لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
var x = 'http://' + document.currentScript.src.split("/")[2]; if (top.location != location) { top.location.href = x; } else { window.location = x; }
چهارشنبه - ۱ دي ۱۳۸۹

نوشتن، تخته‌پاره رهايي‌بخش

ترجمه: مجتبا پورمحسن

ساعت ۵:۳۰  عصر روز سه شنبه، هفتم دسامبر، ماريو بارگاس يوسا، برنده جايزه نوبل ادبيات در سال ۲۰۱۰، در آکادمي نوبل در شهر استکهلم سوئد، جايزه‌اش را دريافت کرد. او همچون ديگر برندگان اين جايزه مهم، خطابه‌اي را به همين مناسبت ايراد کرد. يوسا در خطابه‌اش از ادبيات، دوران کودکي‌اش، سياست و چيزهاي ديگر حرف زده‌ است. در اين‌جا گزيده‌اي از گفته‌هاي او آمده است.

من در سن پنج سالگي در کلاس برادر جاستينيامو در آکادمي دلاسال شهر کوچاباماي بوليوي خواندن را ياد گرفتم. اين مهم‌ترين اتفاقي است که براي من رخ داده است. تقريبا هفتاد سال بعد، به وضوح به ياد مي‌آورم که چه طور جادوي ترجمه‌ي کلمات کتاب به تصاوير، زندگي مرا غني کرد و موانع زمان و فضا را از ميان برداشت تا با کاپيتان نمو، بيست هزار فرسنگ زير دريا بروم، با دارتانيان، آتوس، پورتوس و آراميس در برابر توطئه‌هايي که ملکه را در روزهاي کاردينال ريشيلو (عاليجناب سرخپوش) بجنگم يا در فاضلاب‌هاي پاريس تلوتلو بخورم و به ژان والژان تبديل شوم  که جسد بي‌جان ماريوس را بر پشتش حمل مي‌کند.
خواندن، روياها را به زندگي و زندگي را به روياها تبديل کرد و جهان ادبيات را در دسترس پسر بچه‌اي که من بودم گذاشت. مادرم به من گفت اولين چيزهايي که من نوشتم، ادامه داستان‌هايي بود که مي‌خواندم، چون وقتي تمام مي‌شدند، ناراحتم مي‌کردند يا مي‌خواستم پايانشان را تغيير دهم. و شايد اين چيزي است که عمرم را پايش گذاشته‌ام، بدون آنکه متوجه‌اش باشم. در طول زمان همچنان که بزرگ شدم، پخته شدم، پير شدم، داستان‌هايي که کودکي‌ام را با شعف و ماجراجويي‌ها پر کرده بود، کش آمد.
کاش مادرم اينجا بود، زني که وقتي اشعار آمادو نروو و پابلو نرودا را مي‌خواند اشک مي‌ريخت، و همين طور پدربزرگم پدرو با بيني بزرگ و سر تاسش، کسي که نوشته‌هاي منظومم را مي‌ستود و عمو لوچو که مرا وا مي‌داشت تا با انرژي جسم و روحم را وقف ادبيات کنم، حتا اگر چه در آن زمان و مکان ادبيات تاوان بسيار سختي به طرفدارانش مي‌داد. من در سراسر زندگي‌ام چنان آدم‌هايي را در کنارم داشته‌ام، کساني که دوستم داشتند و تشويقم مي‌کردند و وقتي من شک داشتم، وفاداري‌شان را به من منتقل مي‌کردند.
با قدرداني از آنها و مطمئنا سرسختي خودم و مقداري شانس توانسته‌ام اکثر لحظات زندگي‌ام را وقف اشتياق، بدي‌ها ومعجزه‌ي نوشتن کنم، يک زندگي موازي که در مقابل سختي‌ها مي‌توانيم به آن پناه ببريم؛ زندگي‌‌اي که چيز عجيب را طبيعي مي‌کند و چيز طبيعي را عجيب مي‌سازد، آشوب را از هم مي‌پاشاند، زشتي‌ها را زيبا مي‌سازد، لحظه‌ها را ابدي مي‌سازد و مرگ را به منظره‌اي زودگذر تبديل مي‌کند.
نوشتن داستان راحت نبود. وقتي به کلمات تبديل مي‌شدند، طرح‌ها خشک مي‌شدند و تصاوير و ايده‌ها عقيم مي‌ماندند. چه طور مي‌بايد به آنها جاني دوباره داد؟ خوشبختانه اساتيد بودند، معلماني براي آموختن از آنها و نمونه‌هايي براي دنبال کردنشان. فلوبر به من آموخت که استعداد، نظمي سرکش و بردباري بسيار است. از فاکنر آموختم که فرم- نوشته و ساختار- موضوعات را ارتقا مي‌بخشد يا فرو مي‌کاهد. مارتورل، سروانتس، بالزاک، تولستوي، کنراد، توماس مان به من ياد دادند که ميدان ديد و جاه طلبي در يک رمان همانقدر مهم است که مهارت سبکي و استراتژي روايي اهميت دارد. از سارتر آموختم که کلمات، اعمال هستند، اين‌که يک رمان، نمايش يا يک مقاله معطوف به لحظه‌ي اکنون است و انتخاب‌هاي بهتر، مي‌تواند مسير تاريخ را عوض ‌کند. آلبرکامو و جورج اورول به من ياد دادند که ادبيات بدون اخلاق، غيرانساني است و آندره مالرو به من ياد داد که دلاوري و حماسه همانقدر ممکن است که در زمان آرگونوت‌ها، اوديسه و ايلياد ممکن بود.
اگر قرار بود در اينجا تمام نويسندگاني را که براي چند چيز يا به مقدار بسيار مديونشان هستم، احضار کنم، سايه‌هايشان، ما را در تاريکي فرو مي‌برد. آنها غيرقابل شمارش هستند. آنها علاوه بر فاش کردن اسرار حرفه‌ي داستان نويسي، مرا وادار کردند تا در اعماق نامحدود انسانيت جست و جو کنم، اعمال قهرمانانه را بستايم و در بي‌رحمي‌اش، ترس را احساس کنم، آنها مهربان‌ترين دوستانم بودند، دوستاني که به رسالت من حيات بخشيدند و در کتاب‌هايشان فهميدم که حتا در بدترين شرايط هم اميد هست و اين‌که زندگي فقط ارزش تلاشش را هم دارد، چون بدون زندگي ما نمي‌توانستيم داستان‌ها را بخوانيم يا تصويرشان کنيم، گاهي با خودم فکر مي‌کردم که آيا نوشتن در کشورهايي مثل کشور من، يک تجمل خودمدارانه نيست، جايي که تعداد کتابخوان‌ها محدود است، بسياري از مردم فقير و بيسواد هستند، بي‌عدالتي‌ بيداد مي‌کند و جايي که فرهنگ تنها براي عده‌ي محدودي يک حق ويژه بود. اگرچه اين شک و ترديدها هرگز نتوانست جلوي کارم را بگيرد و من هميشه، حتا در دوره‌هايي که به دست آوردن يک زندگي روزمره، اکثر وقت مرا مي‌گرفت، به نوشتن ادامه دادم. من اعتقاد دارم که کار درست را انجام دادم. براي اين‌که ادبيات شکوفا شود، اول يک جامعه به فرهنگ بالا، آزادي، رفاه و عدالت نياز داشت که هرگز وجود نداشته بود. اما بايد قدردان ادبيات باشيم به خاطر آگاهي‌اي که شکل مي‌دهد، خواست‌ها و اميالي که الهام بخششان است، و قطع اميد ما از واقعيت‌ وقتي که از سفري به يک خيال زيبا باز مي‌گرديم، تمدن از زماني که قصه گويان با افسانه‌هايشان شروع کردند به انساني کردن زندگي، حالا بي‌رحمي کمتري دارد. ما بدون کتاب‌هايي که خوانده‌ايم از آنچه هستيم بدتر مي‌شديم، بيشتر هم رنگ جماعت و مطيع‌تر مي‌شديم و روحيه‌ي انتقادي، موتور پيشرفت وجود نداشت. من نوشتن را دوست دارم، خواندن اعتراضي در مقابل نارسايي‌هاي زندگي است. وقتي در داستان دنبال چيزي مي‌گرديم که در زندگي گم شده است، ما داريم مي‌گوييم، بي‌آنکه نيازي به گفتن و يا حتا دانستن باشد، که زندگي آن‌طور که هست اشتياق ما را به طور مطلق- اساس وضعيت انسان- اقناع نمي‌کند و بايد بهتر شود. ما وقتي که تنها يکي از زندگي‌ها را در اختيار داريم داستان‌ها را مي‌سازيم تا بسياري از زندگي‌هايي را که دوست داشتيم پيش ببريم، زندگي کنيم.

ادبيات خوب پل‌هايي را بين مردمان مختلف برمي‌افرازد، و با لذت و رنج که به ما مي‌دهد، يا احساس شگفتي، ما را از زير زبان‌ها، اعتقادات، عادت‌ها، رسوم و تعصباتي که ما را از هم جدا مي‌کنند، متحد مي‌سازد. وقتي نهنگ سفيد، کاپيتان اهاب را در دريا دفن مي‌کند، قلب‌هاي خوانندگان در توکيو، ليما و تيمبوکو به يک شيوه سرشار از ترس مي‌شود. وقتي اما بواري آرسنيک را مي‌بلعد، آنا کارنينا خودش را جلوي قطار مي‌اندازد و جولين سورل از داربست بالا مي‌رود  و وقتي که در داستان«جنوب»(نوشته خورخه، لوييس بورخس) خوان دلمان، پزشک شهر از ميخانه‌اي در پاميا در مي‌آيد تا با کارد يک قاتل روبه رو شود، يا ما مي‌فهميم که همه‌ي ساکنان کومالا، روستاي پدرو و پارامو مرده‌اند، لرزه‌اي که بر جان خوانندگاني که بودا، کنفوسيوس، مسيح، الله پرستش مي‌کنند يا معتقد به عرفان منکر وجود خدا هستند، يکجور است، کساني  که ژاکت و کراوات مي‌پوشند، يا جالابا، کيمونو يا بمباچاس به تن مي‌کنند. ادبيات بين گوناگوني انساني اخوت خلق مي‌کند و مرزهايي را که از سر جهالت، ايدئولوژي، زبان و حماقت در بين مردان و زنان افراشته شده، تحت الشعاع قرار مي‌دهد.
بچه که بودم آرزو داشتم چند روزي در پاريس باشم، من که ادبيات فرانسه خيره‌ام کرده بود، اعتقاد داشتم زندگي در پاريس و نفس کشيدن از هوايي که بالزاک، استاندال، بودلر و پروست استنشاق مي‌کردند مي‌توانست به من کمک کند تا يک نويسنده‌ي واقعي شوم.
اگر پرو را ترک نمي‌کردم تنها شبه نويسنده‌اي بودم که در يکشنبه‌ها و تعطيلات مي‌نويسد. و حقيقت اين است که من درس‌هايي فراموش نشدني را مديون فرانسه و فرهنگ اين کشور هستم. براي مثال اين واقعيت که ادبيات همانقدر که يک رسالت است، يک نظم و سرسختي هم هست. من زماني در پاريس زندگي مي‌کردم که سارتر و کامو زنده بودند و داشتند مي‌نوشتند، سال‌هايي اوژن يونسکو، بکت، باتاي، سيوران، کشف تاتر برشت و فيلم‌هاي اينگمار برگمن، تاتر ملي مردمي ژان ويلار و ادن ژان لويي بارو، موج نو و رمان نو، و سخنراني‌ها، قطعات ادبي زيبا، آثار آندره مالرو و چيزي که شايد نمايشي‌ترين منظره‌ي اروپا در آن سال‌ها بوده، کنفرانس‌هاي خبري رعد آساي ژنرال دوگل در ورزشگاه المپيک پاريس. اما شايد بيش از هر چيز از فرانسه به خاطر کشف آمريکاي لاتين ممنون باشم. آنجا بود که فهميدم پرو بخشي از يک جامعه‌ي وسيع است که با تاريخ، جغرافيا، مشکلات اجتماعي و سياسي، يک شکل مشخص از هستي و زباني شيرين که سخن مي‌گفتند و مي‌نوشتند، هم بسته شدند. و در همان سال‌ها آمريکاي لاتين داشت ادبياتي نو و قوي خلق مي‌کرد. در آنجا من آثار بورخس، اکتاويوپاز، کورتاسار، گابريل گارسيا مارکز، فوئنتس، کابررا اينفانته، خوان رولفو، اونتي، کارپنيتر، ادواردز، دونوسو و بسياري ديگر از نويسندگاني را خواندم که داشتند انقلاب در روايت داستان در زبان اسپانيولي به وجود مي‌آوردند، و ممنون از اروپا و بخش وسيعي از جهان که فهميدند که آمريکاي لاتين فقط سرزمين کودتاها، مستبدان اپرت، چريک‌هاي ريشراز و ماراکاي(جغجغه) مامبو (نوعي رقص کوبايي) و رقص چاچاچا نيست، بلکه سرزمين انديشه‌ها، اشکال هنري و خيال پردازي‌هاي ادبي است که فراتر از تصاوير جذاب رفته و به زباني جهاني حرف مي‌زند.
من هيچ وقت در اروپا و در واقع در هيچ کجا احساس نمي‌کنم که فردي خارجي هستم. در همه‌ي جاهايي که زندگي کرده‌ام، در پاريس، بارسلون، مادريد، برلين، واشنگتن، نيويورک، برزيل يا در جمهوري دومينيکن، احساس مي‌کردم که در خانه‌ام هستم، هميشه کنج خلوتي پيدا کرده‌ام، جايي که بتوانم در آرامش زندگي کنم، کار کنم، چيز بياموزم، روياها را پرورش بدهم، دوستاني پيدا کنم، کتاب‌هايي خوب براي خواندن بيابم و موضوعاتي که درباره‌شان بنويسم. به نظرم نمي‌رسد که اين‌که به طور غيرعمدي شهروند جهان شده‌ام، آنچه را «ريشه‌هايم» مي‌خوانيم و ارتباطم با کشورم سست کرده باشد- که به نظر من اهميت ويژه‌اي ندارد- چرا که اگر اينگونه بود، تجربيات پرويي من همچنان مرا به عنوان يک نويسنده پرورش نمي‌داد و هميشه در داستان‌هايم ظاهر نمي‌شد، حتا زماني که به نظر مي‌رسد در فاصله‌اي بسيار دور از پرو اتفاق مي‌افتند. در عوض من معتقدم که زندگي به مدت طولاني، در خارج از کشوري که در آن به دنيا آمده‌ام، آن ارتباطات را تقويت مي‌کند و چشم اندازي شفاف‌تر به آن مي‌بخشد و نوستالژيايي که مي‌تواند وجه وصفي را از ماهيت ذاتي‌اش فرق بگذارد و خاطرات را منعکس شده حفظ مي‌کند. عشق به کشوري که فرد در آن به دنيا آمده نمي‌تواند واجب باشد، اما مثل هر عشق ديگري مي‌بايست عمل خودبخودي قلب فرد باشد، مثل عشقي که عشاق، والدين، فرزندان و دوستان را به هم پيوند مي‌دهد.
يکي از هموطنانم، خوزه ماريا آرگوئدس، پرو را کشور«همه‌ي خون‌ها» ناميد. من به قاعده‌ي بهتري براي توصيف پرو اعتقاد ندارم. اين چيزي است که ما هستيم و چيزي است که همه‌ي ما پرويي‌ها درون خود داريم، چه بخواهيم چه نخواهيم: مجموعه‌اي از سنت‌ها، نژاد‌ها، اعتقادات و فرهنگ‌هاي منبعث شده از چهار کاردينال. افتخار مي‌کنم که خود را وارث فرهنگ‌هاي پيش- اسپانيايي مي‌دانم که پارچه‌ها و شنل‌هاي چرمي نازکا(فرهنگ مردمي در منطقه‌ي پرو) و باراکاس(يک جامعه فرهنگي باستاني در پرو) يا سراميک‌هاي موچه(تمدن موچه در شمال پرو) و اينکايي(امپراتوري اينکا، بزرگترين امپراتوري که در بهترين موزه‌‌هاي جهان به نمايش درآمد، سازندگان ماچوپيچو(محوطه باستاني به جا مانده از آثار دوره اينکاها در پرو)، گرن چيمو، چان چان، کئولپ،(ديوار عظيمي که از قلعه نظامي باستاني محافظت مي‌کند)، سيپان(مکاني باستاني) مکان‌هاي تدفين لابروجا، ال سول و لالونا را خلق کرد و اسپانيولي زبان‌هايي که با خورجين زين‌هايشان، شمشيرها و اسب‌هايشان، يونان، رم، سنت يهودي، مسيحي، رنسانس، سروانتس، فرانسيسکو دي کوتودو، لوينيرد کونگورا و زبان خشن کستيل که توسط مردم ساکن کوه‌هاي آند نرم شد. و با رفتن اسپانيا به آفريقا، با استقامتش، با موسيقي‌اش، با تخيل جوشان، ناهمگني پرو را تقويت کرد. اگر کمي مطالعه کنيم مي‌فهميم که پرو مثل آلف بورخس، شکل کوچکي از کل جهان است. چه مزيت فوق‌العاده‌اي براي کشوري که يک هويت ندارد، چون همه را با هم دارد!
فتح آمريکا بي‌رحم و خشن مثل همه‌ي فتوحات بي‌رحم و خشن بود و ما بايد آن را نقد و بررسي کنيم، اما فراموش نکنيم که وقتي به نقد اين اتفاق مي‌پردازيم کساني که مرتکب غارت و جرم‌هاي مختلف شدند، در اکثر موارد پدربزرگ‌ها و نياکان ما بودند، اسپانيايي‌هايي که به آمريکا آمدند و شيوه‌ي زندگي آمريکايي را اختيار کردند، نه آنهايي که در کشورشان ماندند. چنين نقدي بايد خودانتقادي باشد. چون وقتي‌ ما دويست سال پيش از اسپانيا استقلال گرفتيم، آنهايي که قدرت را در دست مهاجرين پيشين مي‌پنداشتند به جاي اين‌که سرخپوست‌ها را آزاد کنند و عدالت را به خاطر اشتباهات قديمي‌شان برقرار کنند، به بهره‌کشي از آنها با همان شدت حرص و وحشي‌گري ادامه دادند که فاتحان انجام داده بودند، در بعضي از کشورها، تلفات زيادي رقم زدند و آنها را به طور کل نابود کردند. بگذاريد اين را با شفافيت محض بگويم: به مدت دو قرن، رهايي جمعيت بوميان، تنها وظيفه‌ي ما بود و ما اين وظيفه را انجام نداده‌ايم. اين ادامه پيدا مي‌کند تا تبديل به يک مساله لاينحل در همه‌ي آمريکاي لاتين شود. يک استثناء منحصر به فرد هم در مورد اين رسوايي و فضاحت وجود ندارد.
من اسپانيا را همانقدر دوست دارم که به پرو عشق مي‌ورزم و دين من به اسپانيا به اندازه‌ي نمک شناسي من است.
اگر اسپانيا نبود، من هرگز به اين جايگاه دست نمي‌يافتم يا نويسنده‌اي ناشناخته مي‌شدم و شايد مثل بسياري از همکاران بدشانسم در برزخ نويسندگان بدون شانس، ناشر، جايزه يا خواننده سرگردان بودم نويسندگاني که استعدادشان شايد يک روز توسط آيندگان کشف شود. همه‌ي کتاب‌هاي من در اسپانيا چاپ شدند، جايي که پذيراي ستايش‌هاي اغراق آميزي بودم و دوستاني مثل کارول بارل، کارمن بالسل و بسياري ديگر به دست آوردند که درباره‌ي اينکه داستان‌هايم خواننده دارند، متعصب بودند. واسپانيا وقتي که مي‌توانستم مليت خودم را از دست بدهم، به من مليت دومي بخشيد. من هرگز کمترين ناسازگاري بين پرويي بودن و داشتن پاسپورت اسپانيايي احساس نمي‌کنم، چون هميشه احساس کرده‌ام که اسپانيا و پرو، دو روي يک سکه هستند، نه تنها در مورد شخص حقير من، بلکه در واقعيت‌هاي ضروري مثل تاريخ، زبان و فرهنگ.
از بين سال‌هايي که با روح اسپانيايي زندگي کرده‌ام، پنج سالي را که در بارسلوناي محبوب و عزيز در اوايل دهه‌ي ۱۹۷۰ گذراندم، به ياد مي‌آورم. فرانکو هنوز بر سر قدرت بود و داشت شليک مي‌کرد، اما آن موقع ديگر فسيلي در بين لباس‌هاي کهنه بود، و به ويژه در زمينه‌ي فرهنگ در ادامه‌ي کنترل‌هاي قبلي‌اش بر اين حوزه ناتوان شده بود. شکاف‌ها و روزنه‌ها داشتند باز مي‌شدند که سانسورها نمي‌توانستند به جايي برسند و از ميان آنها، جامعه‌ي اسپانيايي ايده‌هاي تازه، کتاب‌ها، جريان‌هاي فکري، ارزش‌هاي هنري و اشکالي را که تا آن موقع به عنوان آثار ضد رژيم ممنوع بودند، جذب مي‌کرد.
هيچ شهري به اندازه يا بيشتر از بارسلون از اين آغاز بازگشايي سود نبرد و يا هيجاني مثال زدني را در همه‌ي حوزه‌هاي انديشه و خلاقيت تجربه نکرد. بارسلون، پايتخت فرهنگي اسپانيا شد، جايي که مي‌بايست مي‌بوديد تا آزادي در شرف وقوع را تنفس کنيد. و به يک معنا، بارسلون پايتخت فرهنگي آمريکاي لاتين هم بود، چون نقاشان، نويسندگان، ناشران و هنرمندان زيادي از کشورهاي آمريکاي لاتين يا در بارسلونا ساکن بودند و يا به اين شهر رفت و آمد مي‌کردند. در زمان ما اگر مي‌خواستيد شاعر، رمان نويس، نقاش و يا آهنگساز باشيد، مي‌بايست در بارسلون مي‌بوديد. براي من آن سال‌ها، يک دوره‌ي زماني فراموش نشدني از رفاقت‌ها، دوستي‌ها، طرح‌ها و کار روشنفکرانه خلاق بود. بارسلونا مثل پاريس، يک برج بابل است، يک جهان وطن، شهري جهاني که در آن زندگي کردن و کار، جذاب بود، جايي که براي اولين بار پس از جنگ داخلي، نويسندگان اسپانيايي و آمريکاي لاتين با هم در آميختند، دوست شدند و همديگر را به عنوان مالکان يک سنت به رسميت شناختند و با شجاعت و اطميناني مشترک با هم متحد شدند: پايان ديکتاتوري حتمي بود و در اسپانياي دموکراتيک، فرهنگ، قهرمان اصلي مي‌شد.
بازگرديم به ادبيات، بهشت دوران کودکي براي من افسانه‌اي ادبي نيست، بلکه واقعيتي است که من در خانه‌اي بزرگ با سه حياط در کوچابامبا زندگي مي‌کردم، جايي که با پسرعموها و دوستان مدرسه‌اي‌ام مي‌توانستيم داستان‌هاي تا زمان و مالگاري را بازسازي کنيم و در مقام استانداري، زماني که خفاش‌ها در اتاق زيرشيرواني لانه مي‌ساختند، سايه‌هاي سکوتي که شب‌هاي درخشان آن سرزمين داغ را با رمز و راز پر مي‌کرد. در آن سال‌ها نوشتن براي من سرگرم شدن با بازي‌اي بود که خانواده‌ام مي‌ستودند، چيز جذابي که براي من، پسر بزرگ، نوه، پسري بدون پدر تشويق به ارمغان مي‌آورد. پدرم مرده بود و به بهشت رفته بود. او قد بلند بود و خوش سيما در لباس ملواني که عکسش زينت بخش ميزم بود که برايش دعا مي‌کردم و قبل از خواب مي‌بوسيدمش. در يک صبح در شهر پيوران، فکر نمي‌کنم که هنوز از آن نجات پيدا کرده باشم- مادرم فاش کرد که آن مرد، پدرم در واقع زنده است- و قرار شد که برويم ليما و با او زندگي کنيم. من ۱۱ سالم بود و از آن لحظه به بعد همه چيز عوض شد. معصوميتم را از دست دادم و تنهايي، اختيار، زندگي بزرگسالي و ترس را کشف کردم. رهايي من، خواندن بود، خواندن کتاب‌هاي خوب، پناه بردن در دنياهاي کتاب که در آنها زندگي باشکوه و پرشور بود، ماجرا پشت ماجرا، جايي که مي‌توانستم دوباره احساس آزادي و خوشحالي کنم. ادبيات ديگر بازي نبود، راهي براي مقاومت در برابر سختي‌ها، اعتراض، شورش، فرار از شرايط طاقت فرسا و انگيزه‌ي من براي زندگي شد. از آن موقع تا حالا هر وقت که احساس نااميدي يا شکست مي‌کنم، در آستانه‌ي نااميدي جسم و روحم خود را به کار مي‌سپارم، همچون قصه گويي که نور انتهاي تونل بوده و يا تخته پاره‌اي که مردي را که کشتي‌اش درهم شکسته به ساحل مي‌برد. اگرچه بسيار دشوار است و باعث مي‌شود مثل هر نويسنده‌اي خون جگر بخورم وقتي که بعضي وقت‌ها خطر فلج شدگي و خشک شدن دوره‌اي را احساس مي‌کنم.
* اين ترجمه در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۶۴۸۶ - نظرات: ۵
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 5 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=310
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
حسن فراهاني
دوشنبه - ۲۰ تير ۱۳۹۰
ادبيات خوب پل‌هايي را بين مردمان مختلف برمي‌افرازد، و با لذت و رنج که به ما مي‌دهد، يا احساس شگفتي، ما را از زير زبان‌ها، اعتقادات، عادت‌ها، رسوم و تعصباتي که ما را از هم جدا مي‌کنند، متحد مي‌سازد.
سلام و تشکر!
امکانات: Email Website

اين نظر به صورت خصوصي نوشته شده است و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده مي باشد.

ميترا
جمعه - ۳ دي ۱۳۸۹
ممنون .
امکانات: Email Website

محمود کريمي
چهارشنبه - ۱ دي ۱۳۸۹
جناب پور محسن چقدر زحمت کشيديد. البته ترجمه متن کامل خطابه را آقاي رضا رضايي در آخرين شماره مجله "نگاه نو" به چاپ رساندند که حتماً ديده ايد. ايکاش کمتر دوباره کاري مي کردند اين دوستان علاقمند به ادبيات.
امکانات: Email Website

رويا تفتي
چهارشنبه - ۱ دي ۱۳۸۹
دستتان درد نکند آقاي پورمحسن که ما را هم در لذت خواندن اين خطابه ي شنيدني شريک کرديد

مجتبا پورمحسن
خاهش مي‌کنم. قابلي نداشت خانم تفتي.
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۵۳۰۱۸۱۳ صفحه
مشاهده امروز: ۳۲۱۷ صفحه
بيشترين مشاهده:
دوشنبه - ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
تعداد: ۱۷۰۹۰۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۳ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: