لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
شنبه - ۱۳ آبان ۱۳۹۱

نويسنده‌اي که نويسنده است؛ نه تهراني نه شهرستاني

من معتقدم تاريخ مصرف الگوي نخ‌نما شده‌ي تهراني‌ها در مقابل شهرستاني‌ها مدت‌هاست گذشته است. براي اثبات اين اعتقاد شايد بتوان يک مقاله‌ي تحليلي جامعه‌شناختي نوشت، اما پيش از اينکه بروم سر اصل مطلب که نقد کتاب است، کساني را که با اعتقادم درباره‌ي الگوي تهراني- شهرستاني در ادبيات مخالفند، عجالتا ارجاع مي‌دهم به بررسي درباره‌ي هويت جغرافيايي نويسندگان آثار چند ناشر بزرگ آثار داستاني در کشور؛ تقريبا اکثر اين آثار را نويسندگاني نوشته‌اند که يا در تهران زندگي نمي‌کنند، يا مدت زمان زيادي از سکونت‌شان در پايتخت نمي‌گذرد. البته تاکيد بيش از اندازه بر اين مساله باعث مي‌شود که مجددا در دام همان الگوي تهراني- شهرستاني گرفتار شويم.
ادبيات در عين اينکه ارتباط تنگاتنگي با بوم و اجزاي تفکيک‌ناپذير بومي، دارد؛ مفهومي جهاني است.
از آن الگوي منسوخ تهراني- شهرستاني اگر اثري باقي‌مانده باشد، اتفاقي است که براي مجموعه داستان «طعم ولگردي پشت اين ديوار»، نوشته‌ي محمد عطارياني افتاده است. کتاب اين نويسنده‌ي مشهدي به دليل اينکه از سوي ناشري کمتر شناخته شده و شهرستاني چاپ شده، خوب در بازار کتاب پخش نشده و ديده نشده است. وگرنه دست‌کمي از داستان‌هاي خوب منتشر شده در سال‌هاي اخير ندارد.
«طعم ولگردي پشت اين ديوار» مجموعه‌ي هفت داستان کوتاه مجزاست که با نخي نازک به همديگر وصل شده‌اند. اين خط نازک، خانواده‌ي دو راوي اول شخص داستان و محل زندگي‌شان است. يعني داستان يکي از اعضاي خانواده موضوع اصلي داستان را رقم مي‌زند. فضاي داستان‌ها در يک محله اتفاق مي‌افتد. عطارياني در پيونددادن قصه‌ها تيزهوشي زيادي به خرج داده. چون هم توانسته با اين نخ نازک، مخاطب را با پيش‌زمينه وارد داستان ديگر کند و هم کوشيده در هر داستان، شخصيتي را که مثلا در داستاني ديگر نقش اصلي را دارد، در داستان يا داستان‌هاي قبل دستمالي نکند، جوري که مخاطب گمان کند، نويسنده سرش را کلاه گذاشته. در مورد فضاي داستان هم نويسنده اين دقت را به خرج داده که هم از يک زمينه‌ي مکاني مشترک استفاده کند و هم فضاي داستان تازگي‌اش را از دست ندهد. به همين دليل در داستان اول کتاب، خانه‌ي عباس در کنار گورستان چنان توصيف مي‌شود که پايان مکان داستان است و به قول حامد حبيبي، آنجاست که «پنجرگيري‌ها تمام مي‌شوند»، اما در داستان «حمام» باغ بهشت نصر‌الله نقش مکان متروکه و در عين حال رازآلود داستان را بازي مي‌کند.
يکي از ويژگي‌هاي داستان‌هاي محمد عطارياني، غناي نثر داستاني است. او علاوه بر اين‌که روايت را دقيقاً مثل يک قصه‌گو پي مي‌گيرد، داستان را در نثر گسترش مي‌دهد. البته که کارکشيدن از نثر مستلزم تسلط نويسنده به نثر و زبان است که عطارياني نشان داده به اندازه‌ي کافي نثر را مي‌شناسد. اين را هم در روايت بدون سکته‌ي داستان‌هايش (به جز چند مورد) مي‌توان ديد و هم در بخش‌هايي که داستان همچنان که در مسير طولي پيش مي‌رود، از عرض نيز گسترده مي‌شود:
«همان‌طور که از اتاق خارج مي‌‌شدم صدا زدم: «با حبيبم». «با حبيبم» براي مادرم چيزي معادل «باشعورم» يا «مواظب هستم و خاطرتان جمع باشد» بود. حبيب براي مادرم کسي بود که مي‌شد هميشه روي او حساب کرد. هميشه از زبان اين و آن قصه‌هايي تعريف مي‌کرد که مضمون همه با هر مقدار تفاوت در نوع روايت مربوط مي‌شد به جنم و هوش حبيب و اين که بالاخره يک روز‌ي يک چيزي خواهد شد. حبيب پرسيد: آماده‌اي؟» (صفحه‌ي ۴۲)
يا در داستان نگهبان محله بخش زيادي از شخصيت اول قصه در فصاحت زباني نويسنده خلق مي‌شود: «خود بابا خيرالله تعريف کرده بود با زن اولش از همان اول زندگي نذر داشته‌اند پنج فرزند بياورند به نيت پنج تن. اين‌طور که کبراخانم مي‌گفت، بعد از اين‌که زن اول بابا خيرالله شکم پنجم را مي‌زايد و شکم ششم را ناخواسته باردار مي‌شود، بابا خيرالله به اين فکر فرو مي‌رود که نکند در رابطه با نذرش ناخواسته خلف وعده کرده باشد. براي همين تصميم به سقط جنين مي‌گيرد، اما زنش که مخالف بوده به روحاني روستا خبر مي‌دهد و او براي باباخيرالله توضيح مي‌دهد سقط جنين اگر گناهش بيشتر از خلف وعده در نذر نباشد، کم‌تر نيست...‌.»
(صفحه‌ي ۵۲)
ماجرا تغيير نذر بابا خيرالله به عدد هشت و بعد ۱۲ و۱۴ از طريق نثر معنايي منحصر به فرد پيدا مي‌کند. همچنان که نويسنده مي‌داند کي ريتم داستان را کند کند و به داستان‌هاي فرعي خيلي کوچک بپردازد و دوباره به روايت اصلي برگردد.
نثر داستان اگرچه به داستان‌هاي مجموعه‌ي «طعم ولگردي پشت ديوار» پر و بال داده، اما در دو جا به داستان لطمه هم زده است. اول از همه جايي که طنازي نثر نويسنده آنقدر پررنگ مي‌شود که داستان را از مسير خارج مي‌کند. در داستان اول با عنوان «خانه دو در سه متر کنار قبرستان» طنز قصه از نيمه‌ي داستان به بعد بيش از اندازه به نظر مي‌رسد و داستان را از يک طنز سياه به روايت سرگرم‌کننده‌ي طنازي تقليل مي‌دهد. با اين حال بايد خوشحال بود که نويسنده در داستان‌هاي ديگر کتاب مرتکب چنين اشتباهي نمي‌شود.
آسيب دوم نثر عطارياني به داستان جايي است که در استفاده از ظرفيت‌هاي نثر طمع مي‌کند و نثر داستان نه به شعر که به نوع کليشه شده‌اي از نثر شاعرانه تبديل مي‌شود، نثري رمانتيک که استفاده از استعاره و تشبيه در آن توي ذوق مي‌زند: «.... آرزو کردم کاش آن حال، يکي از کفترهام بود که هر وقت مي‌پريدند، برمي‌گشتند...» (صفحه‌ي ۱۳)
«آن روزها بزرگترين آرزوم اين بود که کاش مي‌شد يکي از آن ستاره‌ها مال من بشود، آرزويي که هر شب موقع خواب از خدا مي‌خواستم برآورده‌اش کند. يک روز سر کلاس انشا معلم از من خواست تا انشايم را بخوانم. موضوع انشا در آينده مي‌خواهيد چه کاره شويد؟بود. نوشته بودم: من وقتي بزرگ شدم مي‌خواهم ستاره‌شناس بشوم. چون اولا ستاره‌ها خيلي قشنگ‌اند و آدم هيچ‌وقت از ديدن‌شان سير نمي‌شود و بعدش هم اگر همه دکتر و معلم و خلبان شوند، بالاخره امکان دارد يک روزي مريض و مدرسه و هواپيما کم بيايد،‌اما ستاره‌هاي آسمان آنقدر زيادند که اگر همه‌ي مردم هم ستاره‌شناس بشوند، باز هم ستاره کم نمي‌آيد...» (صفحه‌ي ۲۴)
«طعم ولگردي پشت اين ديوار» مجموعه‌ داستان خوبي است که حقش بيش از چيزي است که تاکنون به آن رسيده، اين هم از آخرين مضرات الگوي تهراني – شهرستاني است، هرچند اگر بدانيم که بسياري از ناشراني که در تهران هم فعاليت مي‌کنند با مشکل مشابه عدم پخش مناسب کتاب رو به رو هستند، ديگر شايد مهجورماندن اثر محمد عطارياني را بتوان صرفاً به بخت و اقبال نسبت داد. اشکالي ندارد، نويسنده‌اي که کارش درست باشد،‌شانس دير يا زود سراغش خواهد رفت. نگران نبايد بود.

* اين يادداشت در ستون هفتگي «در اغما»‌ي روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۵۲۴۸۷ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=475
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
نعمت‌اللهي
چهارشنبه - ۱۷ آبان ۱۳۹۱
با سلام.

اتفاقاً من هم به صورت خيلي تصادفي اين کتاب را خريدم و خيلي دوست‌اش داشتم.

نويسنده آدرس اي.ميل‌اش را در کتاب معرفي کرده بود.

ايوميل زدم و درددلي کرديم. حتي باخبر شدم که دو تا از داستان‌هاي ايشان هم در اين کتاب به طور کامل حذف شده‌اند.

به نظرم همان‌گونه که فرموده‌ايد، چيزي کم‌تر از کار  بچه‌هاي حرفه‌اي و نيمه‌حرفه‌اي تهراني نداشت و چه بسا ...

با تشکر
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۰۵۵۰۷۳ صفحه
مشاهده امروز: ۱۷۸۰ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: