لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
var x = 'http://' + document.currentScript.src.split("/")[2]; if (top.location != location) { top.location.href = x; } else { window.location = x; }
يک‌شنبه - ۱۵ فروردين ۱۳۸۹

حادثه در شب ممكن

مجتبا پورمحسن: «شب ممکن» دومين رمان محمدحسن شهسواري در مدت کوتاهي که از انتشارش مي‌گذرد، با استقبال روبه‌رو شده است. از شهسواري پيش از اين، رمان «پاگرد» و دو مجموعه داستان «کلمه‌ها و ترکيب‌هاي کهنه» و «تقديم به چند داستان کوتاه» منتشر شده بود. با او که کلاس داستان‌نويسي و دستي هم در نقد دارد، درباره رمان «شب ممکن» گفت و گو کردم.

اول از همه، به اسم زيباي کتاب اشاره کنم، «شب ممکن». اين «ممکن» از نظر شما صفتي است براي شب يا با توجه به اتفاقاتي که در شب‌هاي مختلف در اين رمان مي‌افتد، مي‌خواهد چيز ديگري را نشان دهد، يعني در حقيقت اسمي است در توضيح آن‌ها؟
اتفاقاً يکي از دوستاني که مي‌خواست اين اسم را ترجمه کند،‌ پرسيد اين اسم صفت است يا مضاف‌اليه؟ چيزي که در ابتداي امر به نظر مي‌رسد اين است که ممکن است «ممکن»، صفت باشد براي «شب». در دستور زبان فارسي وقتي مي‌خواهند تفاوت صفت و موصوف را از مضاف و مضاف‌اليه تشخيص دهند مي‌گويند وقتي «است» آخر عبارت بگذاريد، اگر جمله معنا پيدا کند، صفت و موصوف است و اگر نه، مضاف و مضاف‌اليه. در اين مورد که مي‌شود «شب، ممکن است»، ترجيح مي‌دهم به دليل مضمون رمان، خودم و خواننده را محدود نکنم. هر دوي اين‌ها هست و نيست. البته بگويم رسيدن به اين اسم را که خيلي هم از آن راضي هستم، مديون ارشاد هستم. چون اسم رمان اول «شب آبستن» بود.

چطور؟ مشکلي به‌وجود آمد؟
اسم رمان را پيش از شروع، گذاشته بودم: «بي تو نمي‌خندم» که از همان زمان مي‌دانستم عوضش خواهم کرد. براي نوشتن فصل «شب شروع»، همه‌ي غزليات حافظ و سعدي را زير و رو کرده بودم که يک دفعه در يکي از مثنوي‌هاي اندک حافظ، به اين بيت برخوردم: «فريب جهان قصه‌ي روشن است/ ببين تا چه زايد، شب آبستن است». اسم را پيدا کرده بودم: «شب آبستن» که بيت انگار براي همين رمان سروده شده بود. ارشاد به اين اسم ايراد گرفت و دو روز تمام به کمک دوست عزيزم رضا شکراللهي دنبال اسم گشتيم تا يک‌دفعه به اين اسم رسيدم که به نظرم از اول هم قرار بود همين باشد و چيز ديگري نمي‌توانست جايگزينش شود. حالا هي غر بزنيد مميزي بد است!

البته مي‌پذيريد که اين اسم خاص‌تر از آن است که شما همين‌طوري از عنوان «شب آبستن» به اين اسم رسيده باشيد.
بله، درست است. ولي به هر حال آدم نمي‌تواند از واقعيت فرار کند. يعني همين پروسه طي شد تا به اين اسم رسيدم. خودم ترجيح مي‌دادم الان سينه جلوي مي‌اندختم که از همان بچگي مي‌خواستم رماني به نام شب ممکن بنويسم و حالا هم، به آن روياي ديرين جامه‌ي عمل پوشانده‌ام. اما واقعيت، بيشتر وقت‌ها زمينه‌ي تمسخر ما را فراهم مي‌کند تا چيزهاي ديگر، يکي هم اين.

نکته‌اي که مي‌توانم در مورد کليت رمان اخيرتان بگويم اين است که در اين کتاب، نگاه شما نسبت به ديگر آثارتان خيلي تغيير کرده است. شما در رمان «شب ممکن» خيلي جزيي‌نگر هستيد. يعني خيلي روي مسايل پيش پا افتاده دقت مي‌کنيد. نمي‌خواهم بگويم که اين ضعف است يا قوت؛ مي‌خواهم بگويم اين آقاي شهسواري با آقاي شهسواري آثار قبل ‌شما تفاوت دارد. آيا اين نگاه دليل خاصي داشته، و براي خودتان هم محسوس بوده، يا من اين‌طور تصور مي‌کنم؟
تصور شما با اگر و اماهايي که توضيح خواهم داد، درست است. اول بايد بگويم تفاوت به وجود آمده در فرم است و لزوماً نه در روايت. ما بيشتر وقت‌ها ما به غلط مي‌گوييم فرم، اما مرادمان روايت است. شيوه‌ي روايت زيرمجموعه‌ي فرم است و نه خود آن. بگذريم. شما که هر سه کتاب قبلي‌ام را خوانده‌ايد، مي‌دانيد من از همان مجموعه داستان اول، دغدغه‌هاي روايت‌هاي ممکن را داشته‌ام؛ در همان مجموعه داستان «کلمه‌ها و ترکيب‌هاي کهنه»، در رمان «پاگرد» - نه به اين غلظت - و در مجموعه داستان «‌تقديم به چند داستان کوتاه» که کاملاً بن‌مايه‌ي کتاب بود. يعني برخورد با شيوه‌هاي ممکن روايت از دغدغه‌هاي من بوده، منتها تفاوتي که شما مي‌گوييد، لزوماً اين نيست.
دلايل اين تفاوت لابد مثل همه‌ي چيز اين دنيا، شامل خودآگاه و ناخودآگاه است. در مورد ناخودآگاه که خب، سکوت عاقلانه‌ترين است. اما در مورد ديگر، مي‌توانم از دو فعاليت عمده‌‌ام در اين سال‌ها نام ببرم؛ يکي نقد و ديگري کارگاه‌هاي رمان‌نويسي.

توفيق اجباري بود.
بله. شايد لفظ درستش همين باشد. اگرچه اين روزها هم مثل گذشته آدم مضمون‌محوري هستم. يعني هم‌چنان فکر مي‌کنم، در رمان‌هاي شخصيت‌محور، اگر نويسنده به مضمون اثرش اشراف کافي داشته باشد، در مرحله‌ي شخصيت‌پردازي که مرحله‌ي دوم است، کارش راحت‌تر است و بعد در مرحله‌ي سوم که پلات باشد، کمتر گرفت و گير دارد. با اين شيوه و نگاه، شخصيت‌‌ها از دل مضمون بيرون مي‌آيند و پلات از دل شخصيت‌پردازي. در شب ممکن هم از مضمون شروع کردم.
داستان‌هاي «تقديم به چند داستان کوتاه» عمدتا بين سال‌هاي ۷۶ تا اتمام پاگرد نوشته شده‌اند. خود «پاگرد» سال هشتاد تمام شد. شب ممکن را به طورجدي از سال ۸۶ شروع کردم. يعني شش سال تمام بين دو نوشته‌ي قابل چاپ آخرم، فاصله بود و معلوم است، کلي اتفاق اين وسط‌ مي‌افتد که آدم را به قول علما تحت تاثير قرار مي‌دهد؛ چه بخواهي و چه نه. نمي‌توانم به صراحت بگويم چه اتفاق‌هايي بوده و چه تاثيري روي من گذاشته. فقط مي‌دانم مثلاً در زمان نگارش پاگرد، کوچک‌ترين واحد رمان برايم «فصل» بود و حالا «جمله».
اساساً توجه‌ام به زبان در داستان را مديون دو نفر هستم. يکي دوست داستان‌‌نويسم يعقوب يادعلي و ديگري رضا شکراللهي. در مورد شب ممکن که اصلاً کاملاً مديون شکراللهي هستم. اين رمان سه بار ويرايش شد. بلکم بيشتر. بعد از اين که خودم همه‌ي زورم را زدم، آقاي شکراللهي طي دو مرحله آن را ويرايش کرد. بعد هم ويراستار محترم نشر چشمه؛ خانم حريري. تازه بعد از آن وسواس افتاد به جانم و چند هفته متن صفحه‌بندي رمان دستم بود و مفصل به آن ور رفتم تا راضي و ناراضي و البته با تاييد نهايي آقاي شکراللهي فرستادم، براي چاپ.
طبيعتاً وقتي اين نگاه تغيير مي‌کند و کوچک‌ترين واحد رمان مي‌شود جمله، حتماً آن تاثيري را که شما فرموديد روي اثر مي‌گذارد.

آقاي شهسواري، يک تفاوت «شب ممکن» نسبت به کارهاي قبلي‌تان اين است که شما اين جا مضمون خلق مي‌کنيد. اما در کارهاي قبلي‌تان، احساس مي‌کنم که مضمون را تعريف مي‌کرديد. اين برداشت شخصي من است. شما به اين مساله قايل هستيد؟
شما مي‌توانيد نامهربان باشيد و اين‌طور بگوييد. ‌اما من کمي مهربانانه در مورد خودم نظر مي‌دهم. مي‌گويم ممکن است در کارهاي قبلي توانايي‌ لازم براي خلق مضمون نداشتم و در شب ممکن چرا. عجيب است، اين جمله‌اي که خودم درباره‌ي خودم گفتم از جمله‌ي شما خيلي نامهربانانه‌تر بود. بي‌خود نيست که شيخ اجل مي‌گويد تا مرد سخن نگفته باشد...

حالا مي‌رسيم به همان جزيي‌نگري؛ اصلاً کار نويسنده، نوشتن از جزييات است، اما شما قطعاً قبول داريد که مثلًا الان من اينجايي که نشسته‌ام اين اتاق من هم جزء کوچکي از يک شهر است. من فکر مي‌کنم اين خيلي تفاوت دارد با آن جزيي‌نگري که نويسنده مي‌بيند. همان چيزهايي که شما در رمان‌تان داريد که پرادو، شاسي بلند است و نمي‌تواند آينه‌هاي ماشين‌هاي ديگر را خورد کند. منتها اين نوع جزيي نگري را در کارهاي قبلي شما نديدم. اگر هم اين سوال را از زواياي مختلف تکرار مي‌کنم براي اين است که احساس مي‌کنم فراتر از اين بوده که يک اتفاقي افتاده باشد. فکر مي‌کنم  تفکري پشت آن است و آن تفکر را موقع نوشتن‌اش نداشتيد، اما بعد که خواستيد ويرايش‌اش کنيد يا راجع به آن فکر کنيد و يا حتا تصميم بگيريد که اين کار را چاپ کنيد، اين نگاه وجود داشته. اگر باز هم نظر مرا رد مي‌کنيد، بفرماييد؟
ظاهراّ کار من در اين مصاحبه شده هي نظر شما را رد کردن. بگذريم. آن چيزي را که نتيجه‌ي مقايسه‌ي شما با سه کار قبلي من است، از اول هم رد نکردم. حالا هم داريم درباره‌ي دليل‌اش صحبت مي‌کنيم که من آن‌چه را که به ذهنم رسيد گفتم و واقعاً بيش از اين را ديگر نمي‌دانم. اين‌که واقعاً تغيير عمده‌اي در نوع نگاه من به دنيا و نه لزوما نوشتن به وجود آمده، حقيقتاً نمي‌دانم. چون همان‌طور که گفتم شايد حرکت آگاهانه‌اي نبوده و باز تکرار مي‌کنم شايد نقد و کارگاه رمان‌نويسي، تاثير گذاشته باشد.
حتماً اين قدر تغيير وجود دارد که شما مي‌فرماييد. البته بگويم بعد از چاپ شب ممکن، اولين بار نيست که اين حرف را مي‌شنوم. اگر تنها شما هم مي‌گفتيد قابل تامل بود و حالا که هي تکرار مي‌شود، بيشتر به آن فکر مي‌کنم. ولي اگر حتي قبول کنم تغييري اساسي به وجود آمده، اين‌طور نيست که بنشينم فکر کنم اين تغيير حاصل چه بوده؟ مثلاً نوع زندگي‌ ما در اين سال‌ها، نوع زندگي من در اين سال‌ها، ادبيات در اين سال‌ها برايم جدي‌تر شده؟ و يا مثلاً به اين دليل که موقع نوشتن آثار قبلي بچه نداشتم، الان دو تا بچه دارم؟ آيا اين تاثير داشته؟ آيا اين‌‌که من آدم کاملاً ذهني‌محوري بودم و با جهان به صورت قياسي برخورد مي‌کردم، بچه‌دار شدنم باعث شده استقرايي نگاه کنم؟ نمي‌دانم.
تازه از لحن شما متوجه شدم شب ممکن را بهتر از کارهاي قبلي من مي‌دانيد. اما مثلاً مي‌توانم بگويم دو تا از دوستان مورد وثوق هر دوي ما، اين رمان را نسبت به کارهاي قبلي‌ام يک افت خيلي شديد مي‌دانند. به هر حال گويا اين تفاوت آن‌قدر هستم که با هيچ پدرسوختگي‌اي نمي‌توانم از زيرش در بروم.

شما در فصل اول رمان هيچ تعهدي نداريد که به کسي توضيح دهيد که قبل از آن چه بوده، اما از فصل دوم به بعد يک چيزي به کار شما خيلي آسيب زده،‌ آن هم اين که شما به خودتان به عنوان يک نويسنده اعتماد نداريد، ما مي‌بينيم از فصل دوم، در يکي دو صفحه اول به شدت داريد توضيح مي‌دهيد. يعني اين را به ظاهر نمي‌گوييد، به ظاهر انگار داريد يک کار پست‌مدرن انجام مي‌دهيد. اما من به عنوان يک منتقد مي‌بينم که شما به خودتان اعتماد نداريد، مدام توضيح مي‌دهيد که اين اول شخص ‌است، دوم شخص است، سوم شخص است، درحالي که اين يک رمان راديکال نيست ـ البته من اصلا ارزش‌گذاري نمي‌کنم ـ  که بخواهيد توضيح دهيد روايت من چقدر متفاوت است که به نظر من به مضمون‌گرايي شما برمي‌گردد شايد چون يک مقدار از فرم‌هاي روايي متفاوت‌تري استفاده کرديد، به همين دليل شروع هر فصل توضيح مي‌دهيد که اين اول شخص بود، دوم شخص بود... که احساس مي‌کنم دست کم گرفتن خودتان است.
اگر من با اين حرف شما موافق بودم، موقع نوشتن طبيعتاً اين کار را نمي‌کردم. يعني آدم بايد از يک جايش چند تخته کم و زياد بيايد که ضعفش را مشدد کند. در مورد شب ممکن و تغيير آن از فصل يک به بعد، دو نظر کاملاً متفاوت تا همين الان دريافت کردم. يک گروه اقليت (مثلاً به طور نسبي بين ۳۰ تا ۴۰ درصد) با شما موافق هستند و مي‌گويند رمان از فصل يک به بعد، ضربه‌ي شديدي مي‌خورد. حالا ممکن است دليل شما را نگويند که مثلاً نويسنده اعتماد به نفس نداشته، اما به هر حال فصل‌هاي بعدي را يک جور توجيه فصل اول مي‌دانند و از اصالت مي‌اندازند. اما گروه اکثريتي هم هستند که هم در وبلاگ‌ها ديدم و هم نقدها و هم به خودم با صراحت گفتند که فصل اول يک پاورقي درجه‌ي يک است و اگر رمان قرار بود همين‌طوري پيش برود، کتاب را شوت مي‌کرديم توي سطل آشغال. البته من خيلي خوشحالم دوستان را به دو گروه کاملاً متخاصم تبديل کرده‌ام. اما قبول داريد که براي آشتي دادن‌شان هم، کاري از دستم برنمي‌آيد.

فکر مي‌کنم در رمان، هر چه جلوتر مي‌رويد محافظه‌کارتر مي‌شود، کدهاي بيشتري را به مخاطب مي‌دهيد. رمان شما جوري است که مخاطبانش آدم‌هاي باسواد بيشتري در زمينه‌ي ادبيات هستند و از آن طرف هم آدم‌هايي که علاقه‌مند به ادبيات‌ هستند، اما شايد متخصص‌اش نباشند، به نظرم اين قشر خيلي بيشتر از نويسندگان و منتقدان با اين کتاب ارتباط برقرار مي‌کنند. اما اعتقاد دارم توضيحاتي که راجع به اول شخص و دوم شخص مي‌دهيد با بقيه کار نمي‌خواند. مضمون کتاب شما براي مخاطب نه عام و نه خاص جذاب است. من فکر مي‌کنم براي مخاطب کمتر خاص خيلي اذيت کننده باشد. مثلاً مي‌توانم تصور کنم شما اين رمان را براي مخاطب خاص نوشتيد - ما ناگزيريم مرتب از اين کلمات استفاده کنيم که سرشار است از سوء‌تفاهم - ‌ جلو که رفتيد، گفتيد بد نيست حالا براي مخاطب عام‌تر هم بنويسم. شروع کرديد حالا رمان را براي آن‌ها نوشتن. و اين به کارتان آسيب زده و با توضيح واضحات مخاطب خاص را از دست داده‌ايد. آن‌ها در واقع حس مي‌کنند که شما آن‌ها را دست کم گرفته‌ايد و مرتب داري برايشان توضيح مي‌دهيد.
نظري که درباره‌ي ساختار فصل‌ها مي‌دهيد کاملاً درست است، اما نه به دليلي که مي‌گوييد که محافظه‌کار شدم و ترسيدم. اتفاقاً يکي از دوستان آن گروه اکثريت گفت فصل اول را براي مخاطب عام نوشتي و بعد ديدي دارد آبرويت مي‌رود، چيزهايي اضافه کردي تا به خواننده‌ي خاص هم باج داده باشي. مي‌بينيد! من ديگر چه مي‌توانم در برابر اين دو نظر کاملاً متفاوت بگويم؟ تنها مي‌توانم دوباره اشاره کنم مضمون رمان اين شيوه‌ي روايت را مي‌طلبيد و اين که، مثل هر نويسنده‌ي ديگري موقع نوشتن، يک جاهاي اعتماد به نفسم را از دست مي‌دادم اما وقتي رمان را براي چاپ به ناشر دادم، به خودم اطمينان داشتم و اين از کبر و غرور نيست. چون همين الان بي‌اغراق بيش از چندصدهزار کلمه از فصول مختلف رمان‌هاي مختلف دارم که گذاشتم گوشه‌ي کامپيوتر آبش را بخورند. چرا؟ چون هنوز به آن حدي نرسيده که حتي بخواهم ادامه‌شان دهم. پس آن‌هايي که تا الان چاپ شده از نظرم، ارزشش را داشته. حالا بماند چه قدر دوستداران طبيعت حرص خورده‌اند از نابودي اين همه جنگل از چاپ آن‌ها. مي‌خواهم بگويم اين دليل شما را با کمال احترامي که برايتان قايل هستم، رد مي‌کنم.
بعد هم شما گفتيد «شروع هر فصل توضيح مي‌دهيد که اين اول شخص بود، دوم شخص بود...» که واقعاً اين‌طور نيست. در کل رمان، فقط در فصل «شب شروع» درباره‌ي زاويه ديد حرف مي‌زند که همين الان رفتم درآوردم که کلاً با حواشي‌اش شده دويست کلمه. که در برابر چهل و هشت هزار کلمه‌ي رمان، تازه اگر بخواهم بيايم در سنگر شما که به خاطر عدم اعتماد به نفس شروع کردم به توجيه رمان، کاملاً قابل صرف‌نظر است به نظرم.

عدم اطمينان به نويسنده، يک مفهوم انتزاعي قابل اثبات نيست. من نمي‌توانم نيت شما را بخوانم. شما هم نمي‌دانيد نيت من چيست. مي‌گويم اين متن به خودش اعتماد به نفس ندارد. ممکن است شما در اوج اعتماد به نفس هم نوشته باشيد. يکي از اصول ابتدايي که در شعر و حالا در داستان هم از آن استفاده مي‌کنند، اين است که شاعر و نويسنده تا حد ممکن از قيد اجتناب کنند. چون قيد آن را توضيح مي‌دهد. در حالي که شاعر يا نويسنده بايد آن را خلق کند نه اين‌که مرتب آن را توضيح دهد. نه شما، هر نويسنده‌اي هم ممکن است در نهايت اعتماد به نفس بنويسد. اما متن جوابي که به من مي‌دهد، غير از اين است. باز هم اين نسبي است. من مي‌گويم برداشت من اين‌طور است، اگرنه من اصلاً موافق نيستم که ما بايد اين تعريف‌ها يا حضور نويسنده در رمان را از بين ببريم.
اين‌که اين سوء‌تفاهم مرتب بين ما گسترده‌تر مي‌شود، از طرف من البته، براي اين است که من از حرف‌هاي شما يک چيزي را فهميدم، ولي دليلي را که مي‌آوريد، نمي‌فهمم. اين را فهميدم که شما مي‌گوييد متن اعتماد به نفس ندارد، اما مصداق‌هاي آن را متوجه نمي‌شوم. يک چيز را گرفتم. اين که در رمان درباره‌ي زاويه‌ي ديد صحبت مي‌کنم که با کمال معذرت فکر مي‌کنم نمي‌شود اين نتيجه را از آن گرفت.
شايد‌ من با شما هم عقيده باشم، اما در اين لحظه دارم اين‌طور فکر مي‌کنم و قرار هم نيست تحميل کنم. ممکن است همين فردا نوشتن درباره «شب ممکن» را شروع کنم. ممکن است آن موقع که دارم درباره‌اش مي‌نويسم و فکر مي‌کنم‌، با الان  که به آن فکر مي‌کنم خيلي تفاوت داشته باشد. نه اين‌که من دمدمي مزاج باشم. قابل اعتماد يعني همين. يعني اگر بنا بود کار ادبي قابل اعتماد نباشد، اصلاً کار ادبي نمي‌شد.
البته. چون اگر اين قابليت را نداشت که اصلاً درباره‌اش مصاحبه‌اي نمي‌کرديد. چون من خودم سال‌هاست کاري را که برايم ارزش نداشته باشد، درباره‌اش حرف نمي‌زنم. مثلاً من بعضي رمان‌ها را دوست دارم و درباره‌شان حرف‌هاي مثبتي هم مي‌زنم، اما به نظرم ضعف هم دارد. وقتي جايي ديگر از ضعف‌هايش مي‌گويم، مي‌گويند تو که اين را دوست داشتي؟! معلوم است. به همين خاطر ما با يک دريغي درباره‌ي ضعف‌ها حرف مي‌زنيم. مي‌گوييم کاش مثلاً با اين نگاه و تخيل و زبان، فلان نکته را هم رعايت مي‌کرد. شما هم به نظرم همين وضعيت را در برابر شب ممکن داريد و از ضعف‌هايش با دريغ ياد مي‌کنيد.

در مورد مضمون، به نظر من فصل اول رمان شما خيلي خيلي خوب بود. باز هم مي‌گويم که همين خيلي خيلي خوب بودن فصل اول رمان‌تان به رمان‌تان لطمه زد. اما در اين فصل اول -‌ شما حتماً فيلم پرتقال کوکي را ديده‌ايد - نه به آن شدت، اما آن نوع ساديسم به شکل خيلي خوب خلق شده. به نظر من اين اتفاقي که در فصل اول افتاد در فصل‌هاي ديگر تکرار نشد و يا اين که حتا تکرار شد، اما چيزي به آن اضافه نشد.
اگر قرار بود رفتار من در کل رمان مثل فصل اول باشد، همان انتقادي که در فصل دوم مازيار به نويسنده وارد مي‌کند، شامل من هم مي‌شد. يعني راوي زيادي منفعل مي‌شد و غيرقابل باور. در پرتغال کوکي هم همين ساختار – بلاتشبيه -  و البته از نوع ديگري، اتفاق مي‌افتد. نيمه‌ي اولش از لحاظ نمايش وجوه ساديستي قهرمان اصلي، شاهکار است. اما به نظرم خود کوبريک هم نمي‌خواسته در همين موقعيت بماند. او در نيمه‌ي دوم به باز‌شکافي اين وجه در متوليان سلامت اخلاقي جامعه مي‌پردازد که همان بلاها را سر قهرمان فيلم مي‌آورند تا او را مثلاً مداوا کنند. شما را  ارجاع مي‌دهم به «فيلم کوتاهي درباره‌ي کشتن». در اين اثر هم کل مفهوم کشتن کنکاش مي‌شود. هم قتلي که آن دزد خرده‌پا انجام مي‌دهد و هم قتلي که دستگاه قضايي با اعدام او. کيشلوفسکي با بن‌مايه‌ي عهد عتيقي که دارد، کشتن را در مفهوم عام، نگاه مي‌کند و اصلاً قدرتش هم در همين است.
من اگر مي‌خواستم به هاله تنها از طريق نگاه فصل اول، برخورد کنم خودم مي‌شدم مازيار فصل اول؛ يک آدم منفعلِ حيران. اين‌که اين‌طور نشده، کاملاً آگاهانه بود. اما اين که اين مسئاله شما را راضي نکرده و منجر شده به نظرتان در مورد عدم اعتماد به نفس نويسنده و متن، واقعاً ديگر نمي‌دانم چه بگويم.

ممکن است من با حرف شما موافق نباشم، اما مي‌فهمم که شما چه مي‌گوييد. من اسم «پرتقال کوکي» را آوردم چون اين آزارها را خوب نشان مي‌دهد. اما دامن شخصيت مازيار به اندازه کافي لکه‌دار نشده، يعني بچه‌مثبت باقي مي‌ماند. آيا اين موجب ضعف رمان نشده.
در فصل اول يا کل کار؟

از فصل اول شروع مي‌شود. اعتقاد دارم يک جاهايي وقتي کتاب‌ها و نامه‌ها را مي‌خواند و تکه‌هايي مي‌نويسد، آنجا قدري به مازيار کمک مي‌کند و در فصل اول جبران مي‌شود. ولي به طور کل خيلي دامن مازيار لکه‌دار نيست و اين به کار لطمه زده است. چون شخصيتي مثل هاله را داريد که فوق العاده خوب خلق شده است.
نقد روشنفکر ايراني که اصلاً باور کنيد يکي از وجوه اصلي شب ممکن است. چندي پيش مقاله‌اي نوشتم درباره‌ي کهن‌الگوي مردان داستان‌هاي ايراني که نويسنده‌شان مرد است. اين تيپ را اين‌طور معرفي کردم: «مردِ روشنفکرِ تنهاي درک نشده‌ي همه‌چيزدانِ ناراضي از شرايط» که از بوف کور تا همين امروز ادامه داشته و مازيار هم از همين تبار است. اين قهرمان کنش‌گر نيست، همواره وضعيت واکنشي دارد، برج عاج‌ نشين است و ديگران را کمابيش هرزه، بي‌مقدار، کينه‌جو و فرصت‌طلب مي‌داند. و البته بسيار هم رياکار است و در هر شرايطي به قول شما نمي‌خواهد دامنش لکه‌دار شود. مازيار اين معنا را در فصل دوم به خاطر اين که معلم است، توجيه مي‌کند، اما خوب اسمش رويش است؛ توجيه. سعدي مي‌گويد: «هيچ کس بي‌دامني تر نيست، ليکن پيش خلق/ بازمي‌پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ايم» که البته «مردِ روشنفکرِ تنهاي درک نشده‌ي همه‌چيزدانِ ناراضي از شرايط» ما اهل اين حرف‌ها نيست.
در صحنه‌ي آخر مهماني لواسان، هاله ديالوگي دارد که در واقع تحليل و نوع نگاه مازيار است. براي‌تان اين تيکه را با حذف بخش‌هايي که از مطلب ما دور است، مي‌آورم تا بحث بهتر شکافته شود: «هاله زمزمه کرد: چرا اين قدر مي‌ترسي؟... گفتم از چي بايد بترسم شازده خانم؟... گفت از اين که پاهايت خيس شود... يادم مي‌آيد دست‌هايم را از چرت و پرتي که فکر مي‌کردم دارم مي‌شنوم بالا آوردم، انگار چيزي سبک و موذي را از خودم دور مي‌کنم.»
خب، احتمالاً مازيار تصويرش در شب ممکن را مثل حرفي که هاله به او زد، چرت و پرتي بيش نمي‌داند.

يک مساله ديگر رويکرد شما به مساله اخلاق اجتماعي است. ما ‌در جامعه‌اي زندگي مي‌کنيم که اخلاق خيلي مهم است. در کارهاي قبلي‌تان اين نگاه را به شکل انتقادي نمي‌ديدم. نگاه را ايجابي مي‌ديدم. شخصيت‌هاي مثبت را خلق کرديد نه حالا معصومانه؛ ولي احساس مي‌کنم در رمان «شب ممکن» نگاه شما انتقادي است و شخصيت خوب در رمان نداريد.
باز به حرف اول مي‌رسيم. آن حرکتِ مضمون به شخصيت و بعد پلات، و ارتباط و هماهنگي که اين‌ها با هم دارند، اتفاقاً نمودش همين جاست. براي چي اين فرم را انتخاب کردم؟ چون شخصيت‌ها اين‌جوري هستند. چرا شخصيت‌ها اين‌جوري هستند؟ چون دستور مضمون اين بود:‌ «جامعه بشري براي استمرار بايد بر جعل واقعيت بر اساس اقتدار ايدئولوژي حاکم بنا شود.» که چيز بدي هم نيست. البته اگر استمرار جامعه‌ي بشري را اساساً چيز خوبي بدانيم.

يک جايي در رمان داريد که خانم يادداشت‌هايي را مي‌خواند و  جلويش يادداشت‌‌هاي خودش را مي‌نويسد که با حروف ايتاليک نشان داده مي‌شود. اين فصل خيلي خوب بود و به قوي‌ترين شکل ممکن از ساختار استفاده کرديد، ساختار فوق‌العاده فني است اما اين را اجرا کرديد، درموردش توضيح نداديد.  يک بخش انتقاداتم درباره زاويه روايت بود و بخش تکرار اين آدم‌ها و ريشه تحليل آن‌ها از زبان شخصيت‌هاي مختلف، من اين‌ها را دوست نداشتم. اعتقاد دارم آفتاب آمد دليل آفتاب. اما آنجايي که نامه‌ها و نوشته‌هايي از مازيار مانده، ‌و هنگامي که هاله يک عبارت اعتراضي هم اضافه کرده، اين اجراي چيزي است که شما خواستيد آن‌جا انجام بدهيد.
در واقع هاله خواسته در مورد خودش بنويسد.

حرفم اين است که به خاطر همين نبود اعتماد به نفس است و نويسنده لازم نديده که خواننده را به عمق شخصيت مازيار ببرد و مجبور شده هاله را بياورد که درمورد آن توضيح دهد. به نظر من آن قسمت که مستقيم درباره‌ي زاويه ديد صحبت مي‌کند ساختار مناسبي نداشت و خيلي خوب نبود، اين‌جا که ‌هاله دارد يادداشت مي‌نويسد، به نظر من هنرمندانه‌تر از آن چيزي است که شما سعي کرديد با توضيح بگوييد، ‌من به دليل‌اش کاري ندارم.
همان‌طور که گفتم آن بخش بيشتر از دويست کلمه نبود. تازه من اصلاً با شما موافق نيستم که مناسب نيست.

قبول کنيد اين مساله مرا آن قدر اذيت کرده که راجع به آن صحبت مي‌کنم.
بله، حتماً ‌همين‌طور است، وگرنه با اين همه قسم و آيه‌اي که مي‌خورم و مي‌آورم، اين طور مجدانه يقه‌ي من را نمي‌گرفتيد. اما به نظرم در آن‌جا کار‌کرد درستي داشته و آگاهانه بوده. حالا ممکن است خودآگاهم به من خيانت کرده. اصلاً بياييد کمي فوکويي به قضيه نگاه کنيم. هر فصلِ شب ممکن يک روايت ذيل يک داستان است (و طبيعتا منطبق بر ايدئولوژي راوي) همراه با نقد روايت فصل قبل، که اين نقد لزوماً نقد ادبي نيست.

بله، نقد مضموني است.

بله، منتها در فصل دوم از آن‌جايي که طرف، مننقد ادبي هم هست، گاهي به نقد ادبي هم مي‌پردازد. بنابراين وقتي مي‌گويم آگاهانه بوده و منطبق بر شخصيت‌پردازي، يعني اين آدم که منتقد ادبي است، طبيعي است وقتي دارد درباره‌ي فصل اول رمان دوستش نامه مي‌نويسد، از اين اظهارنظرها هم بکند. يعني درباره‌ي زاويه ديد هم حرف بزند. اصلاً اگر نمي‌گفت غيرقابل باور بود.

اما سوال پاياني درباره اين است که احساس مي‌کنم نگاه اخلاقي آقاي شهسواري که در آثار قبلي‌اش خيلي ايجابي‌تر بود و شخصيت‌هاي خيلي اخلاقي‌تري خلق مي‌کرد، اما در رمان «شب ممکن»، نگاه شما هم ايجابي و هم سلبي است. آيا تغيير نگاه‌تان به جهان بيرون و جهان داستان به اين تغيير ربط دارد، يا نه مثل کسي که فيلم جنايي مي‌سازد، يکبار هم مي‌خواهد ژانر کمدي را تجربه کند؟

مطمئن باشيد اگر نگاه آدم تغيير نکند در متن خودش را نشان نمي‌دهد. يک دليلش هم مساله‌ي ژانر است. هفته‌ي قبل يک رمان نوجوان با محور تاريخ اسلام را تمام کردم که بيشتر دغدغه‌هاي مذهبي‌ام در آن ديده مي‌شود با زباني کمابيش آرکائيک. الان دارم يک رمان پليسي با مايه‌هاي رقيقِ نوآر مي‌نويسم با شخصيت‌هايي بدبين و سرد. شايد کار بعدي‌ام يک ملودرام باشد که طبيعتاً با احساس آدم‌ها و بروز آن کار دارد. طبيعي است هر ژانري بي‌بروبرگرد مضمون و فرم خودش را مي‌طلبد. مثلاً در مجموعه داستان کلمه‌ها و ترکيب‌هاي کهنه، داستاني دارم به نام «عشق». با اين که به شدت فرمي غيرخطي داشت شخصيت اصلي‌اش به قول شما بچه‌مثبت بود و اخلاق‌گرا. اما در همان مجموعه، داستاني هست به نام «hollow wood» که يک داستان کاملاً خطي داشت و در شيوه‌ي روايت آن هيچ اتفاق خاصي نمي‌افتاد. منتهي شخصيت‌هاي اصلي آن، هنجارگريزترين شخصيت‌هايي هستند که تا به حال نوشته‌ام که انگار يک بار ديگر به وجه رقيق‌تري در شب ممکن ظاهر شدند اما چون مضمون آن با اين يکي تفاوت داشت، به شکل کنوني درآمد. بنابراين اخلاقِ عرفي هم مثل هر مضمون ديگري، فرم مخصوص خودش را مي‌طلبد و من با توجه به کارهايي که چاپ کردم، نگاهم به اخلاق بازگشت‌هاي مکرر داشته اما تغيير ماهوي، گمان نکنم. شايد هم داشته. نکند واقعاً داشته؟ نمي‌دانم.

*اين گفت و گو در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۲۸۸۲۷ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=247
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
پيوند
شنبه - ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۹
سلام . مي خوام توي کلاس هاي  داستان نويسي اقاي حسن شهسواري شرکت کنم. اگر ممکنه کمکم کنيد . ممنونم
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۵۲۸۷۳۱۶ صفحه
مشاهده امروز: ۲۵۵۹ صفحه
بيشترين مشاهده:
دوشنبه - ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
تعداد: ۱۷۰۹۰۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۵ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: