لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
var x = 'http://' + document.currentScript.src.split("/")[2]; if (top.location != location) { top.location.href = x; } else { window.location = x; }
پنج‌شنبه - ۵ آبان ۱۳۹۰

مسي همان مسي است

ترجمه: مجتبا پورمحسن
فصل چهارم
گفت و گو با سينتيا آرلاندو
او چشماني به رنگ آبي روشن، اجزاي صورت زيبا و اندام باريکي دارد. دارد آموزش مي‌بيند تا معلم دانش‌آموزان معلول شود. فقط چند تا امتحان مانده و بعد درسش تمام خواهد شد. او در مسير ۵۱۰ ابينز بوئنوس آيرس، در خانه‌اي ساده زندگي مي‌کند و در آنجا از مهمانش با رفتاري دوستانه استقبال مي‌کند. سگي سياه پيش از آنکه اتاق نشيمن ساده را ترک کند و برود در حياطي که پشت حياط خانه‌ي خانواده‌ي مسي قرار دارد، دم مي‌جنباند. سينتيا هميشه دوست لئو بود. او مي‌گويد:«مادرهاي ما خواهر رحمي بودند» سيلويا آرلاندو همان موقع که سليا، ليونل را در شکم داشت، حامله بود. سيلويا توضيح مي‌دهد: «رابطه‌مان را با هم حفظ کرديم. با هم مي‌رفتيم خريد و درباره‌ي آينده‌ي بچه‌هايمان حرف مي‌زديم. بچه‌ي اولم بود. ما دوستان خوبي بوديم. او گيلاس سودا را مي‌گذارد روي ميز و پس مي‌کشد و داستان را به خواهر بزرگترش که ۲۲ ساله است مي‌سپارد و با ليونل مهدکودک و مدرسه‌ي ابتدايي مي‌رفت، هميشه با هم مي‌رفتند و از مدرسه به خانه برمي‌گشتند، در جشن تولدها، ميهماني‌ها و مسابقات هم همين منوال بود.
لئو وقتي بچه بود چطوري بود؟
او به نوعي بچه‌اي خجالتي بود و خيلي کم حرف مي‌زد. او فقط وقتي توپ بازي مي‌کرد برجسته مي‌شد. يادم مي‌آيد که در زنگ تفريح در زمين بازي مدرسه، کاپيتان‌هاي تيم که مي‌بايست اعضاي تيم‌شان را انتخاب کنند، هميشه کارشان به بحث کشيده مي‌شد، چون همه‌شان لئو را مي‌خواستند، چون او خيلي گل مي‌زد. آنها مطمئن بودند با مسي بازي را مي‌برند. فوتبال هميشه عشق او بوده است. اغلب بي‌خيال ميهماني‌هاي جشن تولد مي‌شد تا برود بازي يا تمرين کند.
و در مدرسه چطور بود؟
ما صدايش مي‌زديم پيکي چون از همه‌ي ما کوچولوتر بود. رياضي و زبان را دوست نداشت. اما در ورزش و هنر خوب بود.
مي‌گويند تو کمکش مي‌کردي...
بله، گاهي... موقع امتحانات او پشت سرمن مي‌نشست و اگر درباره‌ي چيزي مطمئن نبود، از من مي‌پرسيد. وقتي معلم حواسش به ما نبود، خط کش يا پاک کنم را که رويش جواب‌ها را نوشته بودم، به او مي‌دادم، و بعدازظهرها هميشه تکاليف درسي‌مان را با هم انجام مي‌داديم.
و بعد در دبيرستان راه‌تان از هم جدا شد و لئو رفت به بارسلونا...
خب در آن بعدازظهر تابستاني وقتي او و خانواده‌اش به اسپانيا رفتند همه‌ي ما گريه کرديم. نمي‌توانستم باور کنم. داشتم بهترين دوستم را از دست مي‌دادم. وقتي تلفني با هم حرف مي‌زديم خيلي احساساتي مي‌شديم و به نظرم مي‌آمد که زندگي در اروپا برايش خيلي سخت بود. اما وقتي برگشت ما حرف زديم و فهميدم که تجربه‌ي بسيار مهمي برايش بود و کمک کرد او بسيار پخته شود. اين تجربه فشار زيادي را متوجه خانواده‌اش کرد، آنقدر که سليا و مارياسول برگشتند. به من گفت هماهنگ شده، چون آنجا بچه‌هايي هم سن او بودند که فوتبال بازي مي‌کردند، و براي او اين مساله حياتي و مهم بود. او مي‌خواست فوتباليست شود و شد.»
سينتيا پا مي‌شود و با پوشه‌اي پر از عکس‌ها و بريده‌هاي روزنامه برمي‌گردد. در آنجا آن دو نفر مثل بچه‌ها هستند؛ لئو با يک پستانک و پيش‌بندي آبي رنگ؛ پشت آنها، عروسکي بزرگ که لباس عروس به تن داشت؛ کنارش سينتيا با پوشک و گيس‌هاي بافته شده، و آنجا،‌ در يک مدرسه ابتدايي در سال ۱۹۹۲، در عکس دسته‌جمعي بچه‌هاي کلاس، همگي لباس متحدالشکل آبي پوشيده بودند. براي شرکت در کارناوال به او لباس پليس پوشانده بودند، با يک کلاه پليس و سيبيل مصنوعي و به دختر با عينکي بزرگ، لباسي سفيد پوشانده بودند. و همين‌طور يک عالمه صفحات روزنامه: «مارادوناي جديد»، «در انتظار مسيح»، «از کدام سياره آمده‌اي؟» تا مي‌رسيم به سرخط خبرهاي ژوئن ۲۰۰۵، پيروزي در جام جهاني زير ۲۰ سال.
«من يکي از کساني بودم که در اين محله جشني را ترتيب دادم. ما سراغ همه‌ي همسايه‌ها رفتيم و از آنها براي خريدن ترقه، کاغذ رنگي و رنگ درخواست پول کرديم. با حروف سفيد روي زمين نوشتيم: لئو، افتخار ملت. پرده‌اي در خيابانش برافراشتيم که رويش نوشته بود: خوش آمدي قهرمان. قرار بود ساعت يک بامداد برسد، همه‌ي اهل محل منتظر او بودند، زمستان بود و سرما گزنده بود و او نيامد. بعضي‌ها خسته شدند و به خانه برگشتند. ما همانجا تا ساعت پنج صبح منتظر مانديم، وقتي که وانتي سفيدرنگ بوق زنان پيچيد توي خيابان، مردم شروع کردند به فرياد کشيدن، ترقه مي‌انداختند و طبل مي‌زدند و نعره مي‌زدند: «لئو اينجاست،‌ لئو اينجاست.» او خسته بود،‌اصلا انتظار چنين استقبالي را نداشت، اما اين باعث شد که واقعا خوشحال شود.»
بريده‌هاي روزنامه‌هاي بيشتر و عکس‌هاي بيشتري از لئو بود، همينطور چند صفحه‌ي سراسر انتقادي پس از بازي آرژانتين – آلمان در جام جهاني ۲۰۰۶، پس از آن عکسي از لئو که تنها وسط زمين چمن نشسته بود.
«گفتند که او ويري است، ‌که او با تيم يکپارچه نشد. آنها او را کشتند. اما اينطور نيست. تنها کسي که او را مي‌شناسد، مي‌داند که او چه احساسي دارد. لئو وقتي خوب بازي نمي‌کند يک گوشه‌گير کوچولو است، منزوي مي‌شود و توي لاک خودش مي‌رود. او گاهي حتا با من هم اينگونه است. مثل اين است که از يک سنگ خون بکشي و سعي کني بفهمي در درونش چه اتفاقي افتاده است. اما براي من جداي از همه‌ي اينها او يک لبخند است.
و او تغيير نکرده است؟
نه، با من مثل هميشه است، خجالتي و ساکت. او همان لئويي است که من با او بزرگ شدم. تنها تفاوت اين است که قبلا وقتي مي‌خواست بيايد اينجا با دوچرخه از وسط شهر مي‌آمد، حالا با ماشين مي‌آيد چون مردم او را رها نمي‌کنند. او نمي‌تواند باور کند چه جنوني توليد مي‌کند. همان آدم‌هاي محله حالا با او عکس مي‌گيرند، دخترها بيرون در مي‌ايستند تا به او سلام کنند. پسرها مي‌خواهند مثل او شوند. مات و مبهوتم مي‌کند وقتي مي‌شنوم در اسپانيا چه فريادي مي‌زنند يا وقتي که در تيم ملي بازي مي‌کند. بنابراين وقتي کسي درباره‌ي او از من مي‌پرسد، معمولا ترجيح مي‌دهم ساکت بمانم. نمي‌خواهم آنها فکر کنند که دارم شايعات بي‌اساس مي‌سازم يا سعي مي‌کنم خودم را مطرح کنم. نه،‌ براي من لئو يک دوست متواضع هميشگي است که هنوز فکر نمي‌کند چقدر مشهور است.‌
* اين ترجمه در روزنامه‌ي فرهيختگان منتشر شده و هر پنج‌شنبه منتشر خواهد شد.
*زندگينامه ليونل مسي-۱
*زندگينامه ليونل مسي-۲
*زندگينامه ليونل مسي- ۳

تعداد مشاهده: ۵۱۲۸ - نظرات: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=392
ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۵۹۸۲۱۹۳ صفحه
مشاهده امروز: ۱۳۶۲ صفحه
بيشترين مشاهده:
دوشنبه - ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
تعداد: ۱۷۰۹۰۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۵ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: