لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
كار ماشين جنگ ويراني است
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
دوشنبه - ۱۰ تير ۱۳۸۷

چارلز بوکوفسکي، تنها نويسنده‌اي نيست که بسياري از آثارش در ايران اجازه انتشار ندارد، اما چند رمان اين شاعر و نويسنده (که در ايران او را بيشتر به عنوان شاعر مي‌شناسند) واقعاً خواندني است. رمان‌هايي که هم مخاطب عادي مي‌تواند از آن لذت ببرد و هم مخاطب خاص.
تا جايي‌که من اطلاع دارم در ايران فقط مجموعه داستاني از چارلز بوکوفسکي به نامِ «موسيقي آبِ گرم» با ترجمه‌ي خيلي خوب بهمن کيارستمي ترجمه شده است.
من دو رمان اين نويسنده بزرگ را خريده‌ام و واقعاً افسوس مي‌خورم که چرا انتشار اين کتاب‌ها در ايران ممکن نيست. يکي رمانِ «پست‌خانه» و ديگري «زنان».
جايي خواندم که بزرگمهر شرف‌الدين، «پست‌خانه» را ترجمه کرده، اما چون مي‌داند براي انتشارش، بايد کتاب را مثله کند، فعلاً از خير چاپش گذشته است. همين محدوديت‌هاست که باعث شده هنوز براي ترجمه‌ي کاملِ رمانِ «زنان» مردد باشم. تصميم گرفتم ترجمه‌ي فصل اول رمانِ «زنان» را اين‌جا منتشر کنم.


زنان
چارلز بوکوفسکي
ترجمه: مجتبا پورمحسن


پنجاه سالم بود و چهار سالي مي‌شد که با زني نخوابيده بودم. هيچ دوست‌‌دختري نداشتم. در خيابان که از کنارشان مي‌گذشتم يا هر جايي که مي‌ديدمشان، نگاهشان مي‌کردم؛ اما بدون اشتياق و با نوعي حس پوچي نگاهشان مي‌کردم. به طور مرتب جلق مي‌زدم اما فکر ارتباط با يک زن ـ حتا اگر غيرجنسي باشد ـ در پس ذهنم بود. يک دختر شش ساله داشتم که حرامزاده بود. با مادرش زندگي مي‌کرد و من هزينه‌ي حمايت از فرزند را مي‌پرداختم. سال‌ها قبل در سي و پنج سالگي ازدواج کرده‌ بودم. ازدواج ما دو سال و نيم دوام آورد. همسرم از من جدا شد. فقط يکبار عاشق شده‌ام. به‌خاطر اعتياد شديد به الکل مرد. موقع مرگش ۴۸ ساله بود و من ۳۸ سال سن داشتم. من ۱۲ سال از زنم جوانتر بودم. فکر مي‌کنم او حالا خيلي وقت است که مرده هرچند مطمئن نيستم. بعد از طلاق شش سال، کريسمس‌‌ها برايم نامه‌اي بلند مي‌نوشت و من هرگز جوابش را نمي‌دادم...

 مطمئن نيستم اولين‌بار کي ليديا ونس را ديدم. حدود شش سال پيش بود و من تازه بعد از دوازده سال کار به عنوان متصدي اداره‌ي پست، کارم را ول کرده بودم و داشتم سعي مي‌کردم نويسنده شوم. وحشت‌زده بودم و بيش از هر زماني مشروب مي‌نوشيدم. سعي مي‌کردم اولين رمانم را بنويسم. هر شب موقع نوشتن يک پينت ويسکي و دو تا بسته‌ي شش تايي آبجو مي‌نوشيدم. هر شب تا کله‌ي سحر سيگار ارزان مي‌کشيدم، تايپ مي‌کردم، مي‌نوشيدم و از راديو، موسيقي کلاسيک گوش مي‌کردم. با خودم قرار گذاشته بودم که هر شب ده صفحه بنويسم. اما تا روز بعد نمي‌دانستم چند صفحه نوشته‌ام. صبح بيدار مي‌شدم، استفراغ مي‌کردم بعد مي‌رفتم اتاق جلويي روي نيمکت نگاه مي‌کردم که چند صفحه نوشته‌ام. هميشه از ده صفحه بيشتر مي‌نوشتم گاهي ۱۷، ۱۸ ، ۲۳ و ۲۵ صفحه، البته کار هر شب را بايد تر و تميز مي‌کردم و زوايدش را دور مي‌ريختم. نوشتن رمان اولم ۲۱ شب طول کشيد.
صاحب‌خانه‌هايم که پشت خانه‌ام زندگي مي‌کردند فکر مي‌کردند من ديوانه‌ام. صبح‌ها که از خواب بيدار مي‌شدم، يک پاکت بزرگ قهوه‌اي روي ايوان بود. محتوياتش جور واجور بود اما اکثراً توي پاکت سيب‌زميني، تربچه، پرتقال، پيازچه، کنسرو سوپ و پياز قرمز بود. هرشب تا ساعت ۴-۵ صبح آنها را با آبجو مي‌خوردم. پيرمرد ضعف شديد داشت و پيرزن هم همين‌طور و من دستهاي پيرزن را مي‌گرفتم و گهگاهي مي‌بوسيدمش. جلوي در هميشه يک بوس گنده به او مي‌دادم. به‌طرز وحشتناکي چروکيده بود، اما همين چين و چروک‌ها هم کمکش نمي‌کرد. او کاتوليک بود و وقتي صبح‌هاي يکشنبه کلاه صورتي‌اش را به سر مي‌کرد و به کليسا مي‌رفت جذاب به‌نظر مي‌رسيد.
فکر مي‌کنم ليديا ونس را در اولين شعر‌خواني‌ام ديدم. شعر‌خواني در کتابفروشي در دراوبريج در خيابان کن مور برگزار مي‌شد. باز هم وحشت‌زده بودم. بيش‌از حد وحشت‌زده. وارد که شدم فقط جا براي ايستادن وجود داشت. پيتر که اداره‌ي کتاب‌فروشي را برعهده داشت با يک دختر سياهپوست زندگي مي‌کرد، يک عالمه پول داشت. به من گفت: لعنتي، اگر هميشه مي‌توانستم اين آدم‌ها را دور هم جمع کنم به اندازه‌ي کافي پول داشتم که يکبار ديگر به هند سفر کنم! وارد شدم و آن‌ها شروع به کف زدن کردند.
سي دقيقه شعر خواندم و بعد چند دقيقه استراحت اعلام کردم. هنوز هشيار بودم و مي‌توانستم چشماني را که خارج از تاريکي به من چشم دوخته بودند، ببينم. چند نفر بالا آمدند و با من حرف زدند. بعد ليدياونس در سکوت کامل بالا آمد. پشت يک ميز نشسته بودم و داشتم آبجو مي‌نوشيدم. دو دستش را گذاشت روي لبه‌ي ميز و دولا شد و نگاهم کرد. موهايش قهوه‌اي و بلند بود، خيلي بلند. دماغش برجسته بود و چشمانش چپ بودند. اما او سرزندگي را در فضا منتشر مي‌کرد. هر چه باشد او آنجا بود. مي‌توانستم ارتعاشاتي را که بين ما در جريان بود، احساس کنم. بعضي از ارتعاشات رد مي‌شد و خوب نبود اما وجود داشت. او به من نگاه کرد و من به عقب برگشتم. ليدياونس يک ژاکت جير گاوچراني پوشيده بود که يک منگوله هم دور گردنش داشت.


سينه‌هايش، زيبا بود. به او گفتم: «‌دوست دارم منگوله را بکشم و ژاکتت را جر بدهم ـ مي‌توانيم همينجا شروع کنيم!» ليديا رفت. فايده‌اي نداشت. هيچوقت نمي‌دانم به خانم‌ها چه بگويم. اما او باسن داشت. وقتي داشت مي‌رفت باسن زيبايش را تماشا کردم. خشتک شلوار جين آبي‌اش چسبيده بود به باسنش و وقتي داشت مي‌رفت تماشايش مي‌کردم.
بخش دوم شعر خواني را تمام کردم و ليديا را از ياد بردم همان‌طور که زناني را که در پياده‌رو از کنارشان مي‌گذشتم فراموش مي‌کردم. پولم را گرفتم. چند تا دستمال و چند کاغذ امضا کردم و زدم بيرون و با ماشين به خانه برگشتم.
 هنوز داشتم هر شب روي رمان اولم کار مي‌کردم . هيچوقت قبل از ساعت ۱۸: ۶ عصر شروع به نوشتن نمي‌کردم. چون عادت داشتم در اداره‌ي پست ترمينال آنکس مشت بزنم. ساعت شش عصر که شد آنها رسيدند: پيتر و ليديا. در را باز کردم. پيتر گفت: «ببين هنري، چي برايت آورده‌ام!»
ليديا پريد روي ميز قهوه‌خوري. شلوار جين آبي‌اش تنگ‌تر از هميشه بود. موهاي بلند قهوه‌اي‌اش را از يک طرف به طرف ديگر تاب داد. او جنون‌آميز بود. حيرت‌انگيز بود. براي اولين‌بار به فکر امکان عشقبازي با او افتادم. شروع کرد از حفظ، شعر خواند، شعر خودش را . خيلي بد بود. پيتر سعي کرد ساکتش کند: «نه! نه!  در خانه‌ي هنري چيناسکي شعر قافيه‌دار نخوان!»
« بگذار ادامه دهد پيتر!»
مي‌خواستم لمبرش را تماشا کنم. روي ميز عسلي جا به جا مي‌شد و شلنگ تخته مي‌انداخت. بعد رقصيد. دستهايش را تاب داد. شعر وحشتناک بود و تن و ديوانگي او بد نبود.
ليديا پريد پايين.
«خوشت آمد هنري؟»
«چي؟»
«از شعر»
«به‌شدت»
ليديا آنجا ايستاد، کاغذهاي شعرش را گرفته بود دستش. پيتر به او چنگ زد: به او گفت: «بيا شاخ محبت را بکشيم.» «بيا، بيا گورمان را گم کنيم» ليديا هلش داد عقب. پيتر گفت: «خيلي خوب پس من مي‌روم»
ليديا گفت: «خب برو، من ماشين دارم. مي‌توانم خودم برگردم. پيتر رفت سمت در، ايستاد و برگشت: «خيلي خب چيناسکي! فراموش کن برايت چي آورده‌ام! «در را کوبيد به هم و رفت. ليديا روي نيمکتي نزديک در نشست. من تقريباً فاصله يک پايي او نشستم. نگاهش کردم. حيرت‌انگيز بود. ترسيدم. نزديکش شدم و موي بلندش را لمس کردم. موهايش، جادويي بود. دستم را کشيدم عقب پرسيدم: «‌واقعاً همه‌ي اين موها مال خودت است؟» مي‌دانستم که مال خودش است، گفت: «آره» دستم را گذاشتم زير چانه‌اش  و خيلي ناشيانه سعي کردم سرش را به طرف خودم برگردانم. در اين شرايط اعتماد به نفس نداشتم. آرام بوسيدمش.
ليديا بلند شد. «بايد بروم. بابت اين دقايق به پرستار بچه‌ام پول مي‌دهم.» گفتم: «ببين بمان. من پولش را مي‌دهم. فقط يک کم ديگر بمان.»
او گفت: «نه، نمي‌توانم. بايد بروم.»
به سمت در رفت. دنبالش رفتم. در را باز کرد و بعد برگشت. براي آخرين بار لمسش کردم. صورتش را بلند کرد و يک بوس کوچولو به من داد. بعد خودش را عقب کشيد و چند تا کاغذ تايپ شده داد دستم. در را بست. روي نيمکت نشستم، کاغذهايش توي دستم بود و به صداي استارت ماشينش گوش دادم.
شعرها به هم منگنه شده بود، همراه با اشکال پانتوميم و اسمش بود مال اوووووو. چند تا از شعرها را خواندم، شعرهاي جالبي بودند س ک سي و سرشار از طنز، اما بسيار بد نوشته شده بود. شعر درباره‌ي ليديا و سه خواهرش بود. هر چهار خواهر بسيار سرخوش و شجاع بودند و نسبت به هم س ک سي بودند. کاغذها را انداختم کنار و پينت ويسکي را باز کردم. بيرون تاريک بود و راديو بيشتر آهنگ‌هايي از موزارت و برازوبي پخش مي‌کرد.

 

پي‌نوشت: يک بنده خدا، بعد از خواندن اين متن، اشکالاتي را مطرح کرد که دو موردش به نظرم پذيرفتني است. بابت حسن توجه‌اش سپاسگزارم و به‌خاطر لنتراني‌اش، متاسفم. «صرفاً» همان دو مورد را اصلاح کردم.


تعداد مشاهده: ۱۱۴۷۰۶ - نظرات: ۲۵۶
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 256 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=76
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ ۰۲ ۰۳   ...   ۱۳ ۱۴ ۱۵   ...   ۲۴ ۲۵ ۲۶ صفحه قبلي >>
hello
دوشنبه - ۲۳ دي ۱۳۹۲
gfflciq http://bsrgch.com/
امکانات: Email Website

hello
يک‌شنبه - ۲۲ دي ۱۳۹۲
qbiwmgws  [url=http://zdeocl.com/]djcqgso[/url]
امکانات: Email Website

hello
يک‌شنبه - ۲۲ دي ۱۳۹۲
awupkj  <a href="http://lkoggn.com/ ">jvlzxn</a>
امکانات: Email Website

slots
يک‌شنبه - ۲۲ دي ۱۳۹۲
Hey, that's a clever way of thinking about it.
امکانات: Email Website

hello
يک‌شنبه - ۲۲ دي ۱۳۹۲
khpygdkm http://yuiwnz.com/ <a href="http://vdtdmc.com/ ">qyxmir</a> [url=http://ayzjpl.com/]qyxmir[/url]
امکانات: Email Website

auto company insurance workmens
شنبه - ۲۱ دي ۱۳۹۲
You put the lime in the coconut and drink the article up.
امکانات: Email Website

wpxzsntu
جمعه - ۲۰ دي ۱۳۹۲
gomhfumr
امکانات: Email Website

click here to get started
پنج‌شنبه - ۱۹ دي ۱۳۹۲
Home run! Great slugging with that answer!
امکانات: Email Website

car insurance free quotes
پنج‌شنبه - ۱۲ دي ۱۳۹۲
Times are changing for the better if I can get this online!
امکانات: Email Website

www.myedguide.com
چهارشنبه - ۱۱ دي ۱۳۹۲
Posts like this make the internet such a treasure trove
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0



mojtabapourmohsen@gmail.com

روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۸۴۶۲۵۶۵ صفحه
مشاهده امروز: ۲۰۲۷ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۶ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: