لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
يک‌شنبه - ۲۴ مهر ۱۳۹۰

۱
از خاطره‌ها شروع مي‌کنم، مثل پيرمردها. در ايام کودکي مثل بسياري از بچه‌هاي مدرسه عاشق برف بوديم و وقتي برف شروع به باريدن مي‌کرد، ده دقيقه يک بار از پنجره بيرون را نگاه مي‌کرديم تا ببينيم برف نشسته و سفيد کرده است يا نه. رطوبت شديد رشت هزار تا حُسن داشته باشد، ضررهايي هم دارد. به خصوص براي بچه‌هايي که منتظرند برف شهر را سفيدپوش کند و حداقل يک روز به مدرسه نروند و در خانه بمانند و برف‌بازي کنند. اما همين رطوبت باعث مي‌شود گاهي نصف روز هم دانه‌هاي درشت برف ببارد و هيچ سطحي سفيدپوش نشود. برف‌هاي رشت هم مثل خيلي چيزهاي ديگرش نم دارد. اما ما بچه‌هاي رشت يک خاطره زندگي نکرده درباره‌ي برف داشتيم. انگار وظيفه‌ي همه‌ي پدر و مادرهاي شهر اين بود که به ما بگويند برف سال ۱۳۵۰ خيلي سنگين بود. آن‌قدر هم توصيفش مي‌کردند که به خاطره‌ي دسته‌جمعي همه‌ي ما تبديل شده بود، ما که هرگز سال 50 را نديده بوديم. مي‌گفتند آن‌قدر برف باريده بود که مردم مجبور شدند چندين و چند بار برف بام خانه‌ها‌شان را پارو کنند و نتيجه آن شد که به استناد شنيده‌ها، مردم وقتي در کوچه مي‌رفتند کاملاً به خانه‌هاي همديگر اشراف داشتند. اين خاطره‌ي افسانه مانند تا سال ۱۳۸۳، وقتي که مثل هر سال در يکي از روزهاي زمستان، برف شروع به باريدن کرد، پس از زلزله سال ۶۹ رودبار، مهم‌ترين خاطره درباره حوادث طبيعي در ذهن مردم گيلان بود. يک روز که باريد، اداره‌هاي هواشناسي محلي و اين جهاني و آن جهاني، متفق‌القول اعلام کردند که برف روز بعد بند خواهد آمد. شب غذا خورديم و شبچره و در حالي که بيرون برف با اراده‌ي راسخي مي‌باريد، به رختخواب رفتيم. صبح که بيدار شديم، با منظره‌ي عجيبي روبه رو شديم. بيش از يک متر برف باريده بود. مردم و مسوولان غافلگير شده بودند. جالب اين‌که برف باز هم بند نيامد. سه روز ديگر به طور مداوم باريد تا ارتفاعش به دو متر و ۲۰ سانتي‌متر رسيد. عجيب‌تر اين‌که فقط در ۳۰-۲۰ کيلومتري رشت و نه در نقاط کوهستاني گيلان، برف با چنين شدتي باريده بود. به يکباره مغازه‌ها خالي شدند، مردم تا مي‌توانستند خوردني خريدند، از ترس اين‌که قحطي اتفاق بيفتد. به چشم خودم ديدم که از يک سوپرمارکت نقلي، پس از سه روز فقط چند مايع ظرفشويي و پودر لباس‌‌شويي باقي مانده بود. خبري از ماشين نبود. مردم تمام مسيرها را پياده مي‌رفتند. ابرها خيلي به‌شان خوش گذشته بود، آن‌قدر که تمام پيش‌بيني‌هاي هواشناسي را نقض کرده و مانده بودند بالاي سرمان و هي مي‌باريدند. در مملکت ما که همه چيز آلوده به سياست است، برف هم بي‌نصيب نماند و جدال اصولگرايان و اصلاح‌طلبان در صدا و سيما و استانداري به اوج رسيد.
يک سال گذشت‌ تا در زمستان ۸۴، برف دوباره باريد، کم؛ مثل اکثر سال‌هاي گذشته. اتفاق عجيب اين بود که در ميدان اصلي شهر، مانور لودر برگزار کردند! يعني تعداد زيادي لودر دور ميدان مي‌چرخيدند تا به مردم اطمينان دهند که همه‌جا امن و امان است. مردم هم واقعاً دچار فوبياي برف شده بودند. ريزش چند ساعت برف باعث مي‌شد که مردم به مغازه‌ها و نانوايي‌ها پناه ببرند. ماجراي برف و مانور لودر و فوبياي برف؛ مي‌تواند سوژه‌ي مناسبي براي يک داستان به سبک رئاليسم جادويي باشد، اما شخصاً دوست داشتم اين ماجرا، طرح يکي از داستان‌هاي مجموعه داستان «احتمال پرسه و شوخي»، نوشته‌ي يعقوب يادعلي باشد. براي من که از نزديک آن روزها را لمس کرده‌ام، ماجرا بيشتر شبيه يک طنز تلخ مي‌ماند.

۲
پشت کتابفروشي ايستاده بودم وکتاب‌هاي ويتريني را که در چند روز اخير هيچ تغييري نکرده، نگاه مي‌کردم. فکر مي‌کردم يکي از بدترين حس‌ها براي يک علاقمند به ادبيات اين است که امکان لذت‌بردن از کتاب‌هايي را که خوانده، از دست داده است. مثلاً من دوست داشتم تمام آثار ميلان کوندرا، را تمام آثار ماريوبارگاس يوسا (با اجازه از آقاي محسن پرويز البته!)، «پدرو پارامو» اثر خوان رولفو، «خداحافظ گري گوپر» و «زندگي در پيش رو» هر دو از رومن گاري، «جنايت و مکافات» داستايوسکي «برادران کارامازوف» و «شب‌هاي روشن» همين نويسنده‌ي روس... آهان تا يادم نرفته، «سلاخ خانه شماره پنج»  و«شب مادر» کورت وونه گات، «بيگانه» آلبر کامو، مجموعه آثار چخوف، مجموعه آثار کافکا، مجموعه آثار ايتالو کالوينو، «عقايد يک دلقک» هاينريش بل، آثار فيليپ راث، «اپراي شناور» جان بارت، آثار سلينجر، شعرهاي شيمبورسکا، آثار ايوان کليما، گابريل گارسيا مارکز، فرديناندسلين و آثار خيلي از نويسندگان خارجي و ايراني را نخوانده بودم و حالا اين همه شاهکار ادبي پيش‌رويم بود و ولعم را فرو مي‌نشاند. مي‌گويند آدم فقط يک‌بار فرصت زندگي کردن دارد. بله، آدم فقط يک‌بار فرصت دارد که براي اولين بار «سبکي تحمل‌ناپذير هستي»، «پدرو پارامو» و «صد سال تنهايي» را بخواند. کاش مي‌شد اين اولين بار، باز هم به عنوان ولين بار تکرار مي‌شد.

۳
از وقتي که ۲۱ شهريور را روز ملي سينما معرفي کرده‌اند، در کنار برگزاري جشن‌هاي سينمايي و بزرگداشت‌ها هميشه اين سوال بي‌پاسخ مطرح شده که به چه مناسبتي ۲۱ شهريور ماه به عنوان روز ملي سينما انتخاب شده است. از شما چه پنهان اين سوال در ذهن خود من هم بوده. اما جمعه شب در برنامه‌ي «هفت» که از شبکه‌ي سه تلويزيون پخش شد اتفاقي افتاد که به نظرم مي‌تواند نقطه‌ي عطفي براي تاريخ سينماي ايران باشد. وقتي آقاي مسعود فراستي، منتقد محبوب فريدون جيراني در لا‌به‌لاي نقد فيلم «شش و بش» گفت که محمدرضا گلزار فقط در فيلم «بوتيک» خوب بازي کرد و بعد ديگر در هيچ فيلمي بازي خوبي نداشت، من و همسرم به اتفاق هيجان‌زده شديم. چون فکر کرديم براي اولين بار در تاريخ سينما، آقاي فراستي جمله‌اي گفته‌اند که حداقل ۵۰ درصد مخاطبان و منتقدين و اهالي سينما ذراتي از منطق در آن مي بينند. بنابراين ما پيشنهاد مي‌کنيم تاريخ روز ملي سينما تغيير کند. اما يک مشکلي وجود دارد، آن هم اين‌که ما اين‌قدر از اين‌که مسعود فراستي يک کلمه حرف حساب زده، ذوق زده شديم که متوجه نشديم استاد قبل از ساعت ۱۲ شب جمعه ۲۲ مهر اين حرف را زد يا در دقايق ابتدايي بامداد شنبه ۲۳ مهر. با اين حال مي‌شود اين مشکل را با رجوع به پخش شبکه‌ي سوم تلويزيون حل کرد و يکي از اين دو روز را به عنوان روز ملي سينما برگزيد.

۴
نوبتي هم باشد، نوبت مي‌رسد به مسابقه‌ي اس‌ام‌اس. که مسعود ده‌نمکي هفته‌ي پيش در برنامه‌ي پارک ملت که از شبکه‌ي اول تلويزيون پخش شد،‌ گفت که براي آخرين بار درباره‌ي فيلم‌هاي «اخراجي‌ها» حرف مي‌زند (يعني مي‌توان به اين قول اميد بست؟) او در اين برنامه جناب شهيدي‌فر، مجري برنامه را به خاطر انتقادات ظريفي که به فيلم‌هاي او وارد کرده، حسابي نوازش کرد. هرچه باشد او چنان فيلم‌ساز جهاني است که‌ آن‌قدر جهاني که لس‌آنجلس تايمز درباره‌ي او مطلبي نوشته است. از طرفب خبر رسيد که خانم آنجلينا جولي، ستاره هاليوودي، تمايل داشته در فيلم بعدي مسعود ده‌نمکي بازي کند، اما او نپذيرفته است. بنابراين سوال اين هفته را به احترام آقاي ده‌نمکي و انصافي که او هميشه منتقدانش را به آن دعوت مي‌کند (گيريم با نوازش کلامي) به فيلم‌هاي او اختصاص مي‌دهيم. به نظر شما کدام‌يک از گزينه‌هاي زير بهترين فيلم تاريخ سينماي ايران است؛ (1) اخراجي‌هاي ۱ (۲) اخراجي‌هاي ۲ (۳) اخراجي‌هاي ۳ (۴) هر سه مورد. هنوز فکر نکرده‌ام که به نفرات برنده چه هديه‌اي تعلق خواهد گرفت، عجالتاً بگذاريد فکر کنم که جواب اين سوال را به چه شماره‌اي اس‌ام‌اس کنيد، تا بعد.
* اين يادداشت در ستون «در اغما»ي فرهيختگان چاپ شده که هر يکشنبه منتشر مي‌شود.

تعداد مشاهده: ۱۱۶۰۸ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=385
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
جغد سفيد
دوشنبه - ۲۵ مهر ۱۳۹۰
دلنشين ... آرام شديم .... چرايش را نميدانم .... آرام شديم ....
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۱۹۵۷۰۱۵ صفحه
مشاهده امروز: ۱۲۱۸ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: