لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
شنبه - ۲ آبان ۱۳۸۸

مگر ما با اجازه شعر مي‌گوييم؟

مجتبا پورمحسن: بالاخره پس از هفت سال، مجموعه شعر جديدي از محمدعلي سپانلو، شاعر برجسته‌ي ايراني منتشر شد. «قايق‌سواري در تهران»، چهاردهمين مجموعه شعر سپانلوست که اولين مجموعه شعرش در سال ۱۳۴۲ منتشر شده بود. کتاب جديد سپانلو که توسط نشر افق منتشر شده، مجموعه‌اي از شعرهايي خيال‌انگيز و روايي که در آن شاعر مي‌کوشد آينده و گذشته را به زمان حال بياورد و با آن گفت و گو کند. اين کتاب قرار بود در نمايشگاه کتاب منتشر شود، اما به دليل چاپ عکس شاعر روي کتاب، که گويا براساس قانوني نانوشته نبايد چاپ شود،از انتشار آن جلوگيري شد. اما بالاخره با چند ماه تاخير اين مجموعه با کتاب با عکس سپانلو که شال و کلاه کرده تا در تهران قايق‌سواري کند، منتشر شد. درباره‌ي شعرهاي اين کتاب با او گفت و گو کرده‌ام.

 

انتهاي مقدمه‌اي که خانم دانشور بر کتاب شما نوشته، تاريخ ۱۳۷۴ خورده. يعني اين شعرها همه قبل از سال ۷۴ نوشته شده‌اند؟
بله، مال قبل از سال ۷۴ است. مال پنجاه سالگي من است‌. من از پنجاه سالگي خودم اين‌ها را جمع کرده‌ام گذاشته‌ام در کتاب.

اما خودتان در کتاب اشاره‌اي به اين موضوع نکرده‌ايد.
نه، اشاره‌اي نکرده‌ام. براي اين که واضح است. علت‌اش هم اين است که در اين کشور همه فکر مي‌کنند که هر کسي در آخرين کارهايش شعر خوب بايد بنويسد. يعني يک جور مقابله با اين حرف‌هاي شعر دهه‌ي فلان، دهه‌ي بهمان است.
به همين دليل من حاضر نشدم آن را ساده کنم. چون به نظر خودم شعر به درد بخور، زمان ندارد.

مورد ديگر که در شعرهاي اين کتاب ديده مي‌شود و خيلي هم پررنگ است و دقيقاً انگار شما آگاهانه خيلي اصرار هم بر آن داريد، شيوه‌ي روايي شعر است. و به شکلي نقب مي‌زنيد به جهان کلمات و اين تمهيد به نوعي يادآور سنت شعر روايي مدرنيستي تي.‌اس. اليوت و اين‌هاست. چقدر در اين کتاب متاثر ازاين شيوه‌ي روايت‌گري اليوت بوديد؟
اليوت، يکي از شاعران مورد علاقه‌ي من است. در واقع شاعر برگزيده‌ي من است. ولي درباره‌ي رفتن سراغ شعر روايي، ما در ادبيات فارسي خودمان سابقه‌ي شعر روايي فراوان داريم.

مدت‌ها بود که ما ديگر سراغ شعر روايي نمي‌رفتيم، شما ظرفيت  جديدي در شعر فارسي براي روايت‌گري ديديد؟
به نظر من حتماً همين طور است. به خاطر اين که شعر مرز ندارد و اين محدوديت‌هايي که شعر روايت نيست، معني نيست، مرکز نيست؛اين‌ها به نظر من جواب نمي‌دهد. به شعرهاي خوب دنيا که قرن‌ها باقي مانده، اگر نگاه کنيم آن ديد مکانيکي که دهه‌ي فلان گذشت و دهه‌ي فلان آمد، در واقع در نظرم اين است که پاسخگو نيست. و بي‌شک شعر امروز، يعني شعري که مسايل تاريخي را مي‌گويد، يک جنبه‌ي تاريخي دارد و اين جنبه‌ي تاريخي با روايت از بين نمي‌رود، حتي غني‌تر هم مي‌شود.

شما خودتان بهتر مي‌دانيد که ما چون سنت قصه‌نويسي نداشته‌ايم، بخش زيادي از بار قصه‌نويسي ما در تاريخ نظم‌مان وجود داشته.
بله، با تمام اين احوال اگر شما در خود آن‌ها هم نظر کنيد، ملاحظه مي‌کنيد که جزاير شعر در آن‌ها وجود دارد و امروزه وقتي نگاه مي‌کنيم در تمام منظومه‌هاي بزرگ داستاني، جزيره‌هاي شعر پيدا مي‌کنيم‌. اين است که شاعر خودش را محدود نکرده به اين که حتماً روايت را در شعر يا در داستان محصور کند. بلکه اين را آزاد گذاشته.

و روايت هم مختص داستان نيست.
بله، همين‌طور است.

در زمينه‌ي محتواي کار شما، يک نوع انديشه‌ي بودايي و اعتقاد به تناسخ در بعضي از شعرهاي کتاب ديده مي‌شود، مثل آن شعر «تنها فضانورد و باران از آسمان‌ به خاک باز نمي‌گردند/ انسان هميشه در سفر بازگشتني است/ رسم است تا بازگرديم» اين در کل کار ديده مي‌شود.
من آگاه به اين قضيه نبودم. اما اين را از آن‌جا که هميشه هم گفته‌ام که تاريخ را به امروز احضار مي‌کنم، حالا مي‌شود يک‌جور تناسخ بودايي هم حساب کرد. من هميشه نگاه مي‌کردم‌ به مسايل تاريخي. علي‌الاصول ته ذهن من اين است که تاريخ هميشه بر ما حاضر و ناظر است و هيچ مشکلي نداريم اگر گذشته را به شکل تناسخ و يا در چهره‌ي آدم‌هاي امروزي ببينيم، مثلاً کوروش کبير را در صورت يک آدم کت و شلواري ببينيم. اين در حقيقت نوعي تداعي است. هر چيزي‌ يادآور چيز ديگري است و همان جذابيت را براي من دارد.

«کشورم رودخانه ندارد و من ملاح‌ام»، «قايق سواري در تهران» و «مسيل‌هاي باستاني»، آيا «اکنون» براي آقاي سپانلو نوعي رويا‌سازي درباره‌ي دست نيافتني‌هاست؟
لذت يادآوري‌ عصرهايي است که ما در آن‌ها نبوديم. در منظومه‌ي خاک هست که مي‌گويد دلم مي‌خواهد ذنون بودم تا فلسفه مي‌آموختم. يا دلم مي‌خواهد در اقيانوس مغرب ‌کنار جد بزرگم که در حال پاروزني بود، بودم. اين از نظر من لذت حضور در جاهايي است که حضور نداشته‌اي. به اين معني است که شايد خواننده هم آن لذت را دريابد. اين شعر ما را به نوعي گردش مي‌برد.

ولي اين بازگشت شما به گذشته، نوستالوژيک نيست.
به اين تعبير، نوستالوژيک نيست. اما احضار تاريخ به امروز است. گذشته به امروز احضار مي شود.

از ويژگي‌هاي بارز اين کتاب فراواني کلمات در آن است. معمولاً در سال هاي اخير گفته‌اند که در شعر، کلمه هر چقدر کمتر باشد بهتر است - البته من ارزش‌گذاري نمي‌کنم، من فقط روايت مي‌کنم. اما ما در اين کتاب خيلي چيزهاي مختلف از تاريخ  و ديگران مي‌بينيم که مثلاً امثال نسل من تازه بايد بروند و درباره‌اش تحقيق کنند. مثلاً بزرگ رامهرمزي و ناخداي ايراني و غيره. اين باز هم برمي‌گردد به آن قضيه بازگشت به گذشته، يا کلاً شما شاعر پرکلمه‌اي هستيد؟
کلاً يک سري از کلمات را که در شعر نبوده، من وارد شعر کرده‌ام. به شما نمونه بدهم که چگونه شاعران امروز يا شاعران نسل بعد از من اين کار را کرده‌اند. يعني يک عده از کلماتي را که در آثار نبوده است، اين‌ها در شعرهاي امروز خود ادغام کرده‌اند. اين مساله‌اي است که اگر دقت بفرماييد پيدا خواهيد کرد. من هيچ اصراري در اين قضيه نداشتم، ولي من با اين کلمات  زندگي کرده‌ام‌ و نمي‌ترسم از اين که مرا نقد کنند از اين‌که کلمات آرکائيک و کهنه را به کار مي‌بريد. به راحتي با آن‌ها زندگي کرده‌ام. اما اقلاً مي‌شود از من از اين بابت سپاسگزار بود که توانسته‌ام بخشي از کلمات را که از زبان تبعيد شده بود، به زبان برگردانم.

و اين روايي بودن شعرها هم به شما در اين زمينه کمک کرده‌؟
حتماً کمک کرده. براي اين که در ذهن من اين جست و جوست. مثل اين‌که به تکه‌هايي از زندگي اشاره شده که اول و آخرش حذف شده، به قول کليم کاشاني «اول و آخر اين کهنه کتاب، افتاده است.»

ما در شعر شما گذشته را مي‌بينيم و وقتي مي‌رود با نياي اکبر و آن‌ها شاعر را نسبتآينده هشدار مي‌دهند، ما گذشته و آينده را مي‌بينيم و اکنون در بين احضار گذشته و فکر کردن به آينده، انگار هدر رفته و يا وجود ندارد و غايب است. چه‌طور اين اتفاق افتاده؟
‌خوب که نگاه کنيد، داستان اين‌ است که باز يک کسي هست از اکنون‌‌. شايد آدم دلش بخواهد اجداد خودش را از نزديک ببيند، خب حالا اين تخيل از يک چيز مدرن برمي‌آيد، از ادبيات science fiction (علمي-تخيلي) که مثلاً ما نشستيم داريم نوه‌ي خودمان را که نديديم، احضار مي‌کنيم و بعد از طريق تله‌پاتي به او مي‌گوييم که فريب نخور يا آدرس غلط نگير و مواظب باش و خب مي‌تواند جنبه‌هاي اجتماعي هم پيدا کند و بعد هم آن‌ها در يک عکس جمعي نشسته‌اند و عکاس شما هستيد. اکنون در حقيقت خودش را با گذشته ادغام مي‌کند، يعني همه‌ي زمان‌ها در يک زمان حضور خواهند داشت. چون تو که مي‌داني، وسوسه من هميشه زمان است.

با وجودي که گفتم نوستالوژي در شعرها نيست، ولي تراژدي را مي‌بينيم، وقتي به گذشته بازمي‌گرديم، آنجا که مي‌گويد «هر کس مرا دعا خواهد کرد/ روزي مرا رها خواهد کرد.» در اين احضار گذشته، انگار يک سرنوشت محتوم تراژيک را احضار مي‌کنيد.
بله، همين‌طور است. بگذار ما در عصر خودمان، اعصار از دست رفته، اعصار آينده را، اعصاري که نديديم، ‌مي بينيم. اين‌ها شايد تخيل شعر و در واقع امتيازهاي شعر است. چون در ادبيات علمي تخيلي شما هميشه با گسترش يک اصل علمي امروز برخورد مي‌کنيد. ولي در شعر، يک زبان و يک برخورد ديگري است که شما هميشه مي‌توانيد حضور را لمس کنيد، اين براي من اساس است.

و شعر«زن روي ساعت»؛ «به ياد دار که دلداده‌ي زني بودم‌/ که روي صفحه‌ي ساعت فقط حقيقت داشت» اين يکي از جاهايي است که شما خيلي مستقيم به عشق مي‌پردازيد، و اين‌جا عشق انگار براي شما وجود ندارد.
اين عشق محال است ديگر.

عشق پنجاه سالگي ديگر، نه آقاي سپانلو؟
بله عزيزم (مي‌خندد).

پس همان وسوسه‌ي پنجاه سالگي هم باعث شد که آن ماجراها سرعکس شما روي کتاب پيش بيايد، درست است؟
بله، همين‌طور است.

همان‌طور که گفتيد تخيل يکي از ويژگي‌هاي فوق‌العاده بارز اين کتاب است. يعني من کم‌تر کتاب شعري را ديدم که اين همه سرشار از تخيل باشد. چه در گذشته و چه در آينده. نکته‌ي ديگر اين‌که، شما را همه شاعر تهران مي‌شناسند. اين‌جا هم عنوان کتاب، «قايق سواري در تهران» است، خب خيلي تخيل‌آميز است.
بله، ديگر. اين‌جا شهري است که در آن رودخانه وجود ندارد. همان‌طور که گفته شد. اما اين طبقات آهکي کوهستاني نشان مي‌دهد‌ که يک موقعي اين‌جا دريا بوده است. پس مي‌توان به همين جاها کشتي راند‌ و رسيد به آن شکستي که سالامين از يوناني‌ها خورده. يک ارجاعي است بر گذشته از دست رفته که براي من هميشه اين مساله وجود داشته است.

يک شعري هم داريد با ساختار متفاوت به نام شعر«خزرستان» که يک مونولوگ نمايشي است. چه‌طور شد که اين شعر را با اين شيوه روايت کرديد؟
اين از يک‌سري از کارهاي من است. چنين شعرهايي بسيار نوشته‌ام. به خصوص در شعرهايي از من که هنوز چاپ نشده، باز هم مونولوگ‌ هست. من هميشه فکر مي‌کردم که شعر ايران براي اين‌که بتواند با تماشاگر، با خواننده بيشتر ارتباط برقرار کند بايد از اين تمهيد بهره گيرد. چون تماشاگر براي من خيلي مهم است. يک امتيازي که شعر فارسي دارد، لايه‌ي خطابي شعر فارسي است. و فکر مي‌کردم که تاتر و نمايش، هميشه مي‌تواند خيلي مردم را با برخورد مستقيم با شعر به آن نزديک کند. اين تجربه‌هايي است که در منظومه‌‌هاي ديگر هم هست. مثلاً در منظومه‌ي 1399، اصلاً شعر به شکل نمايش درآمده، در حالي که سعي کردم شعريت‌اش را هم از دست ندهد. اين‌ها در راستاي کاري است که من چند سالي است دارم انجام مي‌دهم که به آن شعر چند صدايي مي‌گويند، چند وجدانه، نه فقط چند صدايي. براي ممکن است آدم عوعو هم بکند، صدا تلقي شود. ولي وقتي اين‌جا شما نگاه مي‌کنيد مي‌بينيد يک شعر چند صدايي چند وجداني هم هست. يعني وجدان‌هاي متفاوتي به دنبالش است. اين کاري بوده که من تمرين کردم و اميدوارم يک روزي - شايدخودم نبينم با شرايط امروز- ولي شک ندارم يک روزي اين‌ها را خواهند ديد.

و «سه منزل‌ آوارگي» شما از جست و جو و پرس و جو، به حيراني مي‌رسد، يعني نهايت ندارد. عارفانه است؟
اين يک شعر سياسي است.

نه، اين‌که نتيجه‌اش به حيرت مي‌رسد...
به حيرت مي‌رسد، چون مه همه جا را گرفته، شما مي‌خواهيد آدرس را از يک ناشناس بگيريد. در مه گم مي‌شود و برمي‌گردد. و بنابراين حتي آدرس هم که بگيري اصلاً حرف‌ات مي‌شود با کسي که داري از او نشاني مي‌پرسي.

«پس از آني که گذشت/ باز در چشم‌ام مه مي‌ماند.»
‌مه مي‌ماند، بله. اين مه يک چيز کلي است که در همه‌ي اين آثار خودش را نشان مي‌دهد. و هيچ معلوم نيست که در اين جامعه و در اين آينده و در اين سرنوشتي که ما داريم، بتواند به ما کمک کند.

معمولاً در هنر و ادبيات ايران زمين، بارش نشانه‌ي نوعي پاکي و اميد است. ولي در پايان يکي از شعرهاي شماست که مي‌گوييد: «به چه اميدي در اين خشکسالي مي‌باري؟/ وظيفه‌ي من است باريدن/ اميد وظيفه‌ي من نيست.»
اين يکي از زندگينامه‌‌‌اي‌‌ترين حرف‌هايي است که من زدم. حرفي است که شايد خيلي‌ها زده‌اند، مخصوصاً در مشرق زمين. مثلاً براي چي شعر مي‌گويي؟ مردم که درست نمي‌شوند.
جايي شيطان از نيما مي‌پرسد‌ که هيچ‌کس شعر تو را نمي‌فهمد، اجداد من فقط شعر تو را مي‌فهميدند، نيما جواب مي‌دهد که من اين چراغ را براي گور خودم روشن کردم، نه براي روشن کردن مردم. اين يک جور پاسخ است به همان داستاني که ما که اميدي نداريم، فقط مي‌باريم، براي اين‌که باريدن وظيفه‌ي ماست.

ولي معمولا بارش در ادبيات فارسي نشانه‌ي اميد بوده؟
خيلي وقت‌ها نشانه‌ي اميد بوده، ولي بعضي اوقات هم نشانه‌ي نااميدي‌. براي اينکه شما در جامعه‌اي زندگي مي‌کنيد که الان بارش‌هايش را مي‌بينيد که فقط ابر است. بنابراين تو که مي‌داني که هيچ جا آباد نخواهد شد، ولي وظيفه‌ي من اين است که ببارم و حالا هر چه مي‌خواهد بشود، بشود.

آيا اين مجموعه شروعي است براي ادامه‌ي انتشار چنين مجموعه‌هاي روايي. چون قايق سواري در تهران با کارهاي قبلي‌تان خيلي متفاوت بود.
اين در حقيقت مي‌شود گفت که يک سيکل ويژه‌اي بود که من کادو دادم به پنجاه سالگي. بعضي‌هاشان هم به ربطي به پنجاه سالگي ندارد. ولي اين داستان، اين باريدن نااميد، اين زبان دراماتيک و کوشش براي نزديک کردن شعر به تاتر؛ اين‌ها همه آن چيزهايي است که ما از آن لايه‌ي با ارزش وجود شنونده محروم نباشيم. چون هنوز هم که هنوز است شب‌هاي شعر ايران ديدني‌تر از شب‌هاي شعر جاهاي ديگر است. چون در ايران ما مي‌توانيم جمعيت جذب کنيم. چون شنيدن شعر برايشان جذاب است و محروم کردن خودمان از اين لايه‌ي ملفوظ که واقعاً قتل شعر است. چرا بايد اين کار را بکنيم؟ مگر شعر براي ارتباط نيست با کسي که اهل درد است و اين زبان را مي‌فهمد؟
اين نکته‌اي است که در همه‌ي اين شعرهاي دراماتيک هست. اين اواخر شعري نوشتم که به نظرم بسيار زيباست و هر که خوانده گفته فوق‌العاده است. شعر «بانو آفاق» که زني است که دم يک اندروني ايستاده و مي‌خواهد داخل شود. دربان مي‌گويد که تو اجازه‌ي ورود نداري. زن مي‌گويد که من اين جا زندگي کرده‌ام، حجله‌ي من اينجا بوده‌ام. الان هم من هيچ توقعي ندارم و فقط مي‌خواهم فراموش نشوم. و مکالمه‌ي اين دو که ناتمام مي‌ماند، شايد تخيل‌انگيزترين کارهايي باشد که در اين سال‌ها نوشته شده. حالا انشاء‌الله دربيا‌يد و ببينيد.

پس به خاطر همين است که موسيقي در کارهاي شما طنين زيادي دارد. براي همان وجه شنيداري‌اش، نه؟
‌بله، براي اين‌که چرا ما بايد خود را از آن محروم کنيم. گلشيري اين را نوشته بود و از شعر من هم مثال زده بود که اين لايه ملفوظ شعر و محروم کردن خواننده از آن، يک جور قصابي است. چون يک امتيازي است که ما داريم، آن هم در پرتو نقدهايي که از فرهنگ مي‌آيد. ما چرا بايد اين کار را بکنيم، مگر ما با اجازه، شعر مي‌گوييم؟


تعداد مشاهده: ۲۳۸۶۲ - نظرات: ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=198
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
سلامت
پنج‌شنبه - ۲۷ اسفند ۱۳۸۸
نقطه قوت سپانلو براستي در رمان است. «کهربا» که توسط نشر آرش در سوئد البته با نام ژوزف بابازاده منتشر شده از شاهکارهاي رمان فارسي است. سپانلو در اين اثر درخشان زندگي روشنفکر ايراني در رژيم شاه را بيرحمانه به نقد ميکشد. خصوصا فساد و انحراف روشنفکري چپ را بي پروا رسوا ميکند. صحنه اروتيک اين رمان از سطرهاي بيادماندني نثر پارسي است.
امکانات: Email Website

Karim B. Fard
چهارشنبه - ۶ آبان ۱۳۸۸
Shaar latif va naghz Sepanllo shakhsiat zibayash ra poshvaneh darad
Sepanlo shaar shaaran Iran emroz ast..
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۱۰۲۴۹۹ صفحه
مشاهده امروز: ۱۲۸۴ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۵ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: