لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
دوشنبه - ۱۱ شهريور ۱۳۹۲

اگر بدانيد که رشت، ترافيک‌اش دست کمي از تهران ندارد و روي روانِ آدم است حتا اگر جلوي باد خنک کولر در ماشين نشسته باشي، آن‌وقت مي‌فهميد که چرا حالا موتورسواري در رشت هم دست کمي از تهران ندارد. وقتي آدم مي‌داند مي‌تواند مسيري را که با ماشين برود و برگردد يک ساعت و نيم طول مي‌کشد، با موتور حداکثر نيم ساعته طي مي‌کند، خب عقل حکم مي‌کند با همه دردسرهايش، موتور را انتخاب کند. نه، نمي‌خواهم اين‌جا توصيه‌هاي ترافيکي کنم، مي‌دانم اينجا راديو پيام نيست، اين‌جا در اغماست، جايي که آدم بيشتر به ياد مي‌آورد يا فراموش مي‌کند تا اين‌که خاطره بسازد. زمانش را بگذاريد پيش خودم بماند، اما خيلي دور نيست. روي ترک موتور پيکي آشنا نشسته‌ام تا بروم جايي و کاري را انجام دهم و جلدي برگردم. موتورسوار را مي‌شناسم، آدم زحمتکشي است که از صبح تا غروب کار مي‌کند، چک مردم را نقد مي‌کند، وسايل‌شان را از اين سر شهر به آن سر شهر مي‌برد، و بعضي وقت‌ها هم به قول خودش «نفر» دارد، يعني کسي مثل من ترک موتورش نشسته و دارد از جايي به جايي مي‌رود. پيک عزيز سر صحبت را اين‌طور باز کرد که چند وقت پيش موتور يکي از دوستانش را هم دزديده بودند، و پس از مراجعه به آگاهي - گناهش به گردن گوينده- شنيده بودند که دزد را معرفي کنيد تا بازداشتش کنند. خوشختانه يکي از «کريستالي‌هاي» محل دزد را ديده بود و گفته بود دو ماه پيشتر جناب دزد را در زندان لاکان رشت زيارت کرده است. «سرت را درد نياورم» اين را پيک گفت و ادامه داد که به زندان رفتند و فهميدند يک ماه پيش دوره حبسش تمام شده و آزاد شده است. پيکِ زحمتکش ما از اين‌جاي ماجرا را خيلي مهيج تعريف مي‌کرد؛ گفت آقا! دزد را گرفتيم و برديم در يک سوله و تا مي‌خورد زديمش، مي‌گفت از دهانش مشت مشت خون مي‌زد بيرون. لاي حرف‌هايش هم فحش و بدوبيراه بود که به زيان گيلکي نثار دزد نگون‌بخت مي‌کرد. مي‌گفت يکي يکي انگشتانش را گذاشتيم روي چوب و با پا شکستيم... راستش از اين‌جا ديگر وحشت کرده بودم، من تنم به تنِ چه کسي خورده بود در آن لحظه؟ اين همان پيک محترم بود؟ گفت که دست و پايش را هم شکسته‌اند و برده‌اند اطراف پيربازار در يک بيشه انداخته‌‌اند و رفته‌اند سروقت مالخر و وقتي شنيده‌اند که موتور فروخته شده، هفت هشت نفري تهديدش کرده‌اند که بچه‌اش را مي‌دزدند و هر بلايي سرش مي‌آورند؛ گويا تهديد موثر افتاده و موتور را دودستي تقديم صاحبش کرده؛ داستان که تمام شد چندتا سوال بي‌خود و بي‌جهت پرسيدم، گفتم دزد را تحويل پليس نداديد؟ گفت نه، چون آخرش مي‌فرستادند زندان و براي ما موتور نمي‌شد. گفتم نترسيديد آن بنده خدا برود از شما شکايت کند؟ «بنده‌ خدا» انگار اين پيام را به مغز جناب پيک رساند که من طرف آن‌ها نيستم. سرش را برگرداند عقب که عاقل اندر سفيه نگاهم کند، ترسيدم که جلويش را نبيند و تلف بشوم پاي داستان مشمئزکننده‌ي يک دزدي. گفت بنده خدا! بنده خدا کجا بود، بنده خدا صاحب آن موتور بود که با آن نان خانواده‌اش را مي‌آورد. ديگر چيزي نگفتم و او هم چيزي نگفت. راست مي‌گفت صاحب موتور بنده خدا بود، اما دزد هم بنده خدا بود، هنوز از تصور آن عمليات ساديستي در سوله حالم بهم مي‌خورد. اين‌همه وحشي‌گري جايي ميان ما نفس مي‌کشد. حق دارم بترسم از اين‌که جناب پيک اين‌چنين خشونت شديد اعمال شده عليه دزد را مشروع مي‌داند. با خودم فکر مي‌کنم وقتي دزد را له و لورده کردند و توي بيشه انداختند در راه برگشت دل‌شان به حال او نسوخته بود؟ فکر نکردند ممکن است دزد طعمه شغال‌ها شود؟ گيرم که دزد بود، دزدي جرم است و مجازات خودش را دارد؛ اما چطور مي‌توانيم اين حد از خشونت را اعمال کنيم، براي ديگران تعريفش کنيم و بهش افتخار کنيم؟ کاش همه‌ي اين‌ها داستان بوده باشد، کاش پيک محترم خواسته باشد سر کارم بگذارد. رسيده‌ام به مقصد، حس خوبي به پيک ندارم، ده هزار توماني را مي‌گذارم کف دستش و يک مشت اسکناس را از جيبش بيرون مي‌آورد تا پنج هزار تومان به من برگرداند. دستش خوني است، من خون مي‌بينم لاي انگشت‌هاش، زير ناخنش، روي اسکناس‌ها... بهانه مي‌آورم، «ديرم شده بماند دفعه بعد حساب مي‌کنيم» نمي‌خواهم پول آلوده به خونش را دست بزنم. پشت ميز کارم در دفتر که مي‌رسم، دست‌هايم را نگاه مي‌کنم و مثل کسي که دستمال کاغذه پيدا نکرده، مي‌مالم روي شلوارم، تا پاک کنم،؛ واقعاً اين حجم از خشونت جاري در ميان ما به اين راحتي پاک مي‌شود؟


* اين يادداشت در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.


تعداد مشاهده: ۵۳۶۱۸ - نظرات: ۳
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 3 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=493
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
جغد سفيد
دوشنبه - ۱ مهر ۱۳۹۲
ليدي مکبث wink
امکانات: Email Website

بامداد
دوشنبه - ۱۱ شهريور ۱۳۹۲
پاک نمي‌شود
امکانات: Email Website

soorena
دوشنبه - ۱۱ شهريور ۱۳۹۲
ﺳﻼﻡ. اﻳﻦﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺗﻮﺟﻴﻪ ﭘﺬﻳﺮ ﻣﻦ ﺭا ﻫﻢ ﺑ ه ﻭﺣﺸﺖ اﻧﺪاﺧﺘﻪ. ﺧﻴﻠﻲ ﻫﻢ ﺟﺮﻡ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺑﻪ ﻧﻆﺮﻡ اﻫﻤﻴﺖ ﻧﺪاﺭﺩ ﻛﻪ ﻣﻴﺰاﻥ ﺗﻮاﻧﺎﻳﻲ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﻭﺯ ﻗﺴﺎﻭﺕ ﻣﻬﻢ وﺗﺮﺳﻨﺎﻙ اﺳﺖ. ﻭﻳﺪﻳﻮﻱ اﺧﺮﻳﻦ ﻟﺤﻆﺎﺕ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻗﺬاﻓﻲ ﺭا ﻛﻪ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻣﻦ اﺯ ﺣﺠﻢ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺁﺩﻣﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻻﻳﻞ ﺑﺸﺪﺕ ﻗﺎﺑﻞ ﺩﺭﻛﻲ ﺩاﺷﺘﻨﺪ ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ. اﻳﻨﻜﻪ ﺁﺩﻣﻴﺰاﺩ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﻟﻴﻠﻲ ﻛﺴﻲ ﺭا ﺷﻜﻨﺠﻪ ﻛﻨﺪ ﻣﺜﻠﻪ ﻛﻨﺪ ﻳﺎ ﻫﭼﻪ ﻣﻮ ﺭا ﺑﻪ ﺗﻦ ﺁﺩﻡ ﺭاﺳﺖ ﻣﻴﻜﻨﺪ.
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۰۵۵۱۰۰ صفحه
مشاهده امروز: ۱۸۰۷ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: