درباره چالش شعر مخاطب و شعر امروز- نمونههايي از شعر خوب
1- مدتها بود که تصميم داشتم مطلبي در دفاع از شعر امروز بنويسم. اگرچه اگر مخالفان شعر امروز هم بخواهند با نگاهي عاري از غرضورزي به شعر نگاه کنند و البته ازمنبع مناسبي براي آشنايي با شعر امروز تغذيه شوند شايد چنين دفاعي ضرورت نداشته باشد.
دستاوردهاي جديد بشر نظير اينترنت فوايدي براي شعر داشته و بواسطه آن شاعراني که تا ديروز با حمله کردن به دشمن فرضي در نشريات، آنان را مانع جدي تبلور استعداهاي درخشان خود مي دانستند ميتوانند با فراق بال به انتشار انبوه آثار خود در بلاگهاي شخصي و مجلات متعدد اينترنتي بپردازند. اما اين فقط ظاهر قضيه است. اگر کمي عميقتر نگاه بکنيم متوجه ميشويم که اين امکان جديد ( که در سودمندياش شکي نيست) لااقل به شعر امروز فارسي لطمات متعددي وارد کرده است. امروز انتشارآثار متعدد اشعار از سوي کساني که از استعداد شعري بهره نبردهاند و تمام زحمت نوآوران شعر در سالهاي اخير را در به هم ريختن تصادفي ارکان جمله تلقي ميکنند؛ آبِ جوي شعر امروز را به شدت آلوده کرده و جلوي ديده شدن بخش پوياي شعر فارسي را گرفته است. کافي است با استفاده از يک موتور جستجوي قوي نظير گوگل ، و با درج کلمات«شعر» و «بيانيه» سرکي در دنياي مجازي بکشيد آنوقت متوجه ميشويد که چه مهملاتي تحت عنوان «شعر پيشرو» يا «شعرفلان و بهمان» در اين فضاي بي درو پيکر به نمايش گذاشته ميشود و احتمالا براي خوانندگان جوان و يا کساني که ارتباطي جدي با شعر ندارند ملاک ارزيابي قرار ميگيرند. خندهدارترين و ارتجاعيترين نتيجهاي که ميشود از اين واقعيت گرفت اين است که اينترنت را مذموم شمرده و يا به سياق حکومتيان خواستار ايجاد مميزي براي آن شويم. اگر اينترنت باعث ايجاد تصويري نادرست از شعر امروز شده، به اين معنا نيست که دستاورد سودمندي براي شاعري خوب که واقعا از اين امکان براي انتشار شعرش استفاده ميکند ندارد. پس آگاهي به علت چنين بلبشويي چه فايدهاي خواهد داشت؟
قاعدتا در ايران امروز و بطور کل در بافتارِ فرهنگيِ زبان فارسي، مخاطب به دنبال جواب مشخصي براي سوال است. امري که در جهان پيچيده امروز ممکن به نظر نميرسد. اما آگاهي از وضعيت بغرنج شعر در اينترنت ميتواند علاقمندان واقعي شعر را به راهکارهايي ايجابي و نه سلبي برساند. شايد اگر به جاي اينهمه مجله اينترنتي درجهي دو و سه، چند نشريهي الکترونيکي درجهي يک راه بيفتد و بانيان آن به جاي اهداف کوتاه مدت، هدفي متعاليتر را پيگيري کنند نتيجه بهتر از آن باشد که الان هست. از طرف ديگر بايد فکري به حال مخاطبان علاقمند اما ناآگاهي کرد که در اينترنت به شکل تصادفي دنبال شعر ميگردند. باور کنيد وقتي بعضي سايتهاي ادبي را با انبوهي از خزئبلاتي تحت عنوان شعر ميبينم به مخاطب حق ميدهم که واکنشي منفي به کليت شعر فارسي داشته باشد. اما بلافاصله به اين فکر ميافتم چرا مخاطب امروز قدرت تشخيص اثر ادبي برجسته و تفکيک آن از هرزنوشتها را ندارد. طبيعي است که اثر ادبي برجسته، اگرچيز نادري نباشد اما قطعا توليد انبوه نميشود و در تمام اعصار در کنار آثار برجسته، نوشتههاي بيارزش هم منتشر شده است. اما ورود اينترنت در فضاي هميشه بستهي ايران، وضعيتي را بوجود آورده که بيش از هرچيز به توهم نويسندگان آثار درجهي دو و پايينتر دامن زده است. اگر مخاطب شعر فارسي ميخواهد با سرک کشيدن در فضاي اينترنت، دريافتي از شعر فارسي داشته باشد قطعا پاسخ مناسبي نخواهد يافت. گويا اينترنت به سرپوشي بر کتابنخواني مخاطباني تبديل شده که با فراهمکردن اطلاعاتي جسته و گريخته و روزنامهاي از فضاي اينترنت، به قضاوت دربارهي مقولاتي مهم چون شعر ميپردازند. يقينا اينترنت امکان مناسبي است اما نميتواند جايگزين کتاب شود.
2- سالها فعاليت در حرفهي روزنامهنگاري، اين امکان را برايم فراهم آورده تا محل امرار معاشم ، تجربهاي جامعهشناختي در اختيارم قرار دهد تا از آن تجربيات در شعر و نقدم استفاده کنم. من فقط در 5 سال گذشته بيش از صد گفتوگو با شاعران و نويسندگان و نمايشنامهنويسان غير ايراني معاصر (و عمدتا غربي) را ترجمه کردهام. در مقابل بيش از صد گفت و گو هم با شاعران و نويسندگان ايراني انجام دادهام. مقايسه اين دو تجربه مرا نتيجهاي تاسفآور رسانده است. من حتا يک نويسنده يا شاعرغير ايراني را نديدهام که به انکارشاعر و نويسندهاي ديگر (به عنوان همکار خود) بپردازد. بيشتر آنان در گفتوگوهايشان به تمجيد از شاعران ونويسندگاني ميپردازند که گاه حتا نگاهي کاملا متفاوت با آنها در مورد ماهيت نوشتن دارند. البته وقتي متوجه واقعي بودن اين تمجيدها ميشويم که ميبينيم آنها از نقد آثار همديگر ابايي ندارند. در مقابل اکثريت قريب به اتفاق نويسندگان و شاعران ايراني نامي از همکاران خود به ميان نميآورند و وقتي دقيقتر ميشويد متوجه ميشويد که کسي غير ازخودشان را اصلا شاعر ونويسنده نميدانند. درست است که خالق اثر هنري در لحظهي خلق اثر هنري بايد خود را بهتراز بقيه بداند تا مرعوب نوشتههاي ديگران نشود و اصطلاحا سوادش تاثير منفي برکارش نگذارد اما اين ويژگي مربوط به زمان خلق اثر هنري است نه موقع گفت و گو يا مقالهنويسي که طرف گفت و گويا نويسنده مقاله حضوري اگاهانه در دنياي پيرامونش دارد. باز هم همين تجربه به من ثابت کرده که اگر شاعر يا نويسندهاي از نويسنده ديگري نام برده، به ضرورت بده بستانهايي بوده که در بين عدهاي از شاعران ما معمول است. بنابراين ميتوان گفت که اکثر شاعران و نويسندگان ايراني اصلا همديگر را به عنوان شاعر يا نويسنده قبول ندارند! طرح اين مساله به معناي بارورکردن اخلاق در فضاي ادبي نيست. تمجديدي که از سر محذورات اخلاقي صورت گيرد فاقد ارزش است. اما بايد بپذيريم که قواعد حرفهاي ايجاب ميکند که در لحظهاي که به عنوان مخاطب با يک اثر هنري برخورد ميکنيم ديد گستردهتري نسبت به زماني که شاعر يا نوينده و يا هر هنرمند ديگر هستيم داشته باشيم. جون چنين ديدي لازمهي حيات هنرمند است که در نظر دارد دنيا را طور ديگر ببيند و يا به عبارت ديگر،«طورِ ديگرِ دنيا» را هم ببيند.
3- سه هفتهي پيش وقتي خبر انتشار کتاب سپيده جديري را شنيدم و برحسب ضروريات کاري مکالمهاي تلفني با او داشتم از او خواستم که هم نسخهاي از اين کتاب و هم نسخهاي از کتاب اولش را برايم بفرستد. او هم زحمت کشيد و با محبت بسيار اين کار را کرد. من به عنوان يک شاعر هميشه خودم را موظف به خواندن آثار ديگران دانستهام و به همين دليل کتابخانهاي تقريبا غني از آثار شعري معاصر دارم. اما با اين وجود به سبب موانع موجود در بازار کتاب ، بعضي از کتابها به دستم نميرسد. با اين وجود هميشه نام آن کتابها در ذهنم باقي ميماند تا اگر فرصتي دست داد تهيه کنم. دو سه هفتهي پيش تصميم داشتم اين مطلب را بنويسم اما بدون بند سوم يعني بند حاضر. ولي در هفته گذشته اتفاقي افتاد که شکل عينيت يافتهي تنگنظريها وآلودگيهايي است که جوي روان شعر امروز به آن دچار شده است. قضيه از اين قرار است که پگاه احمدي مطلبي مينويسد و در آن با واکاوي شعر سپيده جديري، کار همکارش را ميستايد. اما يک نفر در وبلاگش، اين عمل را به نان قرض دادن تعبير کرده و بدون هيچ دليل منطقي پگاه احمدي و جديري را آماج حملات خود قرار ميدهد. واقعا خندهدار است. يعني يک شاعر حق ندارد کار همکارش را ستايش کند؟ يقينا طرح اين پرسش به معناي آن نيست که کسي حق ندارد شعر جديري را نقد کند، نه. هر کسي ميتواند بنا به سلايق شخصياش درباره شعر جديري( و يا هر شاعر ديگر) نظر بدهد و حتا بگويد که شعرهاي او فاقد ارزش هستند. مطمئنا اگر نويسندهاي به دور از غرض ورزي( که وزن نوشته و نقدهايي که نويسنده مطرح ميکند به راحتي غرضورزي يا صداقت آن را تعيين ميکند و به ميزان صداقت متن از مخاطب پاسخ ميگيرد) اثر شاعر يا نويسندهاي را مهمل هم بداند هيچکس او را به تخريب چهرهي آن شاعر متهم نميکند. اما نکتهي جالب درمورد اخير بي پايه بودن موضعگيري منقد نوشتهي خانم پگاه احمدي است. اصلا به فرض محال چون پگاه احمدي دوست سپيده جديري است از او تعريف کرده است ( بگذريم از اينکه احمدي خودش شاعر است و هيچوقت وجههي ادبياش را فداي دوستي نميکند) مخاطب در مواجهه با متن تصميم ميگيرد که آيا نقد او بيارزش است يا اينکه اثري قابل توجه است.
گفتم با اينکه من مخاطب جدي شعر هستم مجموعه شعر اول خانم جديري به دستم نرسيده بود اما شعرهاي چاپ شده را که در سال 79 منتشر شد در مطبوعات خوانده بودم. قطعا خود جديري بهتر از هرکسي ميداند که بعد از دو هفته، فقط عدهاي دوستان او توانستهاند دومين مجموعه شعرهايش را بخوانند. با وضعيت بغرنج کتاب در ايران، بيش از اين هم انتظاري نيست. با اين اوصاف و با دقت در نوشتهي کسي که احمدي و جديري را آماج حمله قرار داده، بعيد به نظر ميرسد که او اصلا مجموعه شعر مورد بحث را خوانده باشد! اينکه چرا او بدون خواندن کتاب و( و يا با فرض احتمال بعيد خواندن کتاب) صرفا به دليل اگاهي از دوستي اين دو شاعر بي محابا به او تاخته ؛ برميگردد به يک معضل اساسي درجامعهي ايراني. اينکه با ژست روشنفکرنه ، روشي ارتجاعي را در پيش ميگيريم و چشم خودمان را بر ريشهي ارتجاع در خودمان ميبنديم و دشمن فرضي را مرتجع ميناميم. يقينا اينها را نگفتم که جديري يا احمدي از شعرم تعريف کنند. من شعرهاي جديري را دوست دارم و اگر او آدم خوبيهم نباشد( که هست) و اگر شعرهاي مرا نپسندد( شايد اينگونه باشد، مهم نيست) من شعرهايش را دوست دارم. چون فکر ميکنم شاعر ميتواند آدم خوبي باشد يا نباشد، شعرهاي مرا بپسندد يا نپسندد اما من شعرش را دوست داشته باشم فقط و فقط چون شعرش را دوست دارم.
4- ميرسم به بخش اصلي اين نوشته که درآغاز قرار بود همهي اين نوشته باشد. قبلا در چند نوشتهام در اينجا و يا در جاهاي ديگر مخالفان شعر امروز را به نمونههايي از شعر امروز وعده داده بودم. اين شعرها متعلق به شاعران تثبيتشده و نامدار نيست( که يقينا آنها هم شعرهاي خوبي دارند اما موضوع اين نوشته نيستند.) به نظرم دوست داشتن اين شعرها نيازي به داشتن سواد زياد ندارد. فقط کافيست کمي تنگنظري را کنار بگذاريم و آمچه هست را ببينيم و يا اگر تنگنظري درکار نيست در انبارکاه دنبال يک تکه طلا نگرديم. جاي طلا در جواهري است نه انبار کاه!
الف- شعري ازمهري جعفري، شاعري که تابه حال تنها يک مجموعه شعر کمحجم اما خوب از او منتشر شده. واقعا من فکر نميکنم که مخاطب دوستدار شعر باشد و تنهايي شاعرانه شاعر و تلاش بيفرجام اورا براي پرکردن اين تنهايي دوست نداشت.
استکاني ديگر
استکاني ديگر
باز هم
کمي بيشتر
يک قطره
بگذار با هم برقصيم اتاق
باز هم
بگذار بچرخيم
با اين خنده هاي بلند
بگذار نخوابيم اتاق
استکاني ديگر
بگذار در اين استفراغ غلت بزنيم
مهم نيست
فردا
تو مثل امروز تميز ميشوي
من هم همينطور
حالا کسي ما را نميبيند
بگذار کيف کنيم اتاق
بگذار ديگر نخوابيم
ب- سال 79 که من نخستين شمارهي ويژهي شعرو داستان پيام شمال را منتشر کردم محسن فرجي در روزنامهي انتخاب مطلبي در نقد آن مجله نوشت با نام « نقدهايي براي شعرهاي نسيه». آن موقع او را نميشناختم. اما ميدانستم قصه مينويسد. آن مطلب را اگرچه منفي بود دوست داشتم. نه اينکه اداي نقدپذيري را دربياورم. مطلب را دوست داشتم چون « باحال» بود!گيرم که نويسنده آثار آن مجله را دوست نداشت که حقش بود دوست نداشته باشد. حالا محسن فرجي را همه به عنوان قصهنويس ميشناسند. اما وقتي اين چند شعر را در وبلاگش ديدم زنگ زدم و به او تبريک گفتم.
آوازهاي مارسيا -2
با مردَم زياد خوابيده ام
اما هرگز خوابش را نديده ام
آوازهاي مارسيا -3
خون ديده ام
با همين خون
امضا مي کنم
دوستت دارم را
آوازهاي مارسيا -8
ردّ كش جوراب بر ساق هاي پام
ردّ قفل سينهبند بر مهره هاي كمرم
پس دست هاي تو كجاست؟ و چه دور
آوازهاي مارسيا -4
که دوره ي آخر زمان شده است
که دوستان دوره ي راهنمايي ام
با خنده هاي شيطان و مقنعه هاي کج
زناني شده اند خسته
با شکم هاي چروک و بخيه خورده
که دوره ي آخر زمان شده است
ج- وقتي اين شعر را خواندم هنوز قرار نبود بهخاطر يک ضرورت کاري با سپيده جديري تماس بگيرم و از او بخواهم کتابش را برايم بفرستد. حتا نميدانستم اين شعر در کتاب اولش چاپ شده. فکر ميکردم کار تازهاي است. بعد که کتاببهايش به دستم رسيد آن را درکتاب اولش ديدم. کتاب اول جديري اگرچه در کنار شعرهاي خوب، شعرهاي آماتور هم دارد اما چند شعر خيلي خوب توي کتاب هست که واقعا مخاطب از خواندنشان لذت ميبرد. اين عاشقانهي زيبا به نظرم هنوز هم تازه است و حالا حالاها جا دارد که کهنه شود:
کوچکترين فرد
آنقدر دوستت دارم
که دست هايم از پشت به هم برسند؛
اي کوچکترين فردِ خانواده ي ارتباطِ من!
بگذار خنده هاي بيرون
ما را بترساند؛
اينجا
تنها صدايي که ميايد
نوازش است.
د- و خيلي شعرهاي ديگر که دربارهشان خواهم نوشت يا ديگران دربارهشان مينويسند!