لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
var x = 'http://' + document.currentScript.src.split("/")[2]; if (top.location != location) { top.location.href = x; } else { window.location = x; }
شنبه - ۱۲ آذر ۱۳۹۰

۱
زير درختي در پارک سبزه‌ميدان رشت، رو به روي سينما ۲۲ بهمن جمع‌ مي‌شديم تقريبا تمام غروب‌ها. جمعي از علاقمندان به ادبيات و يک مشت جواني که شعر مي‌نوشتند، داستان مي‌نوشتند و فيلم تماشا مي‌کردند و بعد در جمع دوستان غروب‌هاي سبزه‌ميدان، روي نيمکتي که پشت به سينما و خيابان قرار داشت و کنار يک درخت نسبتا تنومند، مي‌گفتيم و مي‌شنيديم و مثال مي‌آورديم از گابريل گارسيا مارکز و هدايت و يوسا و کوندرا و سارتر و سيمون دوبوار. يکي شعر مي‌خواند و بقيه گوش مي‌دادند و بعد مثل نوآمدگان شعر هنوز از «محتوا» و«فرم» حرف مي‌زديم و موسيقي در شعر. من هفت هشت سالي از بقيه‌ي بچه‌ها کوچک‌تر بودم، اما اگر نيمکتي که جايش را عوض کرده‌اند به ياد نداشته باشد، آن درخت حتما آمار ما را دارد و گواهي مي‌دهد که بيش از همه غروب‌هايم را در آن گوشه سبزه‌ميدان مي‌گذراندم. تنها ابزار ما سيگار بود و فندک. و معمولا همه پيش از آمدن به آنجا، از آن طرف خيابان، از سيگار فروش کنار سينما که هويتش سال‌ها مثل يک راز سر به مهر بود، چند سيگار مي‌خريدند و با دست پر مي‌آمدند. نه هميشه از ادبيات حرف نمي‌زديم، يعني اينقدر کسل‌کننده نبوديم. پيش مي‌آمد سه روز پشت سر هم درباره‌ي شعر و داستان حرفي نزنيم. از فوتبال مي‌گفتيم و از علي دايي و تيم ملي و پرسپوليس و استقلال و يوونتوس و بايرن مونيخ و... همه يک پا کارشناس فوتبال بودند. گاهي هم تلفيقي از هر دو بود، يعني مثلا حرف از کيرکيگارد دم مي‌گرفت و به فوتبال مي‌رسيد. عاشقيت هم گل سرسبد محفل بود. با اين تفاوت که هيچوقت کسي با صداي بلند و براي همه داستان عشقي‌اش را تعريف نمي‌کرد و تحليل نمي‌خواست. معمولا دو نفر در خلوتي که فقط چند متر از نيمکت ما فاصله داشت، با هم مي‌گفتند و مي‌شنيدند و بعد داستان عشقي طرف، دهان به دهان مي‌گشت و قضاوت مي‌شد. همه اين را مي‌دانستند و در تفاهمي پنهان آن را پذيرفته بودند. يعني وقتي مثلا ميلاد، سينا را مي‌کشيد کنار و مي‌گفت عشقش تحويلش نمي‌گيرد، مي‌دانست که دارد با همه حرف مي‌زند، نه فقط سينا. سال‌هاي خوشي بود. کار به همين جا ختم نمي‌شد، بازي گل و پوچ هم يکي از برنامه‌هاي اين محفل روشنفکري بود و مهران، مهراني که اگر کسي اولين بار مي‌ديدش فکر مي‌کرد مثلا چيزي در حدود جواني محمد حقوقي است يا مثلا عبدالعلي دستغيب. يعني اينقدر تيپش به روشنفکري مي‌خورد، اما دو دقيقه که مي‌گذشت  مي‌فهميدي خيار، بله يک خيار محلي از او روشنفکرتر است، بس که اين آدم ساده‌لوح بود. عشقش فروغ فرخزاد بود. و احتمالا از فرخزاد فقط همين را مي‌فهميد که موقع  مرگ توي جيبش چه مي‌دانم يک پاکت سيگار اشنو بود و چند تومان پول. و اين از نظر او، چنان تقدسي به فروغ مي‌داد که کسي نبايد جرات مي‌داشت از فروغ بد بگويد. و چه حالي داشت اذيت‌کردنش، با نقل بخش‌هاي بحث‌انگيز زندگي فروغ. توي گل و پوچ، کسي که گل را به دست مهران مي‌داد، اگر بيش از مهران ساده‌لوح نبود، حداقل مثل او بود. چون اين آدم با آن تيپ و قيافه‌ي روشنفکري و مردانه‌اش، به سرعت برق و باد لو مي‌داد که گل توي دستش است. جمع ما، ميهمانان فصلي هم داشت. اميد دريانورد بود، يعني داشت چابهار دريانوردي مي‌خواند و با کشتي به چهارگوشه‌ي جهان مي‌رفت. معمولا هر شش ماه يکبار او هم سر و کله‌اش پيدا مي‌شد با پپسي که در گوشه‌ي لب داشت و ريش مدل نمي‌دانم چي و تيپي منحصر به فرد و ژستي  منحصر به فردتر. از ژستش همين بس که يکبار وقتي داشتيم درباره‌ي فيلم «هفت» حرف مي‌زديم، تجاهل متفرعنانه‌اي کرد و پرسيد منظورتان فيلم seven است؟
آن جمع هم مثل همه‌ي جمع‌هايي که يک روز به فردهاي جدا از هم تبديل مي‌شوند، از هم پاشيد. بقيه که هفت هشت سالي از من بزرگتر بودند، وقت زن گرفتنشان فرا رسيد و هر کدام رفتند پي زندگي خودشان. اواخر همان دوره‌ي محفل ما بود که يک روز جاي نيمکت را عوض کردند و ديگر کنار درخت نبود. و ما که يد طولايي در توهم توطئه داريم، مي‌گفتيم فهميده‌اند اينجا جمع روشنفکري است، براي همين مي‌خواهند جلويش را بگيرند! کدام روشنفکري؟ آن روز سر جمع درک ما از جهان و هستي را که جمع مي‌زدي با تک ماده هم به نمره‌ي قبولي نمي‌رسيد. حالا که گاهي از حاشيه‌‌ي پارک سبزه‌ميدان مي‌گذرم، مي‌بينم که آن درخت، همچنان استوار ايستاده. او در قلب خودش، در تار و پودش چه حرف‌هايي را که جا نداده است.

۲
کلا روال معدود برنامه‌هاي ترکيبي موفق تلويزيون اينطور است که برنامه‌ شروع مي‌شود. اول متفاوت بودنش، مخاطب را غافلگير مي‌کند، بعد در يک پروسه‌ي زماني، مخاطبان زيادي را جذب مي‌کند و بعد به يکباره سر و کله‌ي مديران تلويزيون‌ پيدا مي‌شود که مي‌خواهند از اين تعدد مخاطب براي برنامه‌هاي سفارشي استفاده کنند و به يک باره يک برنامه‌ي بکر، به برنامه‌اي کسالت‌آور مثل اکثر برنامه‌هاي تلويزيون تبديل مي‌شود. بنابراين مي‌نويسم که برنامه‌ي راديو هفت که حوالي نيمه‌شب از شبکه‌ي آموزش پخش مي‌شود، برنامه‌اي دلنشين و آرامبخش است که به خوبي مخاطب را جذب مي‌کند. درستي اين برنامه‌ي جذاب مرهون خلاقيت‌هاي منصور ضابطيان،‌ مجري و مونا زندي، کارگردان اين برنامه است که به جوان‌هاي خلاق اجازه داده‌اند، يا بهتر است بگوييم اجازه‌شان را گرفته‌اند تا خلاقيتشان را بروز دهند. هفته‌ي گذشته يک شب اتفاقي، از وسط‌هاي برنامه مخاطبش شدم. شنيدن روايت‌هاي جالب درباره‌ي آينه، متن‌خواني رويا تيموريان و مونا زندي و پخش آهنگي از فرهاد و آرامشي که در برنامه جاري بود و با نيمه‌شب تناسبي زيباشناختي داشت، حسابي سر کيفم آورد. بنابراين تا اطلاع ثانوي، يعني تا زماني که مديران تلويزيون به فکر مصادره‌ي مخاطبان اين برنامه جذاب نيفتاده‌اند، تماشايش را به شما پيشنهاد مي‌کنم.

۳
«پيشکش سينماي ايران به خانواده‌هاي ايراني» اين جمله که صدها بار لاي برنامه‌هاي تلويزيون به عنوان تيزر فيلم «يک حبه قند» پخش مي‌شد، حسابي روي اعصاب است. من «يک حبه قند» را نديده‌ام، و خيال ندارم حداقل به اين زودي‌ها تماشايش کنم. عمده‌ترين دليلش همين تيزر آزاردهنده است. توي اين جمله، تکبري نهفته که روي اعصاب آدم خط مي‌کشد. چه کسي اين حق را به رضا ميرکريمي داده که «يک حبه قند» را «پيشکش سينماي ايران» معرفي کند؟ اين همه خودشيفتگي آزاردهنده نيست؟ بابا بگذاريد مشک همان باشد که عطار بگويد، نه اينکه يک عنوان پرطمطراق را بگذاريد توي تيزر. احتمالا «يک حبه قند» فيلم خوبي است، چون از تعدادي از کساني که با من اشتراک نظر دارند پرسيده‌ام و گفته‌اند فيلم خوبي است. اما اين تبليغ آنقدر براي من ضد تبليغ بوده و روي اعصابم رفته که فعلا علاقه‌اي ندارم بروم «پيشکش سينماي ايران» را ببينم.

* اين يادداشت در ستون «در اغما»ي فرهيختگان چاپ شده که هر يکشنبه منتشر مي‌شود.

تعداد مشاهده: ۴۶۵۰ - نظرات: ۳
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 3 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=403
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
اين نظر به صورت خصوصي نوشته شده است و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده مي باشد.

اين نظر به صورت خصوصي نوشته شده است و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده مي باشد.

مريم محمدي
دوشنبه - ۱۴ آذر ۱۳۹۰
سلام وقت خوش
اينکه جمعي بوده و از هم پاشيده شايد بهتر از هرگز نبودنش باشد؟! اما حيف که چنين شده
راديو هفت برنامه خوبي موافقم باهاتون
يا حق
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۵۲۸۶۹۲۴ صفحه
مشاهده امروز: ۲۱۶۷ صفحه
بيشترين مشاهده:
دوشنبه - ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
تعداد: ۱۷۰۹۰۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۳ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: