براي شاعر که گريه نمي کنند... او فقط خودش را به مردن مي زند، ادا درمي آورد.
ژان کوکتو
نوشتن درباره شعر نصرت رحماني ضروري است؛ ضرورتي که کمتر به آن پرداخته شده است. چراکه اشعار نصرت رحماني از جنسي نيست که نظر علاقه مندان به پژوهش درباره شعر معاصر ايران را به خود جلب کند. شعر او نه شعر فرم گراي موج هاي متفاوت شعر معاصر است و نه ريشه در اجتماعياتي دارد که تحت عنوان شعر، به ناف تاريخ شعر فارسي بسته شده اند. با اين حال نصرت رحماني جداي از شعرهايش، خود نيز بخشي از تاريخ معاصر شعر فارسي است. واضح تر اگر بگويم پديده اي همچون نصرت رحماني، کمتر در ادبيات فارسي وجود داشته است؛ پديده اي که شعرهايش بدون او شکل نگرفته اند. نه اينکه آثارش بدون زندگي نصرت حيات نداشته باشند بلکه شعرها و زندگي او پديده اي را خلق کرده که از هر لحاظ منحصر به فرد است؛ پديده نصرت رحماني. در اين مقاله مي کوشم از چند حيث هم به اهميت اين شاعر بپردازم هم اينکه يک بررسي اجمالي از آثار او ارائه کنم. 
نصرت، شاعر در خويش، شاعر کافه ها
نصرت رحماني از معدود شاعران معاصر ايران بوده که با تمام وجودش شاعر بوده است. بدين معنا که تفکيک هيچ لحظه اي از زندگي او از شعرهايش ممکن نيست. حتي گاه به نظر مي رسد که خود نصرت در شاعرانگي از شعرش جلوتر بوده است. رحماني چه در آن سال هاي جواني و در کافه نشيني هاي دهه چهل و چه در دهه آخر عمرش که در رشت زندگي مي کرد فارغ از نامش زيست. آن گونه که خود مي خواست. گفته اند که همينگوي به اين دليل مي خواست خودش را بکشد چون فکر مي کرد اين تنها چيزي است که تجربه نکرده و وسوسه اين تجربه به جانش افتاده بود. رحماني در تمام عمرش وجهه اي از شاعري را ارائه کرد که پيشتر کمتر در تاريخ شعر معاصر بروز پيدا کرده بود. او مي زيست، تجربه مي کرد و مي نوشت همچون همينگوي. در عصري که شعر در ايران رداي سنت را کنار گذاشته بود و لباس مدرن را به تن کرده بود اين رحماني بود که در زندگي اش عليه سنت شوريد. نيچه نهيليسم را شورش عليه سنت و نظام اجتماعي و اخلاقي حاکم تلقي مي کند. وقتي که دنياي پوچ فرد، هر آنچه بود را برايش بي معنا مي کند و در عين حال چيزي به عنوان «هست» ندارد که جايگزين «بود» کند و اين وصف حال شاعر مورد بحث ماست که فارغ از فضاي سياست زده دهه چهل، شعري سرشار از سياهي را ارائه مي کرد. شعري که بيش از آنکه منورالفکرهاي سرخورده را خطاب قرار بدهد رو به مردمي داشت که رفتار اجتماعي شان همانگونه بود که رحماني مي زيست. به تناسب همين ويژگي بود که در آن سال ها عده اي از منتقدين او را شاعر عياران مي ناميدند. در خاطرات اهالي از حضور نصرت در کافه ها (آن روزها که کافه نشيني مسلک شاعران بود) و شيطنت هايش و نقشي که با همراهان بازي مي کرد در سال هاي گذشته روايات زيادي شده است. روايت هاي شفاهي جذابي هم از منازعات نصرت هست که مشخص نيست چرا هيچ يک از شاهدان ماجرا رغبتي براي نقل کردن شان ندارند. قصه دعواي نصرت رحماني و رضا براهني را (که گويا در آن دوره به هتل نادري مي رفت) اکثر بازيگران عرصه شعر معاصر تاييد مي کنند. آنجا که کار شاعر به کلانتري نيز مي کشد. اما نکته جالب نفوذ رحماني در بين مردم بود و در آن منازعه نيز همين نفوذ، پارتي او براي رهايي از دردسري قضايي بود. چرا که در کلانتري، او با مخاطبان شعرش روبه رو شده بود که حکماً هيچ گاه راي به دردسر شاعرشان نمي دادند. نصرت، شاعر همين قشر بود. قشري که دعوا مي کرد، چاقو مي کشيد و در فقر زندگي مي کرد. اما با همه اينها شعر نصرت، ايدئولوژيک نبود. شعري که بخواهد ارزش خود را فداي حقنه کردن خود به «خلق» کند. (در اين مورد در بند پاياني بيشتر توضيح مي دهم) او کاري نداشت که براهني با چه استدلال هايي شعرهاي شاملو را به چالش کشيده بود. نه اينکه از منطق و استدلالات شعري ناآگاه باشد، که مقدمه هاي هوشمندانه اي که در ابتداي برخي مجموعه هايش مي نوشت نشان مي داد که او ساختمان شعر را خوب مي کاود. اما او از جنس خودش بود، شاعري که شاعرانگي مي کرد. آنگونه رفتار مي کرد که ديگران جسارتش را نداشتند. يا چنان حرف مي زد که بقيه نمي توانستند. شايد به همين دليل محبوبً شاعران بود و کمتر در مجادلات شعري به او و شعرش تاختند. جز براهني که در کتاب «طلا در مس» او را غول يک چشمي دانسته بود که جهان را کثيف مي بيند (و هم او البته در چند جاي ديگر کتاب لب به ستايش شعر و زبانً شعر رحماني گشود و حتي اولين دفتر شعر رويايي را تحت تاثير دنياي شعر رحماني مي داند) کمتر شاعر و منتقدي پيدا مي شود که شعر رحماني را پس زده باشد يا جايگاه مهمي براي او در ادبيات معاصر فارسي قائل نشود. ادامه