کتابِ «ليلي گلستان» را که خواندم آنقدر لذت بردم که بي اختيار زنگ زدم به خانم ليلي گلستان. موبايلش خاموش بود و تلفن منزلش هم جواب نميداد. حالا تصميم گرفتهام دو هفته پس از خواند کتاب، آنچه را که ميخواستم به خودش بگويم اينجا بنويسم. کتابِ «ليلي گلستان» از سري کتابهاي تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران منتشر شده. اين يکي نسبت به قبليها البته جمع و جورتر است. اما اين نيز يکي از ويژگيهاي خوب کتاب محسوب ميشود. چون از درازهگوييهاي بيمورد پرهيز شده است. نکات ارزشمندي در اين کتاب وجود دارد که من به سه موردش اشاره ميکنم:

۱- ليلي گلستان، فرزند ابراهيم گلستان است. تلاش موفقيتآميز خانم گلستان براي بيرون آمدن از زير سايه نام پدرش ستودني است. او خيلي زحمت کشيده تا از دختر ابراهيم گلستان به ليلي گلستان تبديل شود. خارج شدن از اين وضعيت واقعا دشوار است. در کتاب ليلي گلستان نگاه واقعبينانهاي به پدرش دارد. او ابايي از نقد پدرش ندارد و نقد ابراهيم گلستان را غيراخلاقي نميپندارد اگرچه ميکوشد کمتر دربارهاش حرف بزند.
۲-خيلي از کساني که امروز نام روشنفکر را يدک ميکشند در روايت اتفاقات دههي شصت دچار يکسونگري و قضاوت غيرروشنفکرانه ميشوند. براي آنها اتفاقات دههي شصت بعضا کابوس است. اما خانم ليلي گلستان با نگاهي روشنفکرانه با نگاهي انتقادي به گذشته مينگرد اما فاصلهاش را با آن زمان حفظ ميکند. به همين دليل کمترين خشونتي در بافت گفتار او نميبينيم. باور کنيد نمونههايي از اين دست خيلي نادرند. اکثر روشنفکران بازمانده از دهه شصت به فکر تسويه حساب با گذشته و گذشتگان هستند.اما روايت ليلي گلستان چيز ديگري است.
۳- بخشي از گفتههاي خانم ليلي گلستان عمق جالبي دارد که ذهن مخاطب را از نظر هستيشناسي به خود درگير ميکند:«همهي عمر فکر کردهام اگر ارضاي شخصي نداشته باشي، نميتواني ديگران را راضي کني. اگر خودت خوشحال نباشي، نميتواني ديگران را هم خوشحال کني. خودم و رضايت خودم شرط اول زندگيام بود. هنوز هم هست.
مادرم که از نسل ديگري بود، رضايت شخصي را در راضي کردن ديگران ميديد، اما نميدانست که کسي که قرار است راضي شود، در پشت ذهنش ميداند که مادرم خودش راضي نيست.
يادم ميآيد تازه موز به ايران آمده بود. مادرم دو عدد موز خريده بود. يکي را به من داد و يکي را به برادرم و خودش نخورد. من هرگز مزهي زهرِمارِ آن موز را فراموش نميکنم. حالا اگر خوش نصف موز را خورده بود و نصف ديگر را به من داده بود بهتر نبود؟...بهتر نبود؟چرا خيلي بهتر بود.»
و من حالا هر وقت که موز ميخورم ياد ليلي گلستان ميافتم و نگاهش به رضايت شخصي. وقتي يک کتاب که مصاحبهاي بلند است چنين افقهاي دورانديشانهاي در خود دارد هم به مصاحبهشونده و هم کساني که امکان اينکار را فراهم کردهاند تبريک گفت.
يک نکتهي ديگر:فکر مي کنيد چندتا آدم دوروبرمان هست که اينطور نقادانه به گذشته نگاه کنند؟