لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
دوشنبه - ۶ شهريور ۱۳۹۱

۱
واکسن! اين يکي از کابوس‌هاي بزرگ زندگي‌ام بود. آن ديگري را هم بگويم، چون خودم از فضولي مي‌ميرم اگر کسي از دو چيز حرف بزند و از آن ديگري نگويد يا گفتنش را به تاخير بيندازد. آن ديگري آمپول پني‌سلين است. هر چند که پس از يک دوره‌ي کابوس‌وار هشت ساله، از ۱۲ سالگي تا ۲۳ سالگي جان به جانم مي‌کردند، آمپول نمي‌زدم، و اگرچه حالا قبل از تزريق پني‌سلين، چند سي‌سي ليدوکائين مي‌کشند تا هيچ دردي احساس نکني، اما هنوز هم واکسن و پني‌سلين بزرگترين ترس‌هاي زندگي‌ام است. اصلا شايد يکي از دلايلي که هنوز قانع نشده‌ام، صاحب فرزند شوم همين است! گاهي که تصورش را هم مي‌کنم موهاي تنم سيخ مي‌شود، اينکه – پدر خواهم بود ديگر مثلا- بايد دست يک بچه را بگيرم و نگه ‌دارم و او اندازه‌ي يک پنجم وزنش اشک بريزد و من مثل سنگ بايستم و سفت نگهش دارم تا با تمام دردي که احساس مي‌کند پدري ‌کنم... وحشتناک است. چون خودم کشيده‌ام. اما بدترين خاطره‌هايم از واکسن، آنهايي نيستند که در مراکز بهداشت اشک ريختم و زدم. دو تا از بدترين واکسن‌هايي که زدم، آنهايي بود که در مدرسه رفت توي بازويم. يادم است کلاس سوم ابتدايي بودم. وقتي توي کلاس همهمه راه افتاد که از طرف بهداشت آمده‌اند واکس بزنند، دلم هري ريخت، عرق سرد به تنم نشست. داشتم خفه مي‌شدم از ترس. چيزي که اين ترس را دوچندان کرده بود اين بود که وقتي در مدرسه بودم، در کلاس کوچک سوم ب، هيچ راه فراري در کار نبود. حداقل من آدم فرار از مدرسه نبودم. براي همين هر لحظه از آن دقايقي که منتظر ماندم تا در حروف الفبا به پ برسند و مثل يک محکوم به اعدام (اغراق زيادي است، به بزرگواري‌تان ببخشيد) خودم را بسپرم به سوزن سرنگ، يک سال برايم گذشت. حالا که فکر مي‌کنم نمي‌دانم اگر نام خانوادگي‌ام به جاي پ با ي شروع مي‌شد، چيزي از وجودم باقي مي‌ماند يا نه. آن وقت‌ها يکي از انگيزه‌هاي من براي بزرگ شدن اين بود که ديگر واکسن نخواهم زد. مي‌گويند مار از پونه خوشش مي‌آيد... حکايت من و واکسن بود. علاوه بر واکسن‌هايي که انسان در دوران کودکي و نوجواني بايد بزند، من مجبور شدم يک واکسن ديگر را هم تحمل کنم. مادرم يرقان گرفته و در بيمارستان بستري شده بود. به دستور پزشک همه‌ي اعضاي خانواده بايد واکسن مي‌زدند. زدم، توي مطب حسين‌پور و با دستان تزريقات چي‌اش، خوش چهره، که اگر جورج کلوني هم بود براي من خوش‌چهره نمي‌توانست باشد. اشک، سوزن، سرنگ، درد، اشک. راستش فکر مي‌کنم من بيش از اينکه از درد واکسن بترسم، از مفهومي به نام واکسن مي‌ترسم، هنوز هم مي‌ترسم...

۲
شبکه‌ي آي فيلم که دارد تمام سريال‌هاي پخش شده در سال‌هاي گذشته را مرور مي‌کند رسيده به «کوچک جنگلي» يکي از معدود سريال‌هاي تاريخي‌خوش ساخت که با گذشت ۲۶ سال از ساختنش همچنان طراوتش را حفظ کرده. افخمي اين سريال را زماني ساخت که با ۳۰ سال سن، مدير گروه فيلم و سريال شبکه‌ي اول بود. قرار بود اين فيلم را ناصر تقوايي بسازد که نشد، و افخمي خود دست به کار شد و سريالي ديدني ساخت. براي من که تمام عمرم در رشت زندگي کرده‌ام، سريال«کوچک جنگلي» بسيار جذاب است. در حالي که قاعدتا ما به دليل زندگي در فضايي که فيلم  در آن مي‌گذرد، سليقه‌ي سخت گيرانه‌تري داريم. بازي‌هاي عليرضا مجلل، مهدي هاشمي، مرحوم عباس اميري، جمشيد گرگين واقعا ديدني است. از همه مهم‌تر اينکه فيلم در روايت داستاني تاريخي دچار لکنت نمي‌شود و داستان‌هاي فرعي فداي داستان اصلي نمي‌شوند و شخصيت‌ها در قالب همين داستان‌هاي فرعي شکل مي‌گيرند. همه‌ي اينها را که گفتم ربطي به چند و چون تاريخي که سريال روايت مي‌کند ندارد. چون به اين باور رسيده‌ام که هيچ تاريخي صد درصد درست نيست و اصلاً تاريخ درست وجود ندارد، آنچه هست روايت هر کسي است از يک اتفاق؛ هر که روايتش جذاب‌تر، موفق‌تر. روايت سريال «کوچک جنگلي» جذاب است.

۳
هيچ‌وقت خودم ‌را نمي‌بخشم. نمي‌توانم ببخشم، حتا اگر او مرا بخشيده باشد. اصلاً چه‌طور مي‌توانستم سر هيچ و پيچ چنين کاري بکنم؟ من هوادار پروپاقرص فوتبال هستم، از بچگي بودم. از بچگي عاشق ملوان بودم و هستم. بعدها کمي هم پرسپوليس را دوست داشته‌ام. يعني در بازي پرسپوليس و ملوان، اگر يک امتياز به قهرماني پرسپوليس منجر شود و شکست هيچ تغييري در سرنوشت ملوان ايجاد نکند، باز هم آنقدر هواخواه ملوان هستم که بي‌ترديد دلم بخواهد ملوان ببرد. اين را گفتم تا عمق فاجعه‌اي را که اتفاق افتاد بهتر نشان دهم.
من توي عمرم فقط دو بار برخورد فيزيکي داشته‌ام، اينبار يکي‌اش بماند. اما دفعه‌ي اول فکر مي‌کنم‌ ۱۶ ساله بودم و برادرم ۹ ساله. هيکل‌اش سه برابر من بود. يعني وقتي کشتي مي‌گرفتيم، تمام زورم را هم که به کار مي‌بستم تا مثل رسول خادم بارانداز بزنم، نهايتا وقتي مي‌کشيدمش بالا - يا بهتر است بگويم مي‌گذاشت بکشمش بالا- همانجا روي سينه‌ام مي‌نشست و ضربه فني‌ام مي‌کرد. او هوادار دوآتيشه‌ي استقلال بود. يکبار که من و او و پدرم نشسته بوديم پاي تلويزيون و بازي استقلال- پرسپوليس را تماشا مي‌کرديم، وقتي استقلال گل زد و از شادي فرياد کشيد بي‌اختيار بلند شدم و يک کشيده خواباندم توي گوشش، گفتم«بي‌اختيار» تا حداقل بخش کوچکي از اشتباهم را توجيه کنم. فايده‌اي ندارد، توجيه‌پذير نيست، همان لحظه که زدم بيشتر از خودش ناراحت شدم. کي؟ من؟ من که اصلا در عمرم با کسي درگيري فيزيکي نداشتم و اگرهم مي‌داشتم کاري از دستم برنمي‌آمد؟ برادرم يک نگاه به پدرم انداخت، از پدرم نمي‌ترسيد؛ من هم نمي‌ترسيدم.
برادرم جايي که نشسته بود جا به جا شد، مشتش را گره کرد، دندان‌هايش را به هم ساييد؛ داشت سعي مي‌کرد خشمش را کنترل کند. مي‌توانست بلند شود و تا مي‌خورد مرا بزند. نگاه کرد به پدرم و پدرم نگاهش را ترجمه کرد: اينکه به حرمت او دست روي من بلند نکرده، اينکه من لندهور بايد خجالت بکشم که دست روي او بلند کرده‌ام.
تا مي‌توانست درشت بارم کرد. کاش برادرم بلند مي‌شد و مي‌خواباند در گوشم، عوض يکبار، دو بار، سه بار. شايد آن وقت مي‌توانستم خودم را به خاطر اشتباهم ببخشم، شايد.

۴
غروب جمعه بازهم جوزده شده‌ايم و فراموش کرده‌ايم که مدت‌هاست از ته اين بازي پرسپوليس- استقلال چيزي درنمي‌آيد و فکر مي‌کنيم اينبار فرق دارد، درست مثل دفعات قبل که فکر مي‌کرديم فرق دارد و نداشت. داور که سوت مي‌زند، کارگردان تلويزيون مي‌خواهد امکانات رسانه‌اش را به رخ بکشد و حدود ۳۰ ثانيه از دوربيني که احتمالا در هليکوپتر بود، در يک نماي باز ورزشگاه را نشان مي‌دهد. اين کار چند بار ديگر هم تکرار مي‌شود. يک بار ۵۰ ثانيه در گرماگرم بازي مجبور مي‌شويم نماي باز را که به گفته‌ي گزارشگر با تلاش همکارانش تهيه شده، تماشا کنيم. انگار نه انگار که تا فصل پيش حرف از اسپايدرکم بود و فيلمبرداري به سبک شبکه‌هاي اروپايي.
در دقايق ۳۵ به بعد اتفاقي عجيب مي‌افتد. درست مثل دهه‌ي شصت، حداکثر اوايل دهه‌ي هفتاد، ارتباط تصويري با ورزشگاه قطع مي‌شود و مجبور مي‌شويم به ياد سالهاي دور،‌گل‌هاي تکراري بازيها را تماشا کنيم تا با تلاش همکاران آقاي مجري بعد از پنج دقيقه دوباره ارتباط برقرار شود. نيمه‌ي دوم هم پخش تلويزيوني به دليل پخش آگهي از دقيقه‌ي ۴۶ شروع مي‌شود.
مشکلي نيست، فقط مساله‌ي داشتن و نداشتن است، داشتن انحصار و نداشتن رقيب.

* اين يادداشت در ستون هفتگي «در اغما»‌ي روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۴۵۵۵۶ - نظرات: ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=463
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
حقاني
سه‌شنبه - ۷ شهريور ۱۳۹۱
سلام
بدون اغراق ميگم : اونقدر زيبا و ساده مينويسيد که ادم غرق در تاريخ نوشته ها و بچگي اش ميشه. موفق باشيد
امکانات: Email Website

شادي بيان
سه‌شنبه - ۷ شهريور ۱۳۹۱
زياد از بابت بچه نگران نباشيد. وقتي دخترم را مي بردم براي واكسن، پدرش هيچوقت با ما نمي آمد. همين دل نازكي اش را بهانه مي كرد و من را با بار سنگين سپردن دست هاي كوچك دختركم به ديو هفت سر آمپول تنها مي گذاشت. از لحظه اي كه از خانه راه مي افتاديم تا وقتي كه نوبتمان بشود يك سره كنار گوشش مي خواندم كه دختر من قوي است. تحملش بالاست. هيچ اشكالي ندارد اگر گريه كني. من در كنارت هستم ... او كه كوچك بود و نمي فهميد. انگاري اين حرف ها را مي زدم تا به خودم قدرت بدهم. اما بهترين بخش ماجرا اين بود كه دختر من واقعا قوي بود و اهل تحمل. گريه ي كوتاهي مي كرد و به محض اينكه توي بغلم جا مي گرفت همه چيز از يادش مي رفت و همراه با هم سرشار از احساس شعف و قدرت از پله هاي مركز درماني پايين مي رفتيم.
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۱۹۵۷۰۶۱ صفحه
مشاهده امروز: ۱۲۶۴ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: