لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
يک‌شنبه - ۲۲ مرداد ۱۳۹۱

۱
خاطره‌ها نبودشان زيباست، در اکثر موارد وقتي دوباره جلوي چشم‌ات ظاهر مي‌شوند، مي‌خورد توي ذوقت. چون امکان ندارد هيچ خاطره‌اي به طور کامل بازيابي شود. آنچه مي‌بيني تصويري مخدوش است که چون رنگ و لعابش را حفظ کرده، فريبت مي‌دهد. کاش فقط آدم را فريب مي‌داد، چون فريب چيزي نيست که در زندگي‌ات به ندرت اتفاق بيفتد. روزي نيست که کسي را فريب‌ندهي يا کسي تو را فريب ندهد، گيرم که هم فريب دهنده خودت باشي، هم فريب‌خورده. اما داستان از چه قرار است؟
شبکه‌ي تلويزيوني آي‌فيلم با پخش سريال‌هاي قديمي، ما را به سال‌هاي دور زندگي‌مان برد. تماشاي دوباره‌ي اين سريال‌ها تا حدي لطف داشت‌. اما وقتي از يک دوره‌ي زماني خاص دورتر رفت، انگار که دارد گذشته‌ات را آتش مي‌زند، دارد جفا مي‌کند در حق‌ات. يکي از اين مجموعه‌ها که اخيرا آي فيلم پخشش کرد، مجموعه‌ي «باز مدرسه‌ام دير شد» بود. اين مجموعه‌ي نمايشي با بازي «اکبر عبدي» معمار بخشي از خاطرات هفت هشت سالگي ما بود. بخش زيادي از گذشته‌ي نسل من در کيف مدرسه‌ي بچه‌ي بازيگوشي بود که در اين سريال سرش گرم هر چيز مي‌شد جز درس و مشق.
هر کدام از بچه‌هاي نسل ما شايد بارها توي ذهن خودشان گشته‌اند دنبال موسيقي يا صحنه‌هاي مختلف «باز هم مدرسه‌ام دير شد»؛ گشته‌اند به قصد نيافتن که تمام لذتش به همين دست‌نيافتن است.«باز هم مدرسه‌ام دير شد»، دفترچه‌هاي چهل برگي که پشت جلدشان نوشته شده بود «تعليم و تربيت عبادت است»، ساندويچ تخم‌مرغ و چيزهايي از اين دست، قرار است هميشه در پستو بمانند تا هرگز نفهميم گذشته، آنچه شب و روز حسرت‌‌اش را مي‌خوريم يا تظاهر مي‌کنيم که نمي‌خوريم، يک هزارم آن قدرت و جلال و طعم دلپذيري را ندارد که در ذهن‌مان خلق کرده‌ايم و مرورش مي‌کنيم. پخش «باز هم مدرسه‌ام دير شد» کاملا مرا به هم ريخت. ضعف‌هاي مفرط و ابتدايي ساختاري به کنار، تماشاي صحنه‌هاي اين سريال تعرضي بود به برداشت‌هاي ذهني‌ام از گذشته، گذشته‌اي که توي ذهن خودم پيرايش کرده بودم. بديهي است آدم از ديدن تصويري از گذشته که نسبت به تصوير ذهني‌اش از آن تفاوت بسياري دارد، پريشان مي‌شود و به هم مي‌ريزد. پخش اين سريال مواجهه بيرحمانه‌اي بود با واقعيتي که ما خود داوطلبانه از آن گريخته بوديم. اکبرعبدي در «باز مدرسه‌ام دير شد» که اخيرا پخش شد، اصلا مثل سال‌هاي کودکي ما نمي‌گفت بازم مدرسه‌م دير شد، حالا چي کار کنم؟
اميدوارم اين آخرين بار باشد که يک شبکه‌ي تلويزيوني به خاطرات کودکي ما چوب حراج مي‌زند. اگر قصد پخش سريال‌هايي است که قبلا در تلويزيون توليد شده، در آرشيو ده پانزده سال گذشته تلويزيون تا دلتان بخواهد سريال ايراني پيدا مي‌شود. بگذاريد ما با خيال راحت در خاطرات‌مان بگرديم و پيروزمندانه به خودمان اعلام کنيم: گشتيم نبود، نگرد نيست!

۲
پرده‌ي اول: نمي‌دانم چندسالگي. سينما ميرزاکوچک خان رشت. غروب يکي از روزهاي خدا با مادر و خواهرم رفتيم سينما، تاريکي مطلق. وحشت. فيلم «دادا» خون در حد سازمان انتقال خون. گريه‌ي مدام. پايان فيلم. از سينما بيرون آمديم و روبه‌روي سينما که مي‌خواستيم سوار تاکسي شويم، تبليغ «کوکاکولا» بر ديوار پشتي سينما در ذهنم نقش بست. سالها سعي کردم تک سکانس‌هاي آن تجربه‌ي وحشت‌انگيز را در يک پازل قرار دهم و کل ماجرا را براي خودم تعريف کنم،‌نهايتش شد همين که هست.
پرده‌ي دوم: فيلم بايکوت. مردي که بعدها فهميدم افکار مارکسيستي دارد، در زندان با نگاهي ماترياليستي به پس از مرگش فکر مي‌کند. تصوير مورچه‌هايي را نشان مي‌دهد که دارند مغزش را مي‌خورند. هنوز وقتي ياد آن تجربه‌ مي‌افتم چهار ستون بدنم مي‌لرزد. بعد رگ يک جوان را با تيغ مي‌زنند توي مستراح. خون مي‌ريزد. از تيغ مي‌ترسم به شدت هنوز. مچ دستم را پنهان مي‌کنم.
پرده‌ي سوم: «از او مترسيد، سم خورده» ديالوگي از فيلم «طلسم» به کارگرداني داريوش فرهنگ و با هنرنمايي سوسن تسليمي و پرويز پورحسيني. داستان جذاب و رازآلود فيلم در يک اتاق که تمام ديوارهايش آينه هستند به اوج مي‌رسد. داستان عروس سياه‌بختي که در دام يک جاه‌‌طلب موهايش سفيد شده است. خونسردي ترساننده‌ي پرويز پورحسيني و عبورش از در شيشه‌اي هميشه در ذهنم مي‌ماند.
پرده‌ي چهارم: من، پسرعمويم که ۱۰ سال از من بزرگتر است. ميهمان ماست. بعد از ناهار و چاي و چرت و ميوه، مي‌رويم سينما. فيلم «دبيرستان» با بازي بيژن امکانيان. سالن تاريک، دود غليظ سيگار که همه جا را فرا گرفته و صداي تخمه شکستن تمام صد، صد و پنجاه نفري که توي سالن نشسته‌اند و صداي انبوه پوست تخمه زير پاي کساني که از وسط سانس قبل فيلم را ديده بودند و وسط اين سانس سينما را ترک مي‌کنند. صادق هاتفي، هرويين، داشتم خفه‌ مي‌شدم.

۳
با درخشش تيم ملي کشتي فرنگي، تب المپيک در ايران بالا گرفت. کسي فکرش را نمي‌کرد ايران در رشته‌اي که چهل سال بود در المپيک مدال نگرفته سه تا طلا بگيرد. مي‌گويند پيروزي هزار تا پدر دارد و شکست هم لابد يتيم است. الان همه‌ي ما فعل‌هاي جملات‌مان را در اول شخص جمع صرف مي‌کنيم تا تلويحا خودمان را در اين پيروزي شريک بدانيم. اما در تکواندو که سهم ايران در آن شکست بود، فعل‌ها در سوم شخص جمع ادا مي‌شوند: «خوب بازي نکردند» «از پيش باخته بودند» و ... حق کشتي‌گير ايراني را در المپيک خوردند، حرفي نيست. اما ما ديگر عادت کرده‌ايم که تمام باخت‌ها را بيندازيم گردن داور. الان اگر دو تيم فوتبال در يکي از محلات ايران بازي کنند، تماشاگران تيم بازنده مدعي مي‌شوند که عرب‌ها داور را خريده‌اند. تحمل شکست قطعا مي‌تواند در کنار هفت هنر اصلي،‌ به عنوان هنر هشتم محسوب شود، هنري که نزد ايرانيان نيست و بس.

* اين يادداشت در ستون هفتگي «در اغما»‌ي روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۴۶۰۰۷ - نظرات: ۳
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 3 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=461
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
حقاني
جمعه - ۲۷ مرداد ۱۳۹۱
سخت است وقتي از بغض گلو درد ميگيري و همهميگويند لباس گرم بپوش!
امکانات: Email Website

جغد سفيد
سه‌شنبه - ۲۴ مرداد ۱۳۹۱
خاطرات خاطرات خاطرات
امکانات: Email Website

دالکاف
سه‌شنبه - ۲۴ مرداد ۱۳۹۱
منم
يک سايه ي اصيل
بدون آفتاب...!


              درود... دوست گرامي به دنياي من دعوتيد.
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۰۵۵۰۸۵ صفحه
مشاهده امروز: ۱۷۹۲ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۲ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: