لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
دوشنبه - ۱۵ مهر ۱۳۹۲

نگاهِ آدم عوض مي‌شود

سيدفرزام حسيني
مجتبا پورمحسن، روزنامه‌نگار، نويسنده، شاعر و مترجم، متولد ۱۳۵۸ در شهر رشت است. از دهه ۷۰ تاکنون، حضور پررنگي در حوزه ادبيات و ژورناليسم مطبوعات کشور داشته است. گفت‌وگو و يادداشت‌هاي زيادي را از اين روزنامه‌نگار تاکنون در مطبوعات خوانده‌ايم. اين‌بار به بهانه چاپ مجموعه شعر «روز انگشت» (نشر زاوش) که چهارمين مجموعه شعر وي پس از «من مي‌خواهد خودش را تصادف کند خانم پرستار»، «هفت‌ها» و «تانگوي تک نفره» است، با وي به گفت‌وگو نشستيم و گپ‌وگفت‌مان هم بالا گرفت و به اصطلاح چالش برانگيخت، اين مساله هم از اينجا ناشي مي‌شود که خود پورمحسن روزنامه‌نگار است و به قول معروف يکي از تخصص‌هايش گفت‌وگوي چالشي است، لاجرم اين گفت‌وگو هم همين مسير را طي کرد. سواي مجموعه اشعار مذکور، پورمحسن تاکنون دو رُمان «بهار ۶۳» و «آلبوم خانوادگي» را نيز منتشر کرده است که اولي برگزيده شد و جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعاتي را در سال ۱۳۸۹ از آن خود کرد. مشروح گفت‌وگو را با هم مي‌خوانيم.
«روز انگشت» چهارمين مجموعه شعر شماست. اين مجموعه از نظر تاريخي چه دوره‌اي از کارهاي شما را در بر مي‌گيرد؟
متاسفانه اين‌جا ما تعيين نمي‌کنيم که شعر‌هاي کتاب‌مان چه دوره‌اي را در بر مي‌گيرد. چون وقتي که من شعرهاي يک دوره‌اي را انتخاب مي‌کنم و مي‌دهم براي چاپ و مجوز نمي‌گيرد، مجبورم شعرهاي ديگري جايگزين کنم و به يک‌باره مي‌بيني يک شعري از سال‌هاي گذشته‌تر هم تويش گذاشته‌ام. ولي اغلب شعرهاي اين مجموعه در بازه زماني سال ۸۹ تا اوايل ۹۱ نوشته شده است.

در اين مجموعه به نسبتِ مجموعه شعرهاي قبلي‌تان تغييرات محسوسي اتفاق اُفتاده، زبانِ کار‌ها ساده‌تر شده، خودتان اين تغيير را چه طور مي‌بينيد؟
مسلماً اين تغيير اتفاق افتاده است. به اين علت که کتاب اولم زماني منتشر شد که ۲۱ سال داشتم و حالا ۳۴ سال دارم. يعني يک سوم عمرم در اين سال‌ها گذشتهعکس از: حميد جاني‌پور است. بنابراين اين تغيير طبيعي است. به نظرم اگر تغيير نکنم مخاطب بايد يقه‌ام را بگيرد که تو چه‌طور در عرض سيزده سال تغيير نکرده‌اي؟! در مورد تغيير زباني هم اتفاقي که مي‌گوييد مشهود است.‌‌ همان‌طوري که انسان تغيير مي‌کند، زبانش هم عوض مي‌شود. از نظر من شعرهاي اين کتاب هم دشوارند، اما دشواري‌شان ظاهري نيست. ولي اين تغيير که مي‌گوييد اتفاق افتاده است. من پانزده سال است دارم ادبيات را به شکلي جدي دنبال مي‌کنم، اين تغييرات هم محصول يک جهان‌بيني است، يک‌شبه اتفاق نيفتاده است. کما اين‌که شما اين تغييرات را در کتاب‌هاي قبلي هم ديديد.

خب اين تغيير نياز به يک بستر دارد. با چه نتيجه‌گيري از نظر فکري به اين تغيير رسيديد؟
به عنوان يک منتقد مي‌توانم يک ارزيابي از خودم داشته باشم و ممکن است ارزيابي امروزم با ارزيابي ديروز يا فردايم تفاوت داشته باشد. اين‌که چه اتفاقي افتاد، من نمي‌توانم پانزده سال را در پاسخ به يک سوال خلاصه کنم. اما مي‌توانم عمده‌ترين دليل را اين‌طور بدانم که از ۷۷ تا ۹۲ من پانزده سال زندگي کردم. ملانصرالدين نيستم که بگويم حرف من يکي است چون بيست سال پيش هم همين حرف را مي‌زدم. من از چيزي عدول نکردم، آدم خودش را ويرايش مي‌کند که کارآيي‌اش بيشتر شود. اين تغيير عمده‌اي است که عرض کردم، اگر مقصودتان را ريز به من بگوييد من در مورد هر کدام مي‌توانم با شما صحبت کنم.

مثلاً اين را شنيده‌ام که مي‌گويند پورمحسن در کتاب اولش چون تحت تاثير شعر دهه هفتاد بوده، آن‌طور نوشته و حالا چون دوره ساده‌نويسي است، شعر‌هايش تغيير کرده‌اند...
خب چه بايد بکنم؟ مگر قرار بود در دهه هفتاد تحت تاثير دهه بيست مي‌نوشتم؟! قطعاً تحت تاثير دهه هفتاد بايد مي‌نوشتم. دهه هفتاد که فحش نيست، ما بخشي از دهه هفتاد بوديم که داشتيم شعر مي‌نوشتيم. همه آدم‌هايي که در آن دهه مي‌نوشتند طبيعتاً تحت تاثير‌‌ همان دهه بودند.

بحث اين‌جاست که خيلي از آن‌هايي که اصطلاحا دهه هفتادي بودند، مسيرشان را ادامه دادند و شکل نوشتاري‌شان را حفظ کردند.
من نمي‌توانم آن‌ها را در اين گفت‌و‌گو محاکمه کنم. يک روزي شايد ‌درباره‌شان نقد بنويسم اما اين‌جا نمي‌توانم بگويم که چرا آن‌ها حرف‌شان را ادامه دادند. در آن دهه ما تحت تاثير خودمان مي‌نوشتيم، دهه هفتاد که يک چيز بيروني نبود. اما قرار نيست من در دهه هشتاد و نود هم تحت تاثير دهه هفتاد بنويسم تا حقانيت خودم را ثابت کنم. اين حرف با عرض معذرت‌، خيلي احمقانه است. خب آدم نگاهش عوض مي‌شود، آن هم آدمي مثل من که لولاي سن‌اش در اين پانزده سال بوده. ديگران حتماً دلايلي دارند که شعر دهه هفتاد را دنبال کردند. ضمن اين‌که من فکر مي‌کنم مثلاً نمي‌شود در سال ۸۵ شعرِ دهه هفتاد را نوشت.

اما مي‌توان از مولفه‌هاي آن دهه استفاده کرد.
بله، ولي من دليلي براي اين کار نمي‌بينم. مخاطب من کساني نيستند که ادبيات را اين‌قدر متحجرانه ببينند. دهه‌ها يک ظرفي نيستند که آدم‌ها بنشيند توي‌شان و تا آخر درش بمانند. من فکر مي‌کنم که آدم بايد يک تفاوت‌هايي با گوسفند داشته باشد. نمي‌شود که بيست سال گفت حرفِ من‌‌ همان است.

برويم سراغِ متن کتاب. اتفاقاتي از نظر زباني در اين کتاب مي‌افتد. شعرهاي اين کتاب ساختار گزارشي دارند، ساختار گزارشي که در زبان هم ساده اجرا شده است. چه استفاده‌اي از اين زبان قرار بود صورت بگيرد؟
ساختار گزارش و متن استخباري گونه‌هايي از جمله‌اند. اين‌طور نيست که ما شعر را محروم از اين‌ها بکنيم و بعد بگوييم که داريم شعر محض مي‌نويسم. اما اين توضيح را بدهم که من لحن گزارشي را مصادره به مطلوب کردم.

چه‌طور؟
ساختار زبان گزارش را به زبانِ جهان خودم مصادره کردم. در واقع مضحکه‌اش کردم. من بعد از اين همه سال نوشتن، ديگر تفاوت روزنامه نگاري و شعر را مي‌دانم. در همه اين شعر‌ها، يک جور تعرض به ساختار زباني گزارش صورت مي‌گيرد. لحن گزارشي زماني ست که من گزارش‌گر صرف باشم.

بحث اينجاست که خب شما ساختار گزارش را مصادره کرديد، اما شعريت در کجاي متنِ شما اتفاق مي‌افتد؟!
من با قاطعيت مي‌گويم که شاعرم. بعد از اين همه سال مي‌دانم شعريت يعني چه، در اين فرآيندي که براي شما توضيح دادم، ساختار گزارش را مصادره مي‌کنم، بهش حمله مي‌برم، منهدمش مي‌کنم و چيز جدي رويش بنا مي‌کنم. گزارش‌گونگي هم نوعي از زبان است. اگر به شکل صرف اخباري ازش استفاده مي‌کردم آن وقت مي‌شد گفت که حالت مصرفي دارد.

از اين نظر مشخص است که جملات قصار در شعر شما وجود ندارد.
دقيقاً مي‌خواهم بگويم شعر من در انهدام ساختار زبانِ گزارشي اتفاق مي‌افتد. اگر بپرسيد وقتي زبان را منهدم مي‌کنيد، چيزي جايگزين‌اش مي‌گذاريد؟ من مي‌گويم که من مهندس نيستم، شاعرم. وظيفه من انهدام ساختمان زباني است. بعداً مردم ازش استفاده مي‌کنند. در شعر زباني ساخته نمي‌شود فقط منهدم مي‌شود.

بعضي از گزاره‌ها اخباري مي‌ماند و شعر گزارش صرف مي‌شود.
مي‌شود يک مثال بزنيد؟

مثلا شعرِ «نترس»: ‌»نترس/ نه گربه عطسه زده/ نه شاه عليه مصدق کودتا کرده/ اتفاق بزرگ‌تري افتاده/ برگرد و نگاه کن/ پنج سال است که/ برف ردپاي کفش‌هاي تو را/ در کنار رد پاي کفش‌هاي من/ پر کرده است/ و اين خودش کم اتفاقي نيست.»
در مورد اين شعر اتفاقا من به ساختار زبان اخباري حمله کرده‌ام. در ساختار اخباري خبر از يک گزاره مهم به مخاطب مي‌دهيد.

اينجا هم همين خبردهي صورت مي‌گيرد.
چيزي که من اين‌جا گزارش داده‌ام و به شعر تبديل کرده‌ام چيزي است که در ساختمان اخباري ارزش خبري ندارد. اين‌که برف رد پاي تو را پر کرده است اين در هيچ سطحي هيچ‌گونه ارزش خبري ندارد.

مي‌خواهيد بگوييد از گزاره‌هاي مهمي مثلِ سقوط مصدق به جزيي رسيديد که در واقع خبرِ شخصي خودتان است؟
بله، من گفتم هيچ‌کدام از آن اتفاقات مهم صورت نگرفته است و در واقع گزاره اخباري را زير سوال بردم. برف رد پاي تو را گم کرده است ارزش خبري ندارد، اما من بهش ارزش مي‌دهم. چون جهانِ من، جهان آن رد پاهاست. نمي‌خواهم توضيح بدهم. مي‌تواند مقبول واقع نشود، اما نگاه من به اين شکل بوده است. من جهان را خيلي از جهان عمومي به فردي تبديل کرده‌ام، در واقع جهان را اين‌طور ديده‌ام. فکر مي‌کنم جهان چيزي جز ديد يک فرد نيست. اين کتاب حمله‌اي به مفهوم عمومي کردن تعاريف و آدم‌ها و همه چيز است.

هدف از اين فردي کردن چه بوده؟
من پيامبر نيستم، ايدئولوگ هم نيستم. من جهان را اين‌گونه مي‌بينم و اين‌طور هم مي‌نويسم.

در واقع از الگوي شعرِ مدرن...
من هيچ الگويي به کسي نمي‌دهم. من درباره شعر خودم حرف مي‌زنم. اين نگاه، نگاه کلي به جهان است، فقط شعر نيست. من مي‌گويم اين بخش از مدرنيسم که به نام ارزش‌گذاري براي فرديت، ما را در خودش بلعيد و همه ما را به برادر بزرگ‌هاي جورج اورول تبديل کرد، به نظرم اين‌ها فرديت انسان را مخدوش کرده است. انسان بايد - بايدِ شخصي من است- برگردد به عصر خودش. بخشي از حيوانيت جزو ذات ماست. ما حيوانيت را بد مي‌دانيم و بشريت را چيز برتري فرض مي‌کنيم. اما حالا به جايي رسيده‌ايم که فکر مي‌کنم بازگشت به بدويت ترجيح بيشتري دارد. نه اين‌که واقعاً منظورم اين باشد که بايد حيوان شويم، دارم مي‌گويم اين انسان مدرن، به جايي نرسيده است.

اين مسئله فرديت که در شعر شما مطرح است، در داستان‌هاي شما هم مي‌بينيم. درست است؟
بله بله، براي همين گفتم که اين جهان‌بيني شخصي من است. شعرِ من برآمده از من است و بنابراين در رُمان هم همين‌طور هستم.

مسئله ديگري که در شعر شما مانند داستان‌‌هاي‌تان هست، کوتاه‌نويسي است. انگار که از پُرنويسي و بلندنويسي دوري مي‌کنيد. چرا؟
من کلاً آدم پر حرفي هستم. جالب است که اين‌طور برداشت شده که در شعر و رمان کم‌گويي دارم. در اين قضيه اشکالي نمي‌بينم. اما دليلي که اين اتفاق در اين کتاب افتاده برمي‌گردد به اين قضيه که من در شعر‌هايم ريسک کردم و به ساختار زباني اخباري و گزارشي حمله کردم بنابراين خيلي حواسم بوده که در دام خبرنويسي نيفتم که شعرم يک گزارش بشود. اين شعر‌ها ضد‌ گزارش هستند. يکي از مسائلي که ازش براي اين هدف استفاده کردم همين کوتاه بودن شعرهاست که شعر به دراز کشيده نشود.

اين شکل از نوشتن ربطي به اقبال عمومي مخاطب امروز به شعر کوتاه ندارد؟
اصلاً، به هيچ‌وجه.

چون مخاطبِ شعر فارسي در سال‌هاي اخير عادت کرده که شعر کوتاه بخواند...
نه، ربطي به اين مسئله ندارد من اگر به اقبال عمومي فکر مي‌کردم رُمان آلبوم خانوادگي را سيصد صفحه مي‌نوشتم که بيايند و بخرند.

خب اتفاقاً همين کوتاه نوشتن رُمان هم در ادبياتِ امروز ما تبديل به يک عادت شده است.
من به اين‌که چه چيزي عادت شده، کاري ندارم. زماني که مي‌نوشتم اصلاً به اين مسئله فکر نمي‌کردم. در آلبوم خانوادگي خيلي حرف زده شده، اگرچه متن کوتاه است. در مورد اين‌که کوتاه‌نويسي مُد شده و اين حرف‌ها هم من نمي‌خواهم بگويم خيلي متفاوتم، اما آن نوع شعر کوتاه که مد نظر شماست، به نظر من شکلي از رسالت پيامبرگونگي و جملات قصارنويسي را با خودش دارد.

اين را که جمله قصار نمي‌نويسيد قبول دارم. شعر شما از اين مسئله مبرا است. تعيين تکليف نمي‌کنيد...
بنابراين کوتاهي شعر من به آن صورت نبوده است. برخلاف خيلي از دوستان که شما مي‌توانيد سانتي‌متر بگذاري و اندازه شعرشان را با سانت در نظر بگيري، من اين‌جا شعر ۱۵ سطري يا ۲۵ سطري هم دارم. زبانم با آن شعر‌ها تفاوت دارد.

نوعي از طنز در شعرهاي اين کتاب وجود دارد که من مي‌گويم طنز تلخ است، طنزي که سعي در به سُخره گرفتن و مسخره کردن دارد. چرا؟
اين طنز تلخ که مي‌گوييد درست است. اصلاً نگاه من اين‌طور است. من واقعيت مرسومي را که بر آن شده، به سخره مي‌گيرم.

چرا؟
جنگ‌هاي جهاني، يازده سپتامبر، جنگ ويتنام، حمله شوروي سابق به افغانستان، حمله آمريکا به عراق‌ و افغانستان و... همه اين‌ها محصول‌‌ همان واقعيتِ جمعي است که ازش صحبت مي‌کنيم. اين يک جنايت است که ما کودتا عليه دکتر مصدق را که واقعاً يک امر مذموم و بدي بود واجد ارزش مي‌دانيم و سال‌ها درباره ش حرف مي‌زنيم، اما نمي‌دانيم در خانه‌هاي خودمان و درون هر کدام از ما چه جنايت‌هايي شکل مي‌گيرد. ما اين‌ها را نمي‌بينيم.

به اين خاطر که آن موضوعات عمومي‌تر است...
مساله سر همين بحث عمومي است. يک‌جورهايي براي اين‌که خودمان را نبينيم، برمي‌گرديم پروژکتور‌هاي‌مان را روي يک اتفاق عمومي مي‌اندازيم. درباره به کودتا صحبت مي‌شود، اما به فرديت توجهي نمي‌شويد.

در واقع شما معتقديد که اشکال از فرديت است که منجر به آن اتفاقِ عمومي شده است؟
دقيقاً. نمي‌گويم آن‌ها اتفاقات کوچک و بي‌اهميتي هستند. من مي‌گويم اين نگاهي که مدرنيسم براي ما جا انداخته که فقط درباره آن اتفاقات صحبت مي‌کنيم، نتيجه‌ي خوشايندي نداشته. اين‌که يک نفر در اتاقي نشسته و رنج مي‌کشد‌، اين بخشي از واقعيت مهم زندگي است. اين طنز تلخ دقيقاً به سخره کشيدن اين واقعيت مرسوم است که اگرچه به ظاهر چهره انساني دارد و برايش چهره موجه‌اي ايجاد کرده‌اند ولي بزرگ‌ترين جنايت‌ها تحت پوشش همين چهره انساني صورت مي‌گيرد. بنابراين حتي جاهايي از کتاب که در خودآگاه نخواسته‌ام، ناخودآگاه تلخ مي‌بينم و سر و کله اين طنز پيدا مي‌شود.

خب تلخ مي‌بينيد اما چرا از طنز تلخ استفاده مي‌شود؟
شايد چون اين پارادوکس‌ها طنزآميز است. من طنز نمي‌نويسم، نگاهم اين‌طور هست. طنزِ تلخ يک سويه‌ي سرکشي دربرابر ان واقعيت نامطلوبِ مرسوم دارد که به نظرم تاثيرگذارتر است، چون نگاه از بالا ندارد.

در واقع براي تاثير بر ديگري که مي‌خواهد کتاب را بخواند از اين نگاه بهره مي‌گيريد؟
اين مسئله در ذات اين نگاه هست. من اين کار را نمي‌کنم، اين کار اتفاق مي‌افتاد. مخاطب هم بيشتر اثرش را مي‌بيند.

در واقع مي‌رسيم به اين‌که يک اثرِ خوب صرفاً نبايد قشنگ باشد بلکه بايد تاثير بگذارد، حتي اگر اين تاثيرگذاري آزاردهنده باشد، درست است؟
دقيقاً. اين هم برمي گردد به اينکه من پيامبر نيستم که بشارت دنيايي بهتر را بدهم، من حالم از واقعيت جهانِ بيرون به هم مي‌خورد. اگر اين طنز نبود جاهايي تنه به اين مي‌زد که دارم جمله قصار مي‌گويم، اين طنز کمک کرد که از زير اين نگاه فرار کنم.

فايل پي‌دي‌اف گفت و گو  در روزنامه بهار

تعداد مشاهده: ۵۱۳۵۵ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=498
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
معصومه جمالي مهر
شنبه - ۲۷ مهر ۱۳۹۲
سلام دوست گرامي و فرهيخته ام
تبريک بابت تولد حرف و کلمه و زيبايي
چون هميشه حتما اثر تازه تان را خواهم خواند.
برايتان موفقيت هاي بيشتر ارزومندم.

با احترام و مهر
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۱۸۷۵۷۸۸ صفحه
مشاهده امروز: ۲۲۷ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۲ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: