوييم در تضعيف زبان فارسي تلاش کردند، اما خوشبختانه مي‌توان گفت که هيچ‌گاه موفق به تضعيف زبان فارسي نخواهند شد، چون وارد بطن زندگي مردم شده است. ما نويسندگان پشتو زبان داريم که زبان مادري‌شان پشتو است، منتها به زبان فارسي داستان مي‌نويسند. مثل خالد نويسا، که زبان مادري‌اش پشتو است اما هميشه به زبان فارسي داستان مي‌نويسد.

منظورم اين است که جامعه‌‌ي پشتو احساس منفي نسبت به زبان فارسي نداشته؟
ببينيد‌ باز در جامعه‌ي پشتوها دو نوع ديدگاه هست. يک نوع ديدگاه کاملاً متعصبانه، همين کساني هستند که فارسي را بلد هستند و مي‌فهمند، ولي حتي يک کلمه فارسي صحبت نمي‌کنند. در نشريات و تلويزيون‌ها تلاش مي‌کنند هميشه بيشتر زبان پشتو صحبت شود و زبان فارسي کمتر استفاده شود.‌ قشر بسيار بزرگ‌تري هم وجود دارند که در بين‌شان تعصب نيست و کاملاً هم زبان فارسي و هم زبان پشتو را پذيرفته‌اند. همان‌طور که فارسي زبان‌ها، زبان پشتو را به عنوان زبان رسمي افغانستان پذيرفتند، در جايي که نياز است، پشتو صحبت مي‌کنند و در جاي ديگر فارسي حرف مي‌زنند. ولي متاسفانه در بين عده‌اي از پشتوها، تعصب شديدي نسبت به زبان پشتو و فارسي وجود دارد و مي‌توانيم بگوييم عده‌اي مي‌خواهند زبان فارسي را تضعيف کنند که به نظرم در اين مورد هميشه کشور افغانستان دچار مشکل خواهد بود.

وقتي ما در افغانستان اين‌قدر ادبيات پويا و متفکر مي‌بينيم، براي من ايراني جاي تعجب است که حتي افغان‌ها هم تاييد مي‌کنند که طالبان دارد قدرت مي‌گيرد و بخش زيادي از جامعه حتي راضي شدند که طالبان در آن‌جا قدرت بگيرد. اين پارادوکس را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟
ببينيد، متاسفانه من نويسنده‌اي هستم که زياد اهل سياست نيستم. منتها مثل همه‌ي مردم افغانستان که از سياست دور نيستند، من هم از سياست دور نيستم. من فکر مي‌کنم در افغانستان ما هيچ‌وقت در آينده به سمت حکومت طالبان ديگري نخواهيم رفت. مردم فعلاً به يک جايي رسيده‌اند و فکر مي‌کنم افغانستان به نقطه‌اي رسيده که روز به روز بهتر خواهد شد. ولي متاسفانه همان پارادوکس‌هايي که شما گفتيد، در افغانستان وجود دارد و اين قوميت‌ها و زبان‌هاي مختلف و خصوصاً تعصبات نژادي و مذهبي. عده‌‌اي هستند که بسيار متعصب‌اند و مي‌خواهند که همين طالبان وارد افغانستان شود، نصف افغانستان دوباره طالب هستند. يعني واقعاً اين پارادوکس وجود دارد، اگر امروز طالبان وارد کابل شوند، شما فکر کنيد همه‌ي مردمي که در کابل هستند، نصف‌شان واقعاً از قديم طالب بودند. ولي با همين حکومت فعلي هم در حال زندگي و سازگاري هستند. نمي‌دانم واقعاً آينده‌ي افغانستان با طالبان به کجا خواهد کشيد، با اين پارادوکسي که وجود دارد.
*خلاصه‌اي از اين گفت و گو در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.


تعداد مشاهده: ۹۵۸۴ - نظرات: ۵
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 5 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=176
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
سيدمحمود حسيني
سه‌شنبه - ۱۲ مهر ۱۳۹۰
سلام جناب آقاي محمدي عزيز.                                                                    موفقيت رمان (ازيادرفتن) رابشما واهالي فرهنگ وادب کشور سربلند وعزيزمان تبريک ميگويم.همت بلند وقلم توانايتان ستودنيست.موفق باشيد.
امکانات: Email Website

سيد محمود حسيني
يک‌شنبه - ۱۰ مهر ۱۳۹۰
خداقوت.از خداوند ميخواهم هميشه قلم توانايتان دلهاي خسته مردم راشاد کند ونوشته هايتان باعث سربلندي مردم>وکشور بافرهنگ واصيلمان گردد.سربلند باشي.
امکانات: Email Website

امان پويامک
دوشنبه - ۲۲ شهريور ۱۳۸۹
موفقيت رمان از ياد رفتن را براي حسين محمدي تبريک مي گويم از خوانش اين گفت و گو واقعن خوشم آمد.
امکانات: Email Website

عادل
شنبه - ۳۰ مرداد ۱۳۸۹
از خواندنش لذت بردم . موفق باشي
امکانات: Email Website

محمدحسين محمدي
سه‌شنبه - ۲۷ مرداد ۱۳۸۸
سلام جناب پورمحسن عزيز
تشکر. امروز به طور اتفاقي به صفحه سيب گاز زده رسيدم و از آنجا به صفحه شما و اين گفت و گو که کار شده است و... جالب اين است در ۲۵ مرداد کار شده که بنابرقولي ضعيف روز تولد من است. سپاس
البته روزنامه را نديده ام چون خبر نشدم نمي دانم مي توانم تيهيه اش کنم يا ني
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۱۰۲۴۹۵ صفحه
مشاهده امروز: ۱۲۸۰ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۵ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: