لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
يک‌شنبه - ۲۳ مهر ۱۳۹۱

نگاهي به حافظ به روايت کتاب «حافظ از نگاهي ديگر» نوشته‌ي علي حصوري


۱

سخن گفتن از اصالت هر شي يا مفهومي، کنشي عليه خود است، چون در ‌‌نهايت هرچه از اصالت بيشتر گفته شود، خدشه‌ي بيشتري به اصالت و هستي مورد نظر وارد مي‌شود. براي مثال اگر بيش از يک‌بار و بيش از يک‌جور به وجود همين خودکاري که با آن اين نوشته را مي‌نويسم، اشاره کنيم، به چيزي متفاوت از يک خودکار صرف تبديل مي‌شود، ديگر يک خودکار نيست، يک خودکار بخصوص است و اگر هم نباشد، در اينکه خودکاري معمولي است يا منحصر بفرد، ترديدي ايجاد شده و حتا اگر به يقين بينجامد، باز هم يقيني است که شک را در خود دارد. اين استدلال مي‌تواند تا ابد ادامه پيدا کند. بنابراين بحث درباره‌ي اصالت يک چيز، يک بحث متفاوت است که هيچ سنخيتي با اصالت ندارد و اصولا هر اصالتي گواهي است بر جعل.

۲

کتاب «حافظ از نگاهي ديگر» نوشته‌ي علي حصوري، شورشي است عليه تلاش‌هاي تا به اکنون براي اصالت‌بخشي به هستي حافظ. نويسنده‌ي کتاب هم بسياري از مفروضات حافظ پژوهان و مصححين ديوان حافظ را به چالش مي‌کشد و هم نتايجشان را زير سوال مي‌برد و اگر نويسنده‌اي بتواند پژوهش‌هاي فرهيختگان درباره‌ي شخصيتي بزرگ همچون حافظ را قابل بازنگري نشان دهد - که حصوري توانسته – قاعدتا اثر درخوري خلق کرده است؛ حتا اگر در پايان کتاب به اين نتيجه برسيم که او هم ناخواسته به‌‌ همان راهي رفته و به همانجايي رسيده که اساسا به انگيزه‌ي نفي‌اش تعقل کرده است. نويسنده‌ي کتاب «حافظ از نگاهي ديگر» ساختار نويي در پرداختن به موضوع شعر حافظ درانداخته است که اگرچه فريبنده است، اما اگر کتاب را به عنوان متني مستقل – و حداقل نه صرفا الصاقي – بررسي کنيم، بسيار جالب توجه به نظر مي‌رسد.
علي حصوري در چند فصل ابتدايي کتاب، با نگاهي اصالت محور شعرهاي حافظ را در زمينه‌ي تاريخي عمر و زمانه‌اي که در آن مي‌زيسته، بازخواني مي‌کند و با اشارات متعدد به وقايع تاريخي منتسب به شعر يا چند شعر حافظ، مي‌کوشد شعرهاي حافظ را رمزگشايي کند. در اين بازنگري انگارشان سرودن هر شعر و کشف زمان سرايش آن هدف نهايي نويسنده است. چرا که او جاي جاي کتاب روايت ديگر محققان و حافظ پژوهان را حافظ در اين زمينه به چالش مي‌کشد و اتفاقا در بسياري موارد مي‌تواند با استدلالات مطرح شده مخاطب را متقاعد کند که به روايت او از ماجراي شعري از حافظ، نه به عنوان تنها روايت مستدل، بلکه به عنوان يکي از نگرش‌هاي قابل تامل در مورد شعر حافظ توجه داشته باشد. حصوري مخاطب را درگير کرونولوژي شعر حافظ مي‌کند و‌گاه چنان مته به خشخاش مي‌گذارد که ماهيت پژوهش را خدشه‌دار مي‌کند. مثلا او در چند صفحه با اشاره به چند غزل حافظ که در آن‌ها شاعر از سرآمدن ماه رمضان و آغاز بهار سروده سراغ اعداد تاريخ مي‌رود. به اعتقاد او غزلي که مطلع‌اش «روزه يک سو شد و عيد آمد و دل‌ها برخاست / مي‌به خمخانه به جوش آمد و مي‌بايد خواست» در سال ۷۴۲ هجري قمري سروده‌ شده، چرا که طبق محاسبات تاريخي در اين سال ممکن بوده که پايان ماه رمضان به آغاز فصل بهار پيوند خورده باشد. (صفحه‌ي ۳۶)
به همين ترتيب حصوري تاکيد دارد که غزل «عيد است و آخر گل و ياران در انتظار / ساقي به روي شاه ببين ماه و مي‌بيار» در سال ۷۶۸ سروده شده باشد. چرا؟ «چنانکه پيش از اين ديديم در سال ۷۴۲ عيد فطر در آغاز بهار بود اين پيشامد هر سي و سه سال يک‌بار روي مي‌دهد يعني به عنوان نمونه ۷۷۵ هجري قمري (۳۳+۷۴۲). اکنون بايد دانست که در آب و هواي شيراز بيست و پنج سالي بايد بگذرد تا عيد روزه از آغاز بهار پس برود وبه آخر گل برسد. بنابراين غزل بالا بايد در حدود سال ۷۶۸ (۶+۷۴۲) سروده شده باشد.» (صفحه‌ي ۵۷)
 خب که چي؟ هر کس آشنايي مختصري با شعر داشته باشد مي‌داند که برداشت مستقيم تاريخي‌ از متن شعري دست‌کم به دو دليل به خطا مي‌رود. يکي اينکه شعر، کلام خيال است و جعل واقعيت‌هاي قراردادي. يعني آغاز بهار در شعر لزوما به معناي آغاز فصل بهار از فصل‌هاي چهارگانه سال نيست.
در جايي ديگر علي حصوري با مقابله کردن شعرهاي حافظ و عبيدزاکاني و اشاره به همزماني تاريخي با استدلالي ضعيف متن را تا حد داستان‌سرايي پيش مي‌برد. او با اشاره به قصيده عبيد با بيت آغازين «گذشت روزه و سرما، رسيد عيد و بهار / کجاست ساقي ما گو بيا و باده بيار» کمي روايت داستاني را نقل مي‌کند و تنها با لفظ «گويي» داستان سرهمبندي شده را به مفروضي براي استدلال خود تبديل مي‌کند: «گويي دو دوست پيش از سرودن شعرهاي خود، دمي با هم نشسته... از گذشتن ماه روزه خوشحالي کرده‌اند و آنگاه که هر يک راهي‌ خانه‌ي خود شده‌اند، موضوع را در شعر خود آورده‌اند.» (صفحه‌ي ۳۳)
در صفحه‌ي بعد نويسنده با ذکر شعرهايي که حافظ و عبيد با نظر به تاجگذاري شاه شيخ ابواسحاق سروده‌اند، ديگر تعارف را کنار مي‌گذارد و اين‌بار بدون «گويي» و «انگار» مستقيما داستان‌سرايي مي‌کند؛ «بايستي عبيد و حافظ هر دو اين پديده را در يک تاريخ، شايد با هم در ميان گذاشته و در سروده‌هاي خويش آورده باشند.» (صفحه‌ي ۳۴)
اما به ميان کشاندن اعداد تاريخي و جمع و تفريق و رج‌زدن تاريخ حاکمان آن روزگار شيراز چه به کار لذت بردن از شعر حافظ مي‌آيد؟ يعني اگر مخاطبي بداند که حافظ به گفته‌ي حصوري غزلي درباره‌ي ماه روزه را که به آغاز بهار منتهي شده در سال ۷۴۲ هجري قمري سروده لذت بيشتري از آن شعر مي‌برد؟ نمي‌دانم. اما درباره‌ي خودم مي‌توانم صراحتا بگويم: نه!
کنکاش نويسنده‌ي کتاب «حافظ از نگاهي ديگر» در اشعار لسان‌الغيب به تاريخ سياسي قرن هشتم نيز مي‌رسد. حضور شاه شيخ ابواسحاق، اميرمبارزالدين محمد و شاه شجاع در ابيات حافظ واکاوي مي‌شود.
اين بخش از تلاش‌هاي حصوري مي‌تواند کنجکاوي مخاطب را برانگيزد، اما به ارزش‌هاي شعر حافظ به چيزي اضافه مي‌کند و نه چيزي از آن مي‌کاهد.
زبان ساده و صراحت کاملا محسوس حصوري در بررسي شعر حافظ در دوره‌هاي جواني، مي‌انسالي و پيري عمرش، با زبان معمول متون پژوهشي تفاوت آشکار دارد و ناپخته به نظر مي‌رسد. روايت تاريخي علي حصوري از شعر حافظ به‌‌ همان اندازه‌ مي‌تواند درست باشد که ممکن است درست نباشد. درستي نگاه نويسنده در اين مورد به اين دليل اهميت دارد که انگيزه‌ي نوشتن کتاب، کنکاش در اصالت شعرهاي حافظ و برداشت‌هاي موجود از اشعار او عنوان شده است، وگرنه عطف به بند اول اين نوشته، دغدغه‌ي من نيست. اگر تلاش‌هاي نويسنده‌ي کتاب «حافظ از نگاهي ديگر» را در فصل‌هاي ابتدايي کتاب، منحصر به بازنگري تاريخي بدانيم، ضمن احترام به نويسنده بايد بگويم ره به جايي نبرده است.

۳

اما آيا نويسنده‌ي «حافظ از نگاهي ديگر» صرفا به دنبال‌‌ همان چيزي بوده که در بند ۲ درباره‌اش نوشتيم؟ نوشته‌هايي که در فصل‌هاي بعدي کتاب آمده چيز ديگري مي‌گويد. حصوري با مهارت و ظرافت (که نثر صريح و کوبنده نيز بخشي از آن بوده) ما را درگير زمانه‌ي حافظ و نسبت شعر او با دوران خود مي‌کند تا با دست پر به اين پرسش که آيا حافظ، عارف بوده، پاسخ منفي دهد.
مهم‌ترين استدلال حصوري براي رد عارف بودن حافظ سويه‌ي اجتماعي شعرهاي حافظ است. اگر از القاب مبالغه‌آميزي همچون دانشمند که به حافظ نسبت داده‌اند، بگذريم: پرسشي که حصوري درباره‌ي ادله‌ي پژوهشگراني که حافظ را عارف دانسته‌اند مطرح مي‌کند، قابل تامل است. مي‌نويسد: «شگفت آنکه بيشتر اين پژوهشگران به هيچ روي به خلق و خوي حافظ، رفتار‌ها و گفتارهاي او که همه وابسته به جامعه است و از بيخ و بن رنگ مردمي و اجتماعي دارد و وابستگي (يا ناوابستگي) آن‌ها به عرفان نگاهي نينداخته‌اند، اين چگونه عارف و از کدام دبستان انديشه‌ي عرفاني است که روايتگر تاريخ و گزارشگر رويدادهاي اجتماعي ايران در بيش از نيم سده (۷۴۲ تا ۷۹۵ هجري قمري) بوده است؟ کدام عارف يا صوفي ديگري با جامعه سر و کار داشته و غمخوار اهل درد بوده است؟» (صفحه‌ي ۱۰۵)
حصوري به درستي مي‌گويد که عارف در پي رهايي فردي است، نه رهايي جمعي انسان‌ها؛ و نيز راست مي‌گويد که حافظ در شعر‌هايش به فرضيه‌هاي سياسي و اجتماعي دوران خود بسيار اشاره مي‌کند. ساختار کتاب «حافظ از نگاهي ديگر» در اينجا کارکرد پيدا مي‌کند. مخاطبي که هر سه فصل بررسي تاريخي شعر حافظ در سه دوره‌ي عمرش را خوانده، هر موضعي که نسبت به اين نوع روايت حصوري داشته باشد، ناخودآگاه با نظر به‌‌ همان روايت، آراي حصوري در رد عارف بودن حافظ را مطالعه و طبيعتا قضاوت مي‌کند. از همين منظر است که «حافظ، از نگاهي ديگر» واقعا «از نگاهي ديگر» به حافظ‌نگريسته است. حصوري با اشاره به وضعيت به مراتب بد‌تر ترکيه در زمان مولوي نسبت به شيراز عصر حافظ، اين سوال را مطرح مي‌کند که چرا مولوي حتا يک بيت درباره‌ي اوضاع نابه سامان ترکيه نمي‌گويد؟ پاسخ او اين است؛ چون مولوي عارف بوده و به همين ترتيب حافظ عارف نبوده است.
او باز هم مي‌پرسد: «چرا هيچ عارف ديگري- مگر حافظ و ياران و پيروان او (مانند عبيد و يغما) - چنين سخت و با زباني تند از صوفيان انتقاد و بلکه آنان را سرزنش نکرده‌اند؟ (صفحه‌ي ۱۱۳) به نظر پرسشگر دليلش اين بوده که اگر صوفي و تصوف زيرسوال برود، عرفان و عارف هم خواهد رفت. چرا که به زعم او ميان عارف و صوفي، و عرفان و تصوف تفاوتي اساسي وجود ندارد. او اشکال کار پژوهشگراني را که از عصر صفويه، شعرهاي حافظ را با عرفان پيوند زده‌اند در اين مي‌بيند که مسلماني حافظ را با عرفان گره زده‌اند. در حالي که به نظر حصوري عرفان ربطي به مسلماني ندارد، يعني نمي‌توان گفت شاعري که از عشق زميني گفته مسلمان نيست؛ و مطمئنا در مسلماني حافظ مشکلي وجود ندارد.

۴

يک شوخي قديمي و يخ درباره‌ي ادبيات که کمتر کسي پيدا مي‌شود آن را نشنيده باشد، درباره‌ي تخلص شاعران کهن فارسي است: از يکي مي‌پرسند شعر «سعديا مرد نکونام نمي‌رد هرگز» سروده‌ي کيست و او که نماد بلاهت است مي‌گويد حافظ! اين شوخي بر ساختار بديهي دانستن يک فرض استوار است؛ اينکه شعري که در آن تخلص شاعر آمده، يقينا از آن اوست. نويسنده‌ي کتاب «حافظ از نگاهي ديگر» در بررسي اصالت شعرهاي حافظ درباره‌ي نقش تخلص شعر در آثارش اقامه‌ي دعوا مي‌کند. او مي‌گويد در ديوان حافظ تنها سه بار تخلص شاعر به شکل «اي حافظ» و چند بار به شکل «حافظا» آمده و به اعتقاد حصوري با دقت در اين شعر‌ها مي‌توان نتيجه گرفت که اين دسته از شعرهاي منسوب به حافظ، شعر ديگراني است که به حافظ پاسخ داده‌اند.
نيز او در فصل «اصطلاحات عرفاني در حافظ» دچار‌‌ همان اشتباهي مي‌شود که حافظ‌پژوهان مورد انتقاد او مرتکب شده‌اند. او از لفظ «تاويل» به معناي دريافت معنايي غير از معناي قراردادي يک کلمه استفاده مي‌کند، اين برداشت از «تاويل» با اصل تاويل در تضاد است. تاويل راه را بر معناهاي ديگر مي‌گشايد، اما رهزن معناي عام و پذيرفته شده نيست.

۵

پس علي حصوري در بند اصالت گرفتار مي‌شود، اما اين نقد، جلسه‌ي محاکمه‌ي نويسنده‌ي کتاب نيست. همين که او با استفاده از منطق استدلالي معمول، به منطق غيرمعمول قابل اعتنايي درباره‌ي عارف نبودن حافظ مي‌رسد، در خور تحسين است. در عين حال نمي‌توان از حکمراني گفتمان اصالت محور بر نگاه او انتقاد نکرد.
از سال‌هاي اخير هرازچندي در محافل خبري بحث اصالت وجودي شکسپير مطرح مي‌شود و خبر مي‌رسد که محقق يا محققاني مدعي مي‌شوند که «هملت» و «مکبث» و ديگر آثار جاودان شکسپير را او ننوشته، بلکه به او منسوب شده يا در روايت بد‌تر او آن‌ها را دزديده است. اما دو عامل باعث شده که هيچ‌گاه به چنين ادعاهايي اعتنايي نشود: اول اينکه عمر چهارصد ساله‌ي آثار شکسپير آن‌ها را در حافظه‌ي تاريخي به نام او ثبت کرده و عامل دوم که اهميت بسيار زيادي دارد به مفهوم شکسپير برمي‌گردد. يعني به فرض که ويليام شکسپير «هملت» و «مکبث» را ننوشته، مگر مردم اين آثار ماندگار را به دليل انتسابشان به شکسپير مي‌پسندند؟ شکسپير صرفا يک نام است که به خالق «هملت» و «مکبث» نسبت داده شده، هر کسي هم اين آثار را نوشته باشد، ‌در يک توافق از پيش هماهنگ نشده، شکسپير ناميده مي‌شود.
درباره‌ي حافظ هم همين‌طور است. حافظ عارف نبود؟ حافظ عارف بود؟ حافظ شادخوار بود؟ حافظ همه‌ي اين‌ها هست و صرفا هيچ‌کدامشان نيست. ارزش کم‌نظير اشعار او هرگز تحت تاثير قضاوت‌هاي اين‌چنيني خدشه‌دار نمي‌شود. چون هيچ روايت غالبي از هيچ متني در هيچ‌جا وجود ندارد. هرکس که حافظ را مي‌خواند، حافظي را مي‌شناسد که – کم يا زياد – مطمئنا با حافظ ديگران تفاوت دارد و هميشه در مقابل هر حافظ، حافظ ديگري وجود دارد.

حافظ از نگاهي ديگر
علي حصوري
نشر چشمه
چاپ: سوم، تهران، ۱۳۹۱
قيمت: ۶۰۰۰۰ ريال

* اين مطلب در روزنامه فرهيختگان چاپ شده است.

تعداد مشاهده: ۴۴۹۱۷ - نظرات: ۴
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 4 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=469
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
فريدون
چهارشنبه - ۶ شهريور ۱۳۹۲
با سلام
بطور کلي عرفان تجسم رفتاري خشک ،کسل کننده.ياغير قابل انعطاف در اذهان مردم است.درصورتي که ثمره عرفان چيزي غير از شادي و نشاط براي عارف نيست.آن چيزي که دل مينامند و برخي صاحب نظران آن را با فطرت و چيزهاي غيرقابل فهم ديگري قرين ميکنندو تاکنون کسي واقعأ مفهوم آنرا آشکار نکرده. فقط در يک کلمه توضيح داده ميشود و فقط يک کلمه:  "لذت"
حتمأ دقت کرده ايد مثلأ به آدم خوشگذران ميگويند: دنباله دلش است .
عرفان با شادي يا شادخواري نه تنها تضاد ندارد بلکه يکي هستند ، يا يکي ميشوند.شعر زير ازسنايي بي ربط با موضوع نيست :
دردل کوب تارسي به خداي      تاچند گردي به گرد بام و سراي
 از در کار اگر درآيي تو              دان که بر بام دين برآيي تو
 دل کند سوي آسمان پرواز       بام دين را به نردبان نياز
نردباني که سوي بام دل است   پايه عرش زير او خجل است ...
امکانات: Email Website

كربلاييلو
پنج‌شنبه - ۲۷ مهر ۱۳۹۱
عجب استدلال خيره‌كننده اي در رد عارف بودن حافظ. از آن خنده دارتر تاييد شماست كه الحمدلله به چم و خم عرفان بدجوري وارديد.
امکانات: Email Website

معصومه جمالي مهر
چهارشنبه - ۲۶ مهر ۱۳۹۱
سلام جناب پورمحسن گرانمايه
نقد و تحليل ارزشمندتان را بر اثر متفاوتي در مورد حافظ به قلم آقاي حصوري خواندم. حدود يک هفته ي پيش به مناسبت بزرگداشت حافظ کتاب را به قصد هديه خريداري کردم  چرا که فقط تعريفي از آن شنيده بودم. اين مناسبت باعث شد که براي خودم هم تهيه کنم و بخوانم. قلمشان و در جاهايي روش و تحليلشان متفاوت و قابل تامل است. نقد شما فضاهاي ديگري از اين نوشته را  برايم باز نمود. سپاسگزارم که با پرداختن به توليدات ارزشمند خوانندگان و مشتاقان جهان ادبيات را  راهنمايي مي فرماييد.
با احترام
امکانات: Email Website

کافه کتاب
دوشنبه - ۲۴ مهر ۱۳۹۱
کافه کتاب،داستان هاي کوتاه شما را منتشر مي‌کند

با سلام

کوتاه عرض مي‌کنم:

از اين تاريخ به بعد،کافه پذيراي داستان هاي کوتاه شماست.هر وقت مايل بوديد،داستان‌هاي خود را به ايميل c.ketab@gmail.com بفرستيد و عنوانش را بگذاريد «براي انتشار در وبسايت».

نکاتي که خوب است در اين زمينه گفته شود:

-داستان‌ها را حتي‌المقدور زير ۱۵۰۰ کلمه بنويسيد؛اما در نهايت کافه کتاب داستان‌هايي که کيفيتا مناسب‌اند را،هر چند کلمه که مي‌خواهد باشد منتشر خواهد کرد.چرا که کافه معتقد است نويسنده نبايد وقت نوشتن حواسش به اين‌گونه حساب-کتاب‌ها باشد.

(اگر نمي‌دانيد چطور و با چه نرم‌افزاري بايد کلمات داستانتان را شماره کنيد،داستان را بفرستيد اين‌جا مي‌شمريم.ضمن اين‌که ۱۵۰۰ کلمه،حدودا دو صفحه‌ي آچار مي‌شود.)

-کافه کتاب داستان‌هاي شما را دست‌کاري نمي‌کند و هرچه که باشد،عينا منتشر خواهد شد.

-کافه در انتخاب آثار آزاد است؛اما قطعا تصميمش را به صاحب اثر خواهد گفت.

-سعي کنيد يک عکس مناسب براي داستان‌تان پيدا کنيد.اگر داستانتان عکسي نداشته باشد يا عکسش به نظر کافه،مناسب نباشد،کافه کتاب عکسي را براي آن در نظر خواهد گرفت.

-هر عزيزي که مايل باشد عکسش و هم‌چنين آدرس وبلاگش همراه با داستان منتشر شود،اطلاعات و يا عکس لازم را همراه با داستان به ايميل بفرستد.

-در وهله‌ي اول کافه کتاب معتقد است بايد هويت افراد و کاربران به مانند دنياي بيرون،در اين محيط مجازي هم مشخص و واقعي باشد،اما اگر خانم يا آقايي به هر دليلي حاضر به انتشار نامش نيست،اجباري در کار نيست.يک اسم کاربري براي خود انتخاب کنيد که داستان‌تان با آن منتشر شود تا مثلا اگر بار ديگري داستاني از شما منتشر شد،ملت بدانند که اين شخص همان فلاني‌ست که فلان داستان را نوشته بود.غرض اين است که اگر هويت واقعي‌تان بر ما معلوم نيست،حداقل شما را به يک نام مجازي بشناسيم.

-اگر داستان‌تان در کافه کتاب منتشر شد،خوب است به هر طريقي که مي‌دانيد کافه را در معرفي و اشتراک‌گذاري آن،ياري دهيد.انتشار پست مربوطه در صفحه‌ي فيس‌بوک يا گوگل‌پلاس‌تان از کارهايي‌ست که مي‌تواند کمک‌حال کافه باشد.

www.cketab.com
کافه کتاب | کتابخانه الکترونيکي
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۱۷۵۱۳۵۸ صفحه
مشاهده امروز: ۱۰۳۶ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: